۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

مهمونی جیپسی ها

دلم میخواد تمام وقایع رو یادداشت کنم یا یه جوری ثبط کنم. ولی تا حالا که کاری نکردم. این قدر این روز هارو دوست دارم که میخوام تا ابد خاطراتش تو ذهنم بمونه. روحم شاید خیلی رو به راه نباشه ولی لااقل کی هست که روزهای زیبای بهاری رو باهاش قسمت کنم. یکی هست که وقتی احساس میکنم مسئولیت بزرکی روم و جان و توان ندارم کنارم باشه و بهم پشت گرمی بده. یکی هست که وقتی از غم دیگه حتی صدای گریم در نمیاد در گوشم با صدای گرم و مهربونش بگه از صمیم قلب عاشقمه.
شنبه هفته پیش اولین باری بود که این کلمه رو از زبونش میشنیدم. یک مهمونی جیپسی بزرگ بود خونه دوست های اون و چند تا از دوست های من هم که با اون گروه آشنان بودن. شب بدی نبود. من کلا دیگه حال و حوسله مهمونی ندارم ولی هر از چند وقتی خوبه.ساعت 3 صبح بود که با توجه به این که ساعت هارو اون شب جلو میکشیدن میشد 4 که ما اومدیم خونه. بعد از مدت ها یک کمکی برف بازی کرده بودیم و تمایل جنسی خیلی بالا رفته بود. تا رسیدم خونه مثل دوحیوان عاشق افتادیم به هم. من با تمام وجودم می خواستم ارزاش کنم. و اون رو میدیدم که با تمام وجودش دریافت میکرد. چه احساس خوبیه اون احساس. تو میدی و اون میگیره. اون ارزاع میشه و تو از ارزاع شدن اون لبریز میشی. کنار هم تو بغل هم جفت شده بودیم که تلفن من زنگ زد. خبربد. پلیس ب رو گرفته بود. همیشه خبر بد تر هم هست. حداقلا تصادف نکرده بود. ولی انگار عرق سرد نشست روم. دردسرش خیلی زیاد و میدونم مخصوصا با اوضاع و احوال ب الان دیگه بد تر نمی شد. خودم رو خیلی سرزنش کردم. ساید من باید بیشتر توجه میکردم. شاید خودخواهی کردم. ولی له هر حال دیگه از دست من کاری بر نمی اومد. فقط خسته بودم. خسته از این مثاعل که انگار تمومی نداره.
به ز گفتم الان که باهمیم احساس میکنم ضعیف تر از قبل ام. انگار وقتی تنهام میدونم باید بار مثاعل رو تنها بدوش بکشم . چاره ای ندارم جز اینکه قوی باشم و ظعف به خودم راه ندم.ولی الان که تو اومدی نا خوداگاه ضعییف تر شدم . روز تو و کمک تو و پشت گرمی تو حساب باز کردم. میدونم کار درستی نیست ولی نا خودآگاه ا. امیدوارم که پشیمون نشم.
اومد در گوشم گفت :از صمیم قلب عاشقتم.
ممنونم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

پاراوان و میز

میز و پاراوان رو هم امروز آوریم. خومون دیگه خونه شود. خیلی خونگی تر و گرم تر از اون چیزی شود که فکر میکردم. یا بهتره بگم این رو هم مثل خیلی چیز های دیگه اصلا هیچ پیسبینی نکرده بودم. خودش یواش یواش شود. الان 4 روز که تو این خونه ایم ولی انگار دو سال که با هم زندگی میکنیم. اون روی مبل خوابش برده و من هم وقت دارم که بشینم پشت کامپتر و به کارهای خودم برسم. زیر چای روشن و رادیو و هم داره برنامه "لوری بروان " رو پخش میکنه.

خانه زرد

شروع یک زندگی تازه رد خانه زرد. این قدر سریع یا بهتر بگم روان و درست همه چی پیش رفت که خیلی وقت نداشتم راجب بهش چیزی بنویسم یا به کسی چیزی بگم و دوستان و آشنایان رو خیلی در جریان بگذارم. شاید هم به همین دلیل خوب پیش رفت. چون از تجربیات و اشتباه های قبل درس گرفته بودم. به قول یکی از دوستان "نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه"
ما هیچ کدوم احساساتی و رمانتیک نیستیم و شاید این خاصییت باعث شود که با هم کانکت کنیم و بتونیم از کنار هم بودن لذت ببرم. جفتمون هیچ انتظاری از هم نداشتیم . نه این که از لحاظ مادی بخوایم برای هم کاری کنیم نه این که بخواهیم با کلمه های کلیشه مهبتمون رو نشون بدیم.
روز والنتاین 14 فبریه بود. برای من این روز اصلا مهم نیست و اگر بلاثفاق اون روز هم اتاقی من از شهر بیرون نرفته بود و من خونه تنها نبودم شاید اصلا اون شب هم دیگر رو نمیدیدیم. ولی به هر حال جریان تغییر کرد. اون اومد پیشم با سکوت خیلی حرف ها به هم زدیم. تا این که از من پرسید میخوام با هم توی یک خونه زندگی کنیم. انگار از روزی که من تصمیم گرفته بودم از خونه برم بیرون با این امید رفته بودم.
امروز 8 مارچ و تقریبا سه هفته از اون روز گذشته و ما یک دوره جدید رو با هم شروع کردیم.
امروز میز رو میاریم.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

دیدار دوم و پیامد

سه شنبه دوستم زنگ زد و به صرف شام دعوت شودم. قرار بود مسافر برامون غذا درست کنه. من گفتم غذای بدون گوشت هم هست یا غذام رو بیارم. دوستم با سر آشپز حرف زد و بعد گفت نگران نباش تمام غذا ها بدون گوشت :) و عجب غذا هایی هم بود.
شب خیلی خوبی بود. یک عالمه غذا های خوشمزه خوردیم و شراب خوردیم و بازی کردیم و هشیشی و تا ساعت 2:30 صبح به عیش و نوش گذشت.

فردا صبحش روز تعطیل بود. هوای عالی پاییزی.کمی سرد ولی خشک و آفتابی. درخت های رنگارنگ. زمین همه جا زرد و قرمز بود. تمام روز رو چهار نفری گذروندیم. کنار آب رفتیم راه رفتیم. بعدش رستوران گیاهی نام غذا خوردیم. بعد به صرف دسر رفتیم یک کافی شاپ که دسر های خیلی خوش مزه ای داره. اینقدر جمعمون آروم و صلح آمیز بود که هیچ عجله ای برای هیچ کاری نداشتیم. هر جا میرفتیم فقط چهار نفری حرف میزدیم و توجهی به اطرافمون نداشتیم و اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدیم. روز فوق العاده ای بود.
قرار بود شبش من از خونمن فیلم ور دارم و همه بریم ببینیم. ولی نمی دونم باز چه مرگم شد که من حرفی نزدم و فقط بچه ها رو رسوندم تا دمه خونه. گفتن که برم بالا ولی دیگه نمی دونم چرا ولی گفتم میرم خونه.

پنج شنبه صبح کلاس داشتم و باید تا بالای کوه می رفتم. هوا عالی بود . تمام روز رو در فکر این که کاش الان باهم اومده بودیم بالای کوه و من این منظره فوق العاده رو می تونستم بهش نشون بدم گذروندم.

جمعه شب وقتی فهمیدم اون هم پنچ شنبه رو همش در فکر این که به من زنگ بزنه گذرونده بود که اون در هوا پیما بود.



۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

بخش اول

باز دوباره یک چیز الکی مغزم رو به خودش مشغول کرده. باز دوباره یک کاری کردم یا بهتره بگم نکردم که خودم رفتم رو اعصاب خودم. البته شاید بعضی ها بگن این چیز ها در نهایت امر خیلی تفاوتی به وجود نمیاره. ولی خوب این دلیل من رو راضی نمی کنه. چون من کلا به نهایت امر کاری ندارم. و اکثر تصمیم گیری هایی که بنا شده کاری رو بکنم باعث شده که تجربه بیشتری بگیرم و گر چه بی خطر هم نبوده ولی زندگی رو جالب تر کرده. البته تمام این حرف ها در رابطه با آدم جدید دیدن یا جای جدید رفتن صدق می کنه.
جمعه یک آدمی رو دیدم که یک جورایی ازش خوشم اومد. یعنی احساس کردم آدم جالبیه و دوست دارم بیشتر باهاش حرف بزنم. (نه این که حتی بخواهم بیشتر بشناسمش فقط احساس کردم هم صحبت خوبیه و میتونم چیز جدید یاد بگیرم ازش). اون هم ظاهرا از من خوشش اومده بود. این رو خودم هم احساس کردم ولی اون به من چیزی نگفت و شبش به دوستم گفته بود. وقتی این رو دوستم بهم گفت من یک جورای انتظار داشتم یا تصور میکردم که فرداش بهم زنگ بزنه که با این یارو هم دیگر رو ببینیم چون این طرف فقط برای مسافرت اومده تو شهر و جمعه شب قبل از خدا حافظی گفت که حتما می خواهد هم دیگر رو ببینیم. حلا این که آیا انتظار من از دوستم زیاد بوده یا اینکه کم کاری از خودم بوده و باید بهش میگفتم که من هم مایلم اون رفیق رو ببینم. ولی یک مسعله دیگه هم هست و این که من همون شب داشتم با دوستم راجع به یک آدم جدید دیگه ای که دیده ام و دارم میرم باهاش بیرون حرف می زدم. حالا شاید به اون دلیل دیگه دوست من فکر کرده من لازم نیست آدم جدید دیگه ای ببینم. ولی گه قرار خدایی نکرده هر کی رو میبینم بکنم. نمی دونم نمیخواهم واقعا انتظاری از کسی داشته باشم و واقعا این جوری هم فکر نمی کنم. بیشتر خودم رو تقصیر کار میبینم و فکر میکنم اگر آدم چیزی می خواهد یا می خواهد به چیزی برسه خودش باید دنبالش بره و بخواهد بهش برسه و اگرنه بقیه که نمی تونن فکر آدم رو بخونن. و اصلا شاید دوستم فکر کرده که من احتمالا با این آدم جدید مشغولم و حوصله برنامه دیگه ندارم.
حا لا از این ها که که بگذریم مثعله جالب تر پیش می آد . که اصلا من برای چی این قدر دلم می خواست این آدم جدید رو باز ببینم. و ندیدنش این قدر عضیتم کرد.
قابل ذکر که این اتفاق ها در زمانی افتاد که ان نبود.

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

آشنایی

تابستون با تمام اتفاق هاش تموم شد و فقط خاطراتش موند. البته این تابستون برای همه یک سان نبود.
نه نمی خوام باز شروع کنم به قر زدن. که چرا همه به یک نوایی رسیدن الا من فقط می خوام داسستان رو بگم چون به نظر من داستان جالبیه . بزارین داستان رو از اول بگم.
همه این اتفاق ها تتوی زمان یک ماه افتاد. وقتی رئیس قبیله و زنش که مدتیست برای تجارت در ممالک دور رفته اند و در انجا زندگی
گزیده اند برای سفر و دیدار دوستان و آشنایان برای مدت یک ماه به قبیله برمیگردند. از قضا این زمان مصادف شده با زمان تعطیلات و اکثر اعضا بیکارند و منتظر برای عیش و نوش.
از قضا در این اواخرجوان تازه واردی در شهر آمده بود. روزی بنا به اتفاق یکی از دخترهای قبیله این جوان رعنا را میبیند و یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته اش میشود. همین که دختر در شش و بش این است که چگونه میتواند دوستی اش را با این پسر گسترش دهد آگاه میشود که این جوان یکی دیگر از اعضای قبیله (برادر رئیس قبیله ) رو میشناسد و رفاقتی هم گویا با او پیدا کرده است. این وقایا مربوط به 5و6 ماه پیش است و در آن زمان همگی مشغول کارهای روزمره بودند و کسی کسی را به نمیدید و معاشرت کم بود. تا زمانی که بار کارها کم شد و دختر تصمیم گرفت بیشتر با پسر آشنا شود . برای این کار تصمیم گرفت او را اول به جمع کوچکی که اعتماد داشت معرفی کند.جوان از جندی پیش از دختر درخواست دیدار کرده بود و چند باری هر چند کوتاه همدیگر را دیده بودند. روز زیبای گرم و تابستانی بود و جشنواره موسیقی در شهر بر پا بود. دختر با خواهر و شوهر خواهرش قرار بود در چشنواره شرکت کند در این هین فرست رو مناسب دید تا از جوان دعوت کند که به آنها بپیوندد. جوان قبول کرد و عصر آن روز به دختر که با خواهر و شوهر خواهرش بیرون بود ملحق شد. دختر خواهر و شوهرش را به پسر و پسر را به آنها معرفی کرد. شوهر خواهر دختر که سقراط نام داشت دوست و رفیق برادر رئیس قبیله یعقوب بود...


۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

نه باور کردنی نیست ولی شدنیه. معلوم که شدنیه. مگه این همه در طول تاریخ در طول عمر آدمیزاد چند صد بار آدم از این داستان ها نشنیده. مگه موضوع اکثر فیلم ها کتاب ها شعر ها خیانت نیست. شکسته شدن دل ها نیست. آیا تو این دنیا فقط دو جور دل هست؟ دل هایی که فقط میشگونن و دلهایی که فقط شکسته میشن. وای یعنی میشه واقعیت نباشه. واقعا دیگه توان ندارم. دیگه حوصله ندارم این دیکه های دل خورد شده رو از نو با هزار بدبختی بچسبون ام. اون هم چه چسبوندنی. مگه میشه گلدونی رو که این همه شکسته هی بچسبونیش. تازه بچسبونیش هم مگه گلدون میشه . شاید ظاهرش رو بشه یه جوری خوشگل کرد که ترک هاش دیده نشه ولی مگه میشه دیکه توش گلی کاشت. مگه میشه توش آب ریخت. از هر طرفش آب میریزه بیرون و هیچ گلی طوش دوم نمیاره و زود خواهد مرد. پس فقط باید گلدون شکسته رو همون جوری که هست قبول کرد. بعضی گلدونها فقط برای اینن که شکسته بشن. باید به حال خودش رها بشن.و امید اینکه روزی گلی درونشون کاشته بشه رو باید با خودشون به گور ببرن.
چه قدر پست این دنیا. دیگه جون مقابله کردن رو ندارم. ای زندگی تو بردنده شدی. تو تاب و توانم رو دیگه ازم گرفتی.نمیتونم دیگه باهات بجنگم. نمیخوام ببینمت. نمی خوام. یا آدامش می خوام یا نمی خوام باشم. چه قدر فرار کنم. نه توان مقابله کردن نه دیگه نای فرار کردن. بگذار برم.