۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

جامعه شناسی نسل من...

هر چی دوستان و آشنایان و دور و وریام رو نگاه می کنم می بینم که بچه های نسل قبل از من برو بچه های انقلابی متولدین 54 تا 59 انگار وعضشون در کل بهتر از نسل ماست. یعنی یه جورایی قبول دارم که اون نسل خیلی سختی های بیشتری کشیدن. اگر از بچه گی از کشور رفتن بیرون که معمولا کاری با ایران و این صحبت ها ندارن. اگر هم دوران نوجوانی ایران بودن که اوضاع کمیته و اون کثافت کاری ها خیلی بدتر از زمان ما بود. ولی به جاش دانشگاه رفتن خیلی راحت تر بود. هر کی شانسی یک رشته ای انتخاب کرد و خوند و الان یا تو ایران به یک جایی رسیده یا بعد از اشباع شدن از وضعیت ایران مهاجرت کرده و در خارج از کشور مشغوله. نمی دونم شاید واقعا سختی کشیدن به موفقیت آدم کمک می کنه.

ولی نسل من نسل بی درد ها بود مخصوصا اگر بچه دوم هم باشی. زیادی تو ناز و نعمت بودیم. رومون دیگه باز شده بود و هر کاری که خواهر برادر بزرگه کرده بود ما تا دو برابرش رو نمی کردیم راضی نمی شدیم. اون موقع که ما داشتیم بزرگ می شدیم به اندازه کافی از انقلاب گذشته بود. تا اون موقع دیگه مادر پدرها به وضعیتشون عادت کرده بودن و یک زندگی متعادلی رو واسه بچه هاشون تعمین کرده بودن. دور و وریام رو که نگاه می کنم می بینم اکثر بچه های هم سن من سردر گم اند.گیج اند. نمی دونن چی می خوان. هر کی یک درسی دست و پا شکسته یک جا خونده و یک جای دیگه تو یک رشته دیگه داره کار می کنه. دوستای برادرم رو که نگاه می کنم دوستای خوانوادگی مون رو همه بچه های اون دوره الان وعضشون خوبه ولی اکثر بچه های هم سن من هممون ول معتلیم. حتی تو این وب لاگ بازی هم فرقش معلومه. هر بار میرم پست های قدیم خورشید خانم رو می خونم دلم می گیره. همش آرزو می کردم کاش تو اون دوره بودم. کاش من هم اون موقع که همه وب لاگ نویسی رو شروع کردن شروع می کردم. اون وقت می تونستم من هم دوستای وب لاگی داشته باشم. احساس می کنم نسل ما خیلی بی خیال ان. هیچ پشت کاری ندارن هیچ انگیزه ای ندارن. من هم جزوشون هم ولی نمی خوام باشم. می خوام جدی تر باشم. "اینگیج" تر باشم با مسائل زنان ایران. کلا آگاه تر باشم. آره دست خودمه که برم دنبالش و یاد بگیرم ولی آدم یکی رو هم می خواد که باهاش همفکری کنه ازش چیز یاد بگیره بحث کنه. ولی انگار اون آدم ها این جا وجود ندارن یا خیلی کم اند.

دیشب با یکی از دوستام رفتم بیرون خونه یکی از بچه ها به امید اینکه خیر سرم چند تا آدم جدید ببینم. وای کاش نمی دیدم. خیر سرشون سال چهارم دانشگاه بودن ولی عین" تین ایجر" های لوس این جا حرف می زدن. واقعا از نسل خودم حالم به هم می خوره. نمی دونم شاید هم جای درستی نبودم.

پ.ن. دیروز همش بارون اومد و رید تو هر چی برف. از این تعطیلات خسته شدم.

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

new year's resolution

نمی خوام باشم. وقتی بود و نبودم اون قدر فرقی برای دنیا نداره اصلا بهتر که نباشم. ولی ترسوام. یعنی می دونم که حتی این کاره هم نیستم. هم ترسوام هم نمی خوام مادر و برادرم روبیشتر از این دردسر بدم. نمی خوام این جوری فکر کنم. می خوام مثبت باشم. می خوام به خودم کمک کنم. ولی خسته شدم. دیگه از امیدوار بودن از انتظار رسیدن روزهای خوش خسته شدم. از این که هی تلاش کردم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدم. اگه تا حالا اگر تو این سن هیچ کاری نکردم که بتونم بهش افتخار کنم از این به بعد هم نمی تونم. همه آدم های درست اون هایی که یه چیزی میشن لااقل تا این سن یک کاری کردن یا یه چیزی بلدن یا لااقل می دونن تو یک کاری خوبن. ولی اگر از من بپرسن تو چی میتونی درس بدی؟ هیچ جوابی ندارم چون تو هیچی خوب نیستم. نه ساز درست حسابی بلدم. نه خوب می نویسم نه هیچ ورزشی رو عالی بلدم نه هنری بلدم. نه درسم خوبه نه ...

می دونم آدم های مثل من زیاد ان ولی نمی دونم اون ها چه جوری خوشحال ان ؟ چه جوری راضی اند؟ شاید سرگرم تراند و دور و ورشون شلوغ تره. وقتی دور و ورت شلوغ باشه خیلی به این چیزها فکر نمی کنی. زندگی رو روز به روز می گذرونی. نمی دونم شاید وظیفه من تو این دنیا این که آدم خوبی باشم. خوش رو باشم. زندگی رو به اطرافیانم تلخ نکنم. محیط خونه رو گرم و شاد نگه دارم. ولی تا خودم آرامش نداسته باشم تا خودم از دست خودم راضی نباشم نمی تونم این کارهارو بکنم. دیگه حوسله زندگی ندارم. خسته شدم تنبل شدم. آخه تا کی به زور خودم رو سر پا نگه دارم؟ همه زندگی که نباید "ستراگل" باشه. آدم باید یه موقعی هم از زندگیش از موقعیتش راضی باشه.

حتی یادم نمی آد که آخرین باری که خوشحال بودم کی بود. مامان و برادرم رو تنها فرستادم برن سر خاک. من هم شاید باید می رفتم. ولی می ترسم. من هم دیشب همش فکر این بودم که امروز بریم اون جا. چرا نرفتم؟ نمی دونم. می ترسم. می ترسم برم و حالم از این هم بدتر بشه. می خوام نباشم. هر چی فکر می کنم واسه خودم یک تعهد سال نو بگدارم فکرم به هیچ جا نمی رسه. یعنی همش می گم خوب آخرش که چی؟ من که می دونم هیچ کاری رو نمی تونم درست انجام بدم. اصلا از وضعیت درسم راضی نیستم. کلا از خودم راضی نیستم. می خوام نباشم.

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

یلدا

این چند وقت یک چیزهایی نوشتم ولی نمی دونم چرا نمی تونم پستشون کنم. فقط فکرهای پراکنده ان که شاید هیچ مفهومی نداشته باشن. از دوستان قدیم. از رابطه. از این که چقدر داریم از هم دور می شیم و دیگه حرف هم رو نمی فهمیم. از این که روز به روز تفاوت سلیقه و طرز فکر متفاوتمون بیشتر مشخص می شه ومن نمی دونم کجا داریم می روم باهاش. از حرف های کوتاه و بی معنی پای چت خسته شدم.

شب یلدای جالبی بود. یک سری دوستهای قدیم رو دیدم و باز برام جالب بود که چه قدر اصلا دلم تنگ نمی شه واسه اون گروه. یعنی دلم واشه اون دوران تنگ می شه ولی نه خیلی برای اون آدم ها در این زمان و موقعیت. باز یک آزمایشی بود که یادم بافته که از تصمیم ام خوشحال ام.

و بعد هم که دلم گیر افتاد باز بد جایی هم هست چون احتمال شکسته شدنش خیلی زیاد. تقریبا شکی درش نیست.

ساعت 4:25 بامداد فکر کنم به اندازه کافی شبم طولانی بود.
این هم فال شب یلدای ما:

ترسم که اشک از غم ما پرده در شود
دین راز سر بمهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

extraction day

زمان مدرسه ها و امتهان ها همش می گفتم کاش درس نداشتم که فلان کار و می کردم یا می گفتم کی مدرسه تموم میشه که اون وبلاگی که خیلی دوسش دارم رو از اول تا آخر بخونم. یا می گفتم وقتی سرم خلوت تر بشه می تونم وب لاگم رو زود زود آپ دیت کنم و شاید چیزهای بهتری توش بنویسم. ولی از وقتی که فکرم از درس آزاد شده همش فکرهای منفی و ناراحت کننده میاد تو ذهنم و اصلا دلم نمی خواد اون چیزهارو این جا بنویسم.

یکی از دوستای وبلاگ نویس می گفت هر چی تو وب لاگت بنویسی بیشتر شبیه اون می شی. ولی من نمی خوام شبیه فکرهام بشم. نمی خوام تبدیل به یک آدم منزوی و از آدم به دور بشم. من که همیشه شاد بودم همیشه انرزی داشتم همیشه عاشق معاشرت و آشنا شدن با آدم های جدید بودم چرا این جوری شدم؟ چرا این قدر از آدم ها بدم اومده؟ چرا این قدر بد بین شدم؟ چرا همش فکر می کنم همه آدم ها سوء استفاده کنن؟ چرا حوصله آدم هارو ندارم؟ اصلا چرا این جوری شد؟ چرا همه رابطه ها این قدر خر تو خر شد؟ ما که هممون این قدر با هم خوب بودیم. هممون مثل خواهر برادر بودیم. چرا این جوری شد؟ آره تنها شدم ولی حاضر نیستم برگردم. حرف هایی که زده شده اثرخودش رو گذاشته. درد اون حرف ها اون هم تو اون موقعیت تحمل نکردم که بعدش فراموش کنم ... نه حاضر نیستم برگردم. اون کسی که پشت "خواهرش" رو اون هم تو اون زمان , شاید سخت ترین زمان زندگی آدم خالی کنه اون دوست نیست. نه نمی خوام برگردم. پشیمون نیستم از تصمیمم .

آره تنهام. دلم می خواست هیچ کدوم از اون اتفاق ها نیافتاده بود. آره ... اگر اولیش اتفاق نیافتاده بود شاید خیلی چیزها فرق می کرد. تقصیر کسی نبود. همش اتفاق بود . تصادف. یک اتفاق بعد از دیگری. یک حرف. یک برداشت. بدترین چیز اینکه موقع مشکلات فقط آدم هایی دورت باشن که احساس کنی از ناراحتیت خوشحال اند. کسایی که با لباس سیاه و با قیافه ای غمگین اون گوشه دورهم وایسادن و تو دلشون خوشحالن که این اتفاق واسه اونها نیافتاده. خوشحالن که یک ساعت دیگه میرن تو خونه گرم و نرمشون. آره می دونم نباید از آدم ها به خاطر اینکه پدر دارن به خاطر اینکه تعطیلات همه می تونن دور هم باشن یا با هم مسافرت برن متنفر باشم. ولی این فکر هم از سرم نمیاد بیرون. که چرا من؟ چرا ما؟ چرا اون؟ چرا این موقع؟ چرا این جوری؟ چرا؟ چرا من؟ چرا ما؟

خفه شو این مزخرفات رو نگو. فقط تو که تنها نیستی. مگه بقیه چی کار کردن. مگه "ا" باباش رو سیزده سالگی از دست نداد؟ مگه اون عاشق باباش نبود؟ مگه "م" و "ا" باباشون رو از دست ندادن. اون ها هم هم سن تو بودن. زندگی شون رو کردن. مگه این همه آدم دیگه دور و ورت نیستن که مثل تو ان؟ تو زندگی خودت رو بکن این قدر خودت و وضعیتت رو با بقیه مقایسه نکن. یا این که اگه فلان نمی شد چی می شد و اگه فلان جا بودم زندگیم چه جوری می شد. هیچ کس از آیندش خبر نداره. این انتخابت بوده با فهم و درکی که اون موقع داشتی. تو زمان حال زندگی کن.

نمی دونم جدیدا خیلی به انتخاب رشته ام شک می کنم. کلا به زندگیم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. دلم می خواست رشته بابام رو می خوندم. احساس می کنم اون جوری اون خیلی خوشحال تر می شد. من هم شاید تکلیفم مشخص تر بود. نمی دونم این رشته اینگار همش تو خواب و خیال. نمی دونم می تونم به اون جایی که می خوام باهاش برسم یا نه.

خسته شدم این قدر پرت و پلا نوشتم. امروز اصلا رو مود خوب نبودم. هم اون موقع ماه و هم صبح دندون عقلم رو کشیدم از صبح تا حالا 3 تا قرص خوردم.

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

مصاحبه

تقریبا یک ساعتی از شروع مصاحبه گذشته بود. دیگه سوال های آخر بود. دختراز زن پرسید" الان بزرگترین آرزوتون چیه؟" زن نگاهش رو به دور داد انگار که سعی می کرد آرزوش رو تو ذهنش تصور کنه. گفت " آرزوم؟ آرزوم اینکه بچه هام عروسی کنن ولی بعید می دونم آرزوم براورده شه چون هیچ کدومشون تکونی به خودشون نمیدن و هیچ کدوم اهل ازدواج نیستن. "

"خوب چرا ازدواجشون این قدر براتون مهم. شما که این طوری که من می بینم و خودتون هم می گین اصلا سنتی نیستین."

سکوت." نه سنتی نیستم فقط دلم می خواد بچه هام رو خوشحال ببینم. دلم می خواد باز دوباره مثل قدیم ها خونمون شلوغ باشه . پر سر و صدا پررفت و آمد. ایران که بودیم خونه ما همیشه مهمونی بود. امکان نداشت بساط بزن و برقص بر پا نباشه. این جام که اومدیم با این که کسی رو به اون صورت نداشتیم ولی بالاخره آشنا های قدیم بودن.هر از گاهی یک مهمونی دعوت می شدیم یا خونمون مهمون می اومد. ولی از وقتی که شوهرم فوت کرده هیچ کس دیگه خونمون نمی آد. یعنی خوب حق هم دارن یارو با شوهرش بیاد خونه ما چی کار وقتی شوهرمن نیست. خونمون خیلی ساکت شده. البته اون ها بیچاره ها من رو دعوت می کنن خونشون ها ... ولی من اصلا حوسله ندارم برم. یعنی دلم می گیره.تک و تنها حاضرشم برم مهمونی؟ جایی که همه با شوهراشون ا؟ من برم آخه اون وسط چی بگم. دلم می گیره وقتی می بینم این همه زن و شوهر که رابطه اشون هم با هم آنچنان خوب نیست همه صحیح و سالم ان. یعنی فقط شوهر من باید این جوری می شد؟ ما که یک عمر هر جا می رفتیم همه بهمون حسودی می کردن . به رابطمون به این که این قدر عاشق هم بودیم. من برم تو این دوره ها چی بگم؟ به جز این که فقط بیشتر ناراحتم کنه هیچ فایده ای برام نداره...
دلم می خواد بچه هام سر و سامون بگیرن. حالا ازدواج نکردن هم نکردن ولی لااقل یک دوست دختر یا دوست پسر درست حسابی بگیرن. یکی که ایرونی باشه. خانواده درست حسابی داشته باشه. "

" آره ولی الان حداقل کنارتون ان. اون جوری پس فردا هر کدوم می خوان برن یک شهری زندگی کنن. "

" من که میگم هر جا می خوان باشن باشن فقط خوش باشن. مگه یه مادر چی به جز خوشحالی بچه اش می خواد. من هم یک فکری به حال خودم می کنم. "

دختر می دونست این درد این قدر سخت هست که گقتن کلیشه های تکراری هیچ کمکی به حال زن نمی کنه. با وجود این که گلوش از شدت بغض داشت می ترکید لبخند محوی رو که از اول مصاحبه روی لب هاش نگه داشته بود حفظ کرد. با کمال احترام از این زن باوقار تشکر کرد. از در خارج شد بغضش ترکید و به حال خودش گریست.

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

شهر من...

دیشب دوباره یادم افتاد که چه قدر این شهر رو دوست دارم. دوباره یادم افتاد که منظره وسط شهرچه قدر تو شب زیباست. که تا وقتی که بارون نیاد این شهر بهشت. دوباره یادم افتاد که تو این شهرهم آدم هایی که بشه باهاشون چهارتا حرف با ارزش زد وجود داره. به نظر من ونکوور عین داهات می مونه . عین روستا. سادگی آدم هاش. طبیعتش. مخصوصا بوی علفش. تو این شهر ممکنه سیگارکش کم باشه و شاید بعضی ها حتی چپ چپ هم نگات کنن وقتی ببینن داری سیگار می کشی ولی فقط کافی دنبال فندک بگردی اون وقت بغل دستیت با یک رول هشیش ازت پذیرایی می کنه.
این پست قبلی رو می خواستم پاک کنم ولی تصمیم گرفتم درستش کنم تا این که پاکش کنم. پس این جوری عوضش می کنم:
کثیف ترین کار سواستفاده کردن ا.

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

Polygynandry

Polygynandry: a marriage form in which the spouses living in one household are simultaneously polygynous and polyandrous.

به به یک اورجی رووم کامل. من که با این سیستم خیلی موافقم البته نه این که همه با هم تو یک خونه زندگی کنن ولی کلا به نظرم کاملا عادی و قابل فهم که یک نفرچه زن و چه مرد بیشتر از یک معشوق داشته باشه. آخه این همه انسان جالب و دوست داشتنی تو دنیا هست چه جوری ادم می تونه فقط یکی رو دوست داشته باشه. هرکسی یک قسمتی از نیاز آدم رو ارضا می کنه. یکی جسمی آدم رو ارضا می کنه یکی فکری. یکی خوب ساز میزنه یکی و عاشق چشماش می شی یکی دیگه عاشق حرفاش . چند نفر آدم پیدا می شه که هم از فیلم های Lars Von Trier خوشش بیاد هم حاضر باشه ساعت 6 روز تعطیل پاشه بره کوه ؟ اصلا مگه آدم ها دوست های هم جنس مختلف ندارن. خوب حالا چه اشگالی داره اگر عاشق چند نفر در عین واحد باشن؟ نمی گم آدم با همشون رابطه جنسی هم داشته باشه ولی خوب اگر یک شب هم یکی بخواد با یک دوست دیگش بره تا صبح برقصه بتونه و کسی ناراحت نشه.

من فکر می کنم وقتی آدم ها ناراحت می شن که در یک موقعیت نباشن. مثلا اگر من هیچی از عشق به ساز زدن ندونم و دوست پسرم بخواد بره تا صبح با دوستاش( از هرجنسی ) ساز بزنه ممکنه مخالفت کنم چون حسودیم می شه که من تک و تنها بمونم خونه. ولی اگر من هم کسی رو داشته باشم که مثلا عشق فیلم باشه و با هم تا صبح فیلم ببینیم اون وقت همه راضی و خوشحال می شن. البته این چیزها مشکلات و عواقب هم داره ولی مگه هیچ رابطه ای می شه بدونه مشکل باشه . در حقیقت این وضعیت خیلی از رابطه هاست فقط من می گم آدم از اول رو راست باشه و دوز و کلک و پدرسوخته بازی تو کارش نباشه.

وسلام

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

با وجود اینکه ازessay نوشتن خیلی بدم میاد و فکر می کنم خیلی سخت تر از خوندن و حفظ کردن ولی یه جورایی راحت تر انجام می شه. یا شاید بهتر بگم نتیجه اش بهتر می شه. چون آش کشک خالته بالاخره باید یک مزخرفی بنویسم و تهویل بدم و برای اینکه بتونم بنویسم دنبال هیچ چیزی (از جمله وب لاگ ) که حواسم رو پرت بکنه نمیرم چون فقط می خوام بنویسم و از شررش خلاص شم. معمولا هم بد از آب در نمیان مگر اینکه واقعا هیچ ایده ای راجع به موضوع نداشته باشم. ولی بدی درس حفظی و امتهان اینکه ادم می تونه از زیرش راحت در بره . مثلا الان سه ساعت که من نشستم پشت کامپوتر و هیچی درس نخوندم. فردا حسابی سر جلسه به خودم فوهش خواهم داد.

فقط اومدم یک سری بزنم

آخ آخ چه قدر دلم واسه این جا تنگ شده بود. نه وقت نوشتن داشتم (و هنوز هم ندارم ) و نه وقت خوندن یعنی می ترسیدم بیام این جا و گیر بیوفتم ولی متاسفانه الان که اومدم دیدم هیچ کدوم از وب لاگ هایی که دوسشون دارم آپ دیت نشدن. می گم دیگه این هم شانس ماست تا از یک چیزی خوشمون اومد اون قدیمیاش گذاشتن و رفتن.
دوشنبه خلاص می شم. خیلی خوشحالم ولی یک جورایی هم دلم واسه کتاب خونه تنگ می شه. مخصوصا واسه دوست جدیدم .

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

طلبه

نمی دونم چرا تمام کردن هیچ کاری اون قدر که می خوام و زحمتش رو می کشم ارضام نمی کنه. مثلا قبل از اینکه مصاحبه ها رو شروع کنم این قدر می ترسیدم و همش به خودم می گفتم اگر بتونم با ترسم رو به رو بشم خیلی کار مهمی کردم و این قضیه خودش یک جور پیشرفت و از این حرف ها. ولی وقتی مصاحبه ها تموم شد نمی تونم بگم به خودم افتخار کردم یا هیچ کردیتی به خودم دادم. بیشتر از این حرسم گرفت که چه قدر احمق بودم و از یه چیز به این پیش و پا افتاده گی چه قدر الکی می ترسیدم. رو هر پروزه ای که کار می کنم می گم اگراین رو تموم کنم خیلی کار مهمی کردم و خیلی خوشحال می شم. ولی وقتی تمام می شه فکر می کنم چه کار راحتی بود که من این همه خودم رو به خاطرش کشتم. شاید هم این چیز خوبیه و باعث می شه که آدم خودش رو بیشتر به مبارزه بطلب (challenge) کنه. و سعی کنه کار ها رو در زمان کمتر و با کیفیت بهتر انجام بده.

پ.ن. اینکه کلمات درست بلد نیستم و مجبورم از این سایت احمقانه کمک بگیرم خیلی ناراحتم می کنه.

یعنی می شه یک روز هم اون بیاد

چه جوری دوباره خودش رو تو فکر و روح من جا کرد؟ انگار با اومدن خواهرش یه امیدی تو دلم جونه زد.

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

ارزیابی

فیلم (The Fountain (2006 رو دیدم. ولی راستش اصلا ازش خوشم نیومد. نمی دونم شاید چون جانراش (اون حرف ر با سه نقطه رو نمی دونم کجاست) مدل من نبود. شاید چون راجع به مرگ بود یا راجع به تومور مغز. خلاصه باهاش حال نکردم دیگه. یارو Aronofsky انگار وسط کار دیگه خسته شده بود و رفته بود یک قارچی زده بود و بعد دوباره اومده بود سر کار. من بهش 5 از 10 میدم. اون هم فقط به خاطر اینکه Requiem for a Dream اش رو خیلی دوست داشتم.

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

Synecdoche


هر وقت میرم سراغ یک وب لاگ جدید اولین کاری که می کنم اینکه می رم و پست های اولیشون رو می خونم. دلم می خواد بدونم بقیه هم وقتی تازه وب لاگ نویسی رو شروع کرده بودن مثل من بودن یا نه؟ اون ها هم بعضی وقت ها شک می کردن یا نه؟ تقریبا هم همین طور بود چند تا وب لاگی که خوندم همشون تو ماه های دوم سوم یه ذره شک می کنن. که اصلا این دنیای وب لاگ واقعی یا نه؟ من رو یک جورایی یاد second life می ندازه. البته من اصلا از اون خوشم نمی آد و به نظرم مفهومش واقعا خیلی ناراحت کننده است که آدم ها بشینن تو خونه و ازطریق کامپوتر برن تو دنیای مجازی و مثلا زمین و ساختمان و این چیز ها بخرن . نمی دونم شاید هم چون ازش اطلاعات کافی ندارم ازش خوشم نمی آد.
ولی حالا این هارو گفتم که بگم به نظرم فرق بین دنیای واقعی با مجازی خیلی زیاد نیست. یعنی آدم ها خیلی وقت ها توفکر هاشون گم می شن. و اصلا هر آدمی دنیاش رو اون جوری که می خواد می بینه . هر کس رابطه رو بر طبق معیارهای خودش می سنجه و قضاوت می کنه. واسه هر کس دوست داشتن, ترس ,تنهایی یک مفهومی داره . هر کس برداشتش از یک آهنگ از یک فیلم از یک نقاشی یه چیزیه و کی می تونه بگه کدوم درست کدوم غلط. ( این همون جاست که من منظور خانم Ayn Rand رو از objectivity نمی فهمم).
فیلم
Synecdoche, New York بیشتر این قضیه رو نشون می ده. فیلم راجع به یک کارگردان تئاترکه می خواد یک نمایشی رو کارگردانی کنه که راجع به زندگی خودش. و خلاصه یواش یواش بین این دو تا دنیا (یعنی دنیای واقعی و دنیای توی تئاتر) گم می شه . بعد از فیلم وودی الن( Vicky Cristina Barcelona ) این دومین فیلم سال بود واسه من. البته به نظرم 10 دقیقه آخرش دیگه زیاد بود و یک مقدار قضیه رو لووس می کرد. یعنی فیلم بدون اون 10 دقیقه هم سنگین بود و تاثیر گذار دیگه احتیاج نداشت این قدر قضییه تاریک تموم بشه.
کارگردان این فیلم Charlie Kaufman همونی که فیلم adaptation رو نوشته. اگر با اون حال کردین از این هم خوشتون میاد. ولی به تازه عروس ها و تازه داماد ها که 100 % از زندگی شون راضی نیستن خیلی توصیه نمی کنم که این فیلم رو ببینن.

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

خواب

رفته بودم سرخاک. از آسمون نم نم بارون می بارید. نه اون جوری که خیس خالی بشم. ولی سنگ خیس بود. دستم رو کشیدم روش تا قطره های آب رو بزنم کنار و بتونم روی سنگ رو بخونم. ازوقتی که سنگ رو آورده بودن سرخاک نرفته بودم. تقریبا شش ماهی میشد. شش ماه ! چه زود گذشت. روی سنگ رو خوندم.

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم گریه می کردم صدای مامانم رو شنیدم که یواش صدام می کرد. " چرا پا نمی شی؟ دیرت نشه... "
ترسیدم ... نکنه تو خواب گریه کردم و مامان صدام رو شنیده؟
دست کشیدم به چشمام ...خشک بودن...

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

تاسف رو چه جوری می نویسن؟

اون زمان که تازه اومده بودم کانادا و باید خودم رو با این جامعه وفق می دادم و تازه زبان یاد می گرفتم همش می گفتم کاش زود تر اومده بودم. یک موقعه ای که می تونستم این جا برم دبیرستان. چون وقتی آدم جون تره راحت تر می تونه خودش رو به جای جدید وفق بده. بعد از 2, 3 سال که یک ذره مثلا راه و چاه و از هم تشخیص دادم و فهمیدم که اصلا از زندگی چی می خوام و چه راهی رو می خوام پیش بگیرم و چه رشته ای می خوام بخونم , فهمیدم که چه قدر بهتره که بعد از دبیرستان اومدم این جا. چون این طوری با فکر باز تری می تونم تصمیم بگیرم و یک بعدی نمی شم و فکر می کردم که این جوری هم تفکر شرقی خواهم داشت هم غربی.
ولی الان یک مدت که به ابن قضیه شک کردم. یعنی الان که فکرش رو می کنم می بینم که اگر یک لیسانسی ایران می گرفتم و بعدش می امدم این جا خیلی آدم موفق تری و شاید خوشحال تری می شدم. الان که فکرش رو می کنم می بینم من هنوز خیلی بچه بودم واسه این که از کشورم جدا بشم. حساس ترین و پربارترین زمان زندگی ام که می تونستم توخونه خودم خیلی چیزها یاد بگیرم این جا همش به امتهان کردن چیزهای مختلف تلف شد. به امتهان و خطا گذشت و تازه بعد از این همه سال هنوز هم فکر نمی کنم اصلا به این جا عادت کرده باشم.
نمی تونم بگم کارهایی که دلم می خواست نکردم, حال نکردم ,جونی نکردم. چرا کردم. هر وقت که امکانش بوده مسافرت کردم. اون موقع که حسرت تنها زندگی کردن داشت خفم می کرد رفتم و امتهانش کردم. شاید زودتر ازخیلی از دوستای تو ایران ام کار کردن رو تجربه کردم. و هم این طور خیلی کارهای دیگه رو امتهان کردم که شاید تو ایران به این راحتی ها نمی تونستم انجام بدم.
ولی الان به کدوم یکی از این کارها به این مثلا تجربه ها می تونم افتخار کنم؟ اگر الان هیچ جای دنیا رو ندیده بودم ولی تو یک گروه موسیقی داشتم تنبور می زدم خوشحال ترنبودم؟ اگر تا الان هیچ وقت تنها زندگی نکرده بودم ولی درسم تموم شده بود خوشحال تر نبودم؟ یا اگه تا الان هیچ مهمونی و کمپینگ و مواد شادی آوری رو امتهان نکرده بودم ( که اگر ایران بودم شک ندارم بهترش رو هم امتهان کرده بودم) ولی یک زبان دیگه بلد بودم خوشحال تر نبودم؟
نمی خوام بگم دوست داشتم ایران می موندم چون دروغ. ولی دلم می خواست دیرتر می آمدم. اگر تو ایران دانشگاه می رفتم و یک ذره بالغ تر می آمدم این جا شاید دیگه این قدردور خودم سرگردون نمی چرخیدم. تا اون موقع دیگه راه خودم رو پیدا کرده بودم ,دیگه تو مسیر افتاده بودم . اون موقع شاید زود ترهم به این جا عادت می کردم یا از همون اول می فهمیدم که اصلا قرار نیست که عادت کنم یا "این جایی" بشم.

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

خیلی خوشحالم ولی تا سه شنبه نمی تونم راجبش فکر کنم...

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

"چشمهای دگمه ای من..."

دیروز بعد از اینکه آرتیکل ریویو ام رو تهویل دادم به خودم پاداش دادم. احتیاج داشتم که یک روز به خودم مرخصی بدم و اصلا به درس فکر نکنم. اومدم خونه رفتم سراغ کتاب خونه ام. البته متاسفانه الان خاک ها از محتوای کتابخونه ام بیشتر خبر دارن تا من. یک کتاب باریک ور داشتم یوزپلنگانی که با من دویده اند (فعلا تا تعطیلات نمی تونم سراغ کتاب کلفت برم). قبلا یادم میاد که وصیت نویسنده رو( Bijan Najdi ) که اول کتاب چاپ شده خونده بودم و خیلی از لطافتش خوشم اومده بود ولی به هر دلیلی کتاب رو هنوز نخونده بودم. این کتاب رو 2 سال پیش وقتی ایران بودم دوستم بهم داد.
این جا می شه چند تا از کارهاش رو خوند.
کتاب رو ورداشتم واسه خودم یک چای گل گاو زبون دم کردم و یک جای گرم و نرم کنار شومینه درست کردم و شروع کردم به خوندن. هر خط رو که می خوندم بیشتر با حس نویسنده حال میکردم. از سبکش خیلی خوشم اومد. از این که به اجسام جون می ده. از اینکه مثلا صبح نوک پا نوک پا میرسه. یا چراقهای دور استخرخیال میکنن. یک دلیل که از این سبک خیلی خوشم میاد اینکه خودم هم این جوری ام. یعنی به اجسام جون میدم دلم واسشون میسوزه یا باهاشون حرف میزنم. مثلا هر وقت سوار ماشینم میشدم( چون چند وقت که شهروند سبزی شدم و از وسیله نقلیه عمومی استفاده میکنم) ازش عذرخواهی میکردم که این همه ازش کار میکشم و اصلا بهش نمیرسم. اصلا روغن اش رو چک نمی کردم. یا با شرمندگی بهش میگفتم که چه قدر دوسش دارم ولی ترجیح میدادم با ماشین برادرم برم بیرون آخه اون خوشگل تره. وقتی هم که بغل هم پارک ان از جوفتشون تعریف میکنم که یه وقت به هم حسودی نکنن. این خصلت رو از بچهگی داشتم و به همین دلیل وابستگی به اجسام , دور ریختن چیزهای به درد نخور برام خیلی سخته .
عصر هم رفتم گالری هنر. شوی عکاس کانادایی Jeff Wall. البته یک ذره گول خوردم چون جمعا شاید هفت تا کار بیشتر ازش نبود. بقیه کار ها رو هم قبلا دیده بودم.
روز خوبی بود.

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

آنتراکت سوخت؟


این خبر رو این جا دیدم . اولین باری که رفتم کافه آنتراکت روز تولدم بود. دوست عزیزم "َش" من رو برد. بعد از ظهر بود. هوا گرم بود. برق ها رفته بود و کولر هم کارنمیکرد. فقط ما چهار نفر بودیم و کار کن ها. نمیشد داخل سیگار کشید ولی ما اجازه گرفتیم به شرط اینکه بغل پنجره باشیم بکشیم. "ش" برام فال حافظ گرفت. دو تا تیکه کیک هم گفت برام بیارن با یک شمع روش. با شربت خوردیم.

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

میشه این قدر نظر ندین؟ میشه یک بار هم که شده حرف نزنین و فقط حاظر بشین گوش کنین. یعنی من حتی حق این هم ندارم بگم که دلم گرفته. یا اگر یک روز بگم کارم زیاده استرس دارم یعنی از زندگیم بدم میاد؟ یعنی باید تمام زندگیم رو ول کنم برگردم چون فقط تنهام؟ نمیدونم اگر این برای شما کار میکنه برای من نمیکنه. و اگر هم در من چیزی دیدین که نشون میده من همچین آدمی ام یعنی واقعا باید رو خودم کار کنم . همیشه بیشتر از این ها به خودم ایمان داشتم مطمئن بودم که قوی تر از این حرف هام. ولی مثل اینکه بقیه چیز دیگه ای میبینن.

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

Define Normal


وقتی مصاحبه Thomas Beatie ( مرد حامله ) رو توی تلویزون دیدم لبخند از روی لبم کم نمی شد بلکه بیشتر و بیشتر محو این انسان دوست داشتنی شدم. خوشحالم که دارم تو دنیایی زندکی میکنم که میتونم پیروزی روز به روز منطق به مذهب رو ببینم. تو دنیایی که دیگه آدم هایی که استفاده از مغزشون رو به تعصب ترجیح میدن سکوت نمیکنن و حاضر نیستن خودشون و ایده شون رو پنهان نگه دارن. بلکه با افتخار با اکثریت مردم مبارزه میکنن ومحکم و پر قدرت خلاف جهت دریا حرکت میکنن.
Thomas Beatie از اون آدم هاست که انسانیت و قدرت منطق اش رو بالا تر از این می دونه که اجازه بده اجتماع راه درست و غلط رو یهش دیکته کنه . اون توی بدن زن به دنیا اومد . خودش تصمیم گرفت که میخواد مرد باشه از علم روز استفاده کرد جراهی کرد. با دوست دختر قدیمیش ازدواج کرد و حامله شد و الان هم خودش رو پدر دخترش میدونه .
چراکه نه... این نرمال نیست؟ کی میگه نرمال چیه؟

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

خیلی میترسم. از صدای تلفن میترسم. یعنی خبری شده؟ الان چه وقت زنگ زدنه؟ من که تلفن رو ور نمی دارم. خیلی میترسم. الان خیلی زوده. هنوز زخمهای اولی خوب نشده .هنوز سرر یم. هنوز حتی عمق درد و نفهمیدیم . الان وقتش نیست. اصلا نمیدونم چی میگم. نمیخوام هیچی بگم . نمیخوام هیچی فکر کنم. فقط زود تر میخوام یکی بهم بگه که از ایران زنگ زدن همه چی خوبه.
زود بیا خونه. تو رو به چی به کی قسم بخورم. چرا به هیچی اعتقاد ندارم؟ فقط بیا خونه. زود خوب شو. باش. تو فقط باش. تو تنها یادگارشی. نمی تونم تو رو هم از دست بدم. اون چشمایی آبی . اون صورت مهربون. اون آرامش نگاه حالا حالا ها کار داره این جا. فقط بودن تو که میتونه به من یاداوری کنه که من هم ریشه دارم. که من هم از یک جایی اومدم. اگه تو بری دیگه پس کی میمونه.
میترسم...

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

.... Happy Go

Happy Go Lucky (2008
Mike Leigh
نمیدونم چرا بعضی آدم ها این قدر اسرار دارن که اطرافیان شون رو هم مثل خودشون بکنن و حاضر نیستن به انتخاب بقیه احترام بگذارن. وقتی میبینن که یکی داره واسه خودش به خوبی و خوشی زندگی میکنه و هی از دست زندگی گله نمیکنه به زور میخوان بگن که نه تو اشتباه میکنی. میخوان به آدم به زور بگن تو تا ازدواج نکنی و مثل ما بچه دار نشی یعنی آدم مسئولیت پذیری نیستی . انگار که خودشون از زندگیشون راضی نیستن و میخوان تو رو هم تو همون راه بندازن که تنها نباشن. شاید هم راهنمایی شون واقعا از صمیم قلب باشه و واقعا اززندگی شون راضی باشن ولی باز هم این دلیل نمیشه که بقیه راه ها غلط باشه. اگر این طوری بود همه یک شغل رو انتخاب میکردن یا یک شهر برای زندگی. آره قبول دارم ازدواج نکردن و بچه نداشتن هم سختی خودش رو داره ولی خوب شاید برای بعضی ها چیزهای دیگه مهم تر باشه و رسیدن به اون ها بیشتر خوشحالشون کنه.
Happy Go Lucky فیلم جالبی بود الیته اولش دختره با اون خنده هاش زیادی میرفت رو عصاب. یعنی بالاخره نمیشه انتظار داشت که همه دائم در حال خنده و مسخره بازی باشن و تا یکی تو کارش جدی بهش لیبل بد اخلاق بودن یا عصبی بودن رو زد. ولی در ضمن کسی هم که واسه خودش خل و چل بازی در میاره و سعی میکنه با وجود تمام مشکلات که بالاخره تو زندگی همه هست خودش رو خوشحال نگه داره نباید بهش ننگ بی مسئولت بودن زد. بالاخره همه آدم ها با هم فرق دارن و چه قدرخوب میشد اگرهمه به سلیقه و روش زندگی هم احترام میگذاشتن و سعی میکردن آدم رو تشویق کنن. البته بعضی وقت ها هم خوبه که آدم مجبور شه بابقیه بحث کنه که چرا فکر میکنه که راهش درسته خوب که آدم بعضی وقتها به راهای دیگه هم فکر کنه اون موقع تصمیم قوی تری میگیره.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

سیگار سبز یا چای سبز ؟

تقریبا یک ربع یا شاید نیم ساعت داشتم تو فیس بوک میچرخیدم. ولی اصلا از حالت بعدش خوشم نمیاد. یعنی همش با عذاب وجدان میرم توش. هی به خودم میگم آخه به تو چه که کی کجاست و چی کار داره میکنه. تو به فکر زندگی خودت باش. ولی نمیدونم فیس بوک چک کردن با وب لاگ خوندن خیلی فرق داره؟ خوب شاید بستگی داره که چه وب لاگی بخونی . بعضی وقت ها ممکنه ازش یک چیزی یاد بگیری ولی واقعا خاصیت فیس بوک چیه؟ که دوستام رو پیدا کنم؟ مگه حالا اون هایی که پیدا کردم مثلا چی شد؟ نمیدونم ولی مسئله اصلا این نیست چون هنوز اون قدر به فیس بوک معتاد نشدم و فکر هم نمی کنم که بشم که موندن توش برام ضرری داشته باشه... فقط قضیه این که خوشحال نیستم. یعنی از لحاظ معاشرت کردن. اون آدم هایی که میخوام تو این شهر نیستن. تو این شهر فقط یک مشت پول داره دماغ سر بالا ریخته. من هم که واقعا دیگه حوصله کانادایی ندارم. دلم میخواد برم اینگلیس. دلم میخواد دور و ورم آدم های موسیقی دان باشن. دلم گروه میخواد. جمع میخواد. جمع علف کش. خوشحالم که دیگه این قدر کم میکشم ولی بعضی وقت ها خیلی حوس برو بچه های ایران رو میکنم....
چه قدر استایل زندگیم نسبت به پارسال عوض شده. از فیلم و تنبور و دف و علف تبدیل شدم به کوهنوردی و یوگا و کتاب خونه و چای سبز. یک جورایی اولی و بیشتر دوست دارم. ولی اون جوری واقعا به درسم نمیرسیدم دیگه. حالا فعلا که این جام ... تا بعد...

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

هنوز تمام نشده. فردا صبح باید تحویلش بدم. "کاش فقط یک روز بیشتر وقت داشتم. " این جمله کی میخواد درس عبرت بشه واسه من نمیدونم.

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

L' Appartement



خیلی عالی بود یک جورایی من رو یاد The Lives of Others (2006 انداخت.

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

فکر میکردم خیلی شبیه من ولی اشتباه میکردم . دقیقا اون چیزی که من نیستم. اون حرفی رو میزنه که من نمیتونم به زبون بیارم. اون احساسی رو خالصانه اعتراف میکنه که من انکار میکنم. جالبی هنر هم به همین. که اون چیزی که تو احساس میکنی اون تلخی زندگی رو یکی دیگه با کلمات بجا و درست زیبا جلوه بده. نه این که بخواد آدم رو گول بزنه و شعار بده فقط یاد آدم میندازه که ته مزه اون تلخی هم یک جورایی دلچسب هست.
زود برگرد منتظرت ام.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

ما هم جزو تاریخ شدیم 2008/November/ 04

توی این 8 سال گذشته امروز برای اولین بار دلم خواست که شهروند آمریکایی می بودم. چه قدر آدم میتونه افتخار کنه به این که نماینده کشورش این قدر توی دنیا محبوب باشه. برای یک لجظه احساسم راجع به پرچم آمریکا عوض شد.
در ضمن امروز یادم افتاد که ما داریم تو تاریخ زندگی میکنیم . مثل همون آدم هایی که تو دهه هفناد بودن. یا قرن هفده یا سیزده یا هر موقه دیگه ای. یک موقه ای در اینده یک سری آدم شاید حسرت این سال ها رو بخورن و بگن کاش ما در قرن بیست و یکم زندگی میکردیم و سال 2008 رو می دیدیم. نمیدونم با اودن اوباما چه قدر میتونه سیاست آمریکا عوض بشه. فقط میدونم این جریان شاید بتونه امید رو تو دل خیلی ها زنده کنه.

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دیروز یک مقاله اومد دستم که چند روش برای تقویت کارایی مغز و حافظه پیشنهاد کرده بود. حالا راست یا دروغش رو کار ندارم به نظرم جالب اومد. چند تاش رو که یادم هست مینویسم.
1. خوردن بادام.
2. نوشیدن آب سیب.
3. خواب کافی.
4. گوش دادن به موزیک مورد علاقه.
5. دویدن دوچرخه سواری و یا شنا.
6. درست کردن وبلاگ . ( این به نظرم از همه جالبتر اومد و خیلی خوشحالم کرد دلیلش هم این نیست که ممکنه حافظه ام رو بهتر کنه دلیلش اینه که اگر این رو میخوندم و هنوز وبلاگ درست نکرده بودم خیلی ناراحت میشودم.)
7. یوگا ( خوشحال ام که این رو هم شروع کردم.)
8. ورزش مغز... یاد گرفتن یک کار جدید یا زبان جدید یا شروع کردن یک تفریح جدید.
9. کم کردن مصرف شکر.
10. پرورش قدرت تخیل.
11. خوردن ویتامین ب 12 .

شب ها وقتی میرسم خونه این قدر خسته ام که نمیتونم کامپیوتر رو روشن کنم و فکرهام رو این جا بنویسم. حتی با اون هم خیلی وقت چت نکردم فقط پیغام هاش رو میگیرم.

امروز انتخابات. کانادا که گند زد ببینیم آمریکا چیکار میکنه.

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

بازی

هیچ اتفاق جالبی نیفتاده که بخوام بنویسم. به جز اینکه این چند روز همش تو فکر پارک پرنس و چمنهای کنار زمین بسکت بودم. همش تو فکر کافه 78 . تو فکر پیاده روی تا تجریش ...تا اسکان. تو فکر میدان بنی هاشم. رستوران گیاهی تو پاسداران. یاد توفان اون روز. یاد علف کشیدن زیر درخت خرمالو. یاد عاشق بودن. یاد تنها نبودن.
تنم سرد. دلم میخواد دو تا دست گرم نازم کنه. با موهام بازی کنه. دلم میخواد وقتی دارم غذا درست میکنم یکی اون گوشه بشینه و سر به سرم بذاره. دلم میخواد برم میدون تره بار خرید و یک آدم با دو تا چشم مهربون پشتم راه بیوفته و خریدهام رو بیاره. دلم اون موقعی رو میخواد که آخرین مهمون از در میره بیرون. من میمونم و تو و یک چس نور که داره به زور از تنها شمع باقی مونده در میاد والبته صدای Madeleine Peyroux.
همش یاد مامان و بابام می افتادم. وقتی شب آشغال رو میگذاشتی دم در. وقتی واسه خودم میرفتم تو انباری و چند وقت بعد صدات میکردم که بیای و کمکم کنی. وقتی یک عالمه تابلو از انباری می اوردم بیرون و میگفتم کجا وصلشون کنی. وقتی با هم میرفتیم خرید. وقتی با هم حاضر میشدیم برای مهمونی. انگار همش بازی بود. الکی بود. ادای بزرگ هارو در میاوردیم. ولی چه قدر خوب بود. شاید هم چون واقعی نبود خوب بود. چون فقط یک بازی بود.

۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

مهمونی هالویین.

شب رفتم مهمونی ایرونی های دانشگاه واسه هالویین. باحال بود. بد نبود. بهتر از اون چیزی که فکر میکردم بود. بعضی ها واقعا سلیقه و ابتکار به خرج داده بودن. یک سری هم که جون به جونشون کنی مغزشون بیشتر از پرستار لخت و دکتر هیز بیشتر کار نمیکنه. ولی اصلا به من چه. به جاش اکثرشون خون گرم و باحال بودن. البته اون وسط ها هم یک سری گلاویز هم شدن. سنت ایرونی دیگه نمیشه یک وقت خدایی نکرده اجرا نشه. من هم خیلی باحال شده بودم. خوشم میاد وقتی با ارزون ترین چیز ممکن یه ایده میدم و خوب از آب در میاد.

احساس میکم جام درست نیست. نمیخوام قضاوت کنم ولی خیلی با دورو وریام حال نمیکنم. یعنی یک سری آدم جدید میخوام که تیپ من باشن. باحاشون راحت باشم. یعنی یک سری آدم با شعور و با مطالعه و در عین حال خوش و سر حال میخوام . یعنی دلم واسه دوستام تو ایران خیلی تنگ شده. خیلی خیلی زیاد. یعنی دلم اون رو میخواد. یعنی دلم این یکی رو هم میخواد. یعنی دلم میخواد برم دیگه بخابم. شب بخیر.

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

عشق سادیسمی

دیشب از دور دیدمش ... فکر کنم اون هم من رو دید ... ولی اینقدر سریع روم رو بر گردوندم که اصلا ندیدم عکس العمل اش چی بود.واقعا از کارم خجالت کشیدم.
خوب یک سلام میکردی. لاعقل یک سر تکون میدادی. بچه که نیستی. این کارا یعنی چی؟
ولی نمیدونم چرا این احساسم از بین نمیره. این احساس تنفر. نه اسمش تنفر نیست. در عین حال خیلی دوستش دارم. دلم خیلی براش تنگ شده. پس این چه احساسی که من دارم ؟ بعد از این همه مدت چرا هنوز از بین نرفته؟ هنوز نه تونستم خودم رو ببخشم نه اون رو. فکر میکنم به خاطر اینکه تا حالا درست بهش فکر نکرده بودم. بعد از اون جریان هر دفعه که دیدمش یا هر دفعه که حرفش شد این قدر عصبانی شدم که نتونستم منطقی فکر کنم. هر دفعه احساس خشمم به منطقم قلبه کرد. هیچ وقت نتونستم غرورم رو کنار بگذارم و بیطرفانه واقعا بیطرفانه به قضیه نگاه کنم.
دیشب خیلی فکر کردم. سعی کردم با خودم یک کم روراست باشم. یاد حرف Erick Fromm افتادم. یاد "عشق سادیسمی". Fromm میگه آدم ها هم عشق مازوخیسمی دارن هم عشق سادیسمی. بعضی آدم ها وقتی میخوان از تنهایی خودشون فرار کنن خودشون رو قسمتی از یک چیز بزرگتر میدونن. یک نفر رو میخوان که به حرف "اون" گوش بدن. میخوان "اون" براشون تصمیم بگیره. "اون" حمایت اشون کنه. فکر میکنن که "اون" بهتر بلده یا بهتر میدونه. حالا "اون" میتونه معشوق باشه. میتونه خدا باشه میتونه مولانا باشه. میتونه آقای ایکس ویا خانم ایگرگ باشه." اون" میشه بت و میپرستنش.
بعضی وقت ها هم آدم ها عشق سادیسمی دارن. یعنی یک کسی رو میخوان که همش بهش محبت کنن. و با این کار می خوان طرف رو وابسته به خودشون کنن.
شاید عشق من هم این طوری بود. هر چی داشتم بهش دادم. از وقت و انرژیم براش گذاشتم که تنها نباشه که یه وقت ناراحت نباشه. با همه آشناش کردم. هر جا رفتم بردمش. هر وقت دلش گرفت به حرفاش گوش کردم. هر وقت دلش شور زد آرومش کردم. همه رو با جون و دل کردم. انتظاری ازش نداشتم. فکر میکردم انتظاری ندارم. بعد که راهش رو پیدا کرد بعد که دوستای جدید پیدا کرد بعد که گذاشت و رفت حرسم گرفت. حرسم گرفت وقتی دیدم که دیگه به من احتیاج نداره. که دیگه من همه چیزش نیستم. که دیگه من خدا نیستم.

۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

گروه مولانا خوانی

حوصله درس خوندن ندارم. دلم شور میزنه.
امروز یک جای عالی واسه پروژه ام پیدا کردم. گروه شعر خوانی زنان یا هر چی که اسمش هست. خیلی گروه خوبی چون کاملا با گروه کوه نوردی فرق داره. گروه کوه نوردها اکثرا ضد مذهب و سیاسی ان. گروه مولانا خوان ها خودشون رو مذهبی نمی دونن ولی spiritual میدونن و خنده دار اینجاست که امروز یکی حلوا آورده بود و وقتی تعارف میکرد که بخوریم می گفت فاتحه بفرستیم.اون وقت می گن مذهبی نیستن. این قضییه مذهبی نبودن ولی عرفانی بودن این ملت من رو کشته. تو کل کلاس هم همش اشاره به خدا بود. که خدا انسان رو وقتی افرید فرشته ها از خدا پرسیدن که تو چرا این که از تو اطاعت نمیکنه رو آفریدی ... بعد خدا میگه نه خوب جالبی و هیجانش به همین که یه کاری کنم که این انسان سرکش از من عطاعت کنه. خلاصه من نفهمیدم این خدایی که این قدر رحمت داره و بزرگ و پر قدرت واسه چی این قدر عقده پرستش شدن داره؟
ولی جدا از این مسائل جمع خون گرم و مهربونی به نظر می رسن. ولی یک جورایی خیلی بعید می دونم که اینها حاضرشن مصاحبه بکنن. ولی حالا باید تا هفته دیگه صبر کنم. وقت زیادی هم ندارم یاید شروع کنم.

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

Ayn Rand or Erick Fromm

یک بحث خیلی داغی با یکی داشتیم که منجر به سردردم شد. اصلا من کلا خیلی جنبه ی بحث ندارم . نمی تونم خونسرد باشم. زود از کوره در می رم. حالا بحثمون سر چی بود؟ سر . Ayn Rand. فیلسوف و نویسنده روسی-امریکایی. خیلی نمی شناسمش و هنوز کتابی ازش نخوندم ولی الان یک فیلم مستند راجع به زندگیش و ایدئولوژیش دیدم. با یک سری از حرفاش راجع به مذهب موافقم. و این که ادم ها در نهایت خودخواه اند و هر کاری که انسان می کنه در نهایت برای خوشحالی خودش می کنه کاملا قبول دارم. مثلا من اگر به همسایم کمک می کنم به این دلیل که اون کمک کردن حس خوبی به من میده و به خاطر رسیدن به اون حس من تصمیم میگیرم که به همسایم کمک کنم. پس در نهایت حتی کمک کردن به دیگران هم به دلیل ارضا کردن نیاز های خود آدمه. تا اینجا رو قبول دارم ولی مشکل من با Ayn Rand اینه که اون اصلا اعتقادی به هیچ نوع همبستگی در گروه نداره. اون فقط اعتقاد به individualism و objectivism داره. و اون عشقی رو که Erich Fromm عشق برادرانه ( یا عشق به همنوع) می دونه قبول نداره.
حالا فعلا تا همین جا باشه بعدا که ببشتر حوصله داشتم راجع بهش بیشتر می نویسم. فعلا می خوام کتاب the art of loving رو مال Fromm تموم کنم. واقعا جالبه و خیلی دارم باهاش حال می کنم.

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

من تنها نیستم نه؟

- نگو که هنوز تصمیم نگرفتی...
= نه نگرفتم...هنوز مطمعن نیستم...
- از چی مطمعن نیستی؟ مگه میخوایی چی کار کنی؟ چهار تا خط راجب کار های روز مره ات میخوای بنویسی دیگه. اسرار که نمیخوای فاش کنی که اینقدر میترسی.
= نه اسرار ندارم ... میخوام همون طور که قبلا مینوشتم بنویسم
- خوب بنویس دیگه واسه چی میترسی؟
= نمیترسم بنویسم .میترسم بقیه بخونن...
- بقیه یعنی مثلا کی ؟کس خاصی تو ذهن ات؟
= نه کس خاصی تو ذهنم نیست ... فقط دوست دارم مثل بقیه خواننده داشته باشم. خوب آدمم دیگه میخوام وقتی حرف میزنم چهار نفر بشنون... وگرنه که با دیوار حرف میزدم.
- بالاخره میخوای بخونن یا نخونن؟
= مشکلم همین جاست . نمیدونم. هم آره هم نه. آخه اگر بخونن اون وقت میفهمن که من هم میترسم. میفهمن که من هم گریه میکنم. میفهمن که من هم حسود ام. اون وقت من و وقتی ببینن میگن برو بابا تو چی میگی اصلا ..تو که ترسو و بذدلی... اصلا برای چی خوندن خاطرات یکی دیگه جالب؟
- برای همون دلیل که حرف زدن با یکی دیگه جالب. برای همون دلیل که خوندن داستان کوتاه جالب. یا دیدن فیلم وودی الن. برای اینکه زندگی بقیه آدمهارو با خودت مقایسه کنی. برای اینکه اون موقع ها که فکر میکنی بدبخت ترین و تنها ترین آدم روی زمینی - اون موقع که فکر میکنی تو تنها ادمی هستی که میترسی- زندگی بقیه رو هم ببینی اون وقت یادت میوفته که تو تنها نیستی . وقتی مشکلات زندگی رو از دید شخص سوم میبینی میتونی مثل فیلم ببینیش. اون وقت یادت میافه که زندگی تو هم یک فیلم. خوشحالیها و ناراحتیها هم جزو داستان فیلم ان.تا وقتی که این جایی اینهام هست. تماشاچیهاش هم همون کساییان که تو زندگیت ان. حالا دست خودت هر چه قدر زندگیت رو جالبتر کنی هم خودت بیشتر ازش لذت میبری هم تماشاچیها... الان هم پاشو خودت رو جم کن .این جا قمبرک نزن. این هارو هم برو پست کن. حال نکردی بعدا پاکش میکنی دارت که نمیزنن. پاشو یک کم اکشن بده به زندگیت حوصله ام سر رفت.
= باشه ولی هنوز مطمعن نیستم ها...
- ده.. پاشو دیگه...تا کاری رو انجام ندی نمیتونی بفهمی درست یا غلط
= اگه خراب شد تقصیر تو ها...
- خیلی خوب اگر همین رو میخوای بشنوی ...تقصیر من... پاشو حالا
= باشه.

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

نکنه...

دیشب سر کلاس داشتیم راجع به مشکلات بیمارستان حرف می زدیم. که چقدر پرسنل های بیمارستان کم اند و چه قدر مریضها تو خود بیمارستان عفونت پیدا کردن و حالشون بدتر شده. این که دکتر های متخصص یک بیمار با هم در ارتباط نیستن و هر کس کار خودش رو می کنه. همین قضیه خیلی وقتها باعث تشخیص غلط نحوه درمان شده. و خیلی ها همین طوری الکی الکی جونشون رو از دست دادن.
خیلی وحشتناکه. حتی نمی خوام بهش فکر کنم. یعنی می شد خوب شه؟ اگر ایران می موند بهتر نبود؟نه بهتر نبود این یکی رو مطمئنم. می موند ایران چی کار. بهشت زهرا؟ نه امکان نداره ... تنها چیزی که تو این قضیه یک ذره آرومم می کنه اون مراسمه. اون مراسم با شکوه. با احترام. آرام.خیلی خودمونی.آره تو تنهایی و به دور از فامیل و دوست نزدیک و صمیمی سخت بود ... خیلی سخت... ولی حتی اگر اون ها هم بودن مگه می تونستن کاری کنن. فوقش دو هفته دور آدم باشن. بعد هم یک دور همی روز چهلم و بعد هم فراموش. اصلا مگه بده؟ مگه باید غیر از این باشه؟ مگه باید تا ابد غصه خورد؟
به مامانم افتخار می کنم.

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

اینجا گم شدم. ..

نمیدونم اول گم شدم بعد اینجا رو پیدا کردم یا اول اومدم اینجا و بعد اینجا گم شدم.شاید هم اصلا خیلی وقته که گم شدم و خودم نمیدونستم و تازه الان که اومدم اینجا فهمیدم که گم شدم.
در هر صورت گم شدن هم خوبه هم ترسناک. وقتی گم میشی تازه جاهایی میری که قبلا نرفته بودی. چیزها و ادمهایی میبینی که قبلا ندیده بودی. این جاها برای تو غریب ان.نااشنا. ولی همه جا ادمهای محلی خودش رو داره.آدمهایی که قبل از تو اون جا بودن. اونا به همه چی واردن و همین قضیه است که ترسناک. چون بین یک سری ادمهایی هستی که می دونن کجان و چی کار دارن میکنن.اون ها همه همدیگر رو میشناسن. ولی تو اصلا نمیدونی کجایی. نمیدونی راه درست چیه. اینجا ادمها چه جوری رفتار میکن؟چه حرفی رو میشه زد؟ چه حرفی رو نباید زد یه جورایی سخت خودت باشی. باید خیلی محتاط باشی.
ولی در عوض یک احساس خوبی هم داره. احساس میکنی که این گم شدن باعث شده که از اون مکان خودت که بهش عادت داری بیای بیرون. از اون روتین زندگی که برات کاملا قابل قبول بوده .ولی فقط مال اینکه فقط همون رو دیدی.و وقتی تو مکان راحت هستی خیلی سخت که راحت رو ول کنی و بری یک جای نااشنا. بعد یهو یک روز حس کنجکاوی میگیردت و فکر میکنی راه رو بلدی و فقط یکی دو قدم میری اون ور تر تا یک جای جدید رو هم ببینی.بعد همینجوری یگهو غرق فکرات و جاهای جدید میشی و وقتی میفهمی گم شدی که دیگه خیلی دیره.
الان هم من گم شدم. این جا تو این دنیای جدید گم شدم. با وجود اینکه ترسناک و من تازه واردم ولی یک کششی داره که نمیگذاره برگردم. فقط امیدوارم این زیبایی این کشش سراب نباشه.

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

میخوام وقتی بهار گل امساله باشم...

دیروز شنبه رفتم کوه. معملا جمعه بعد از ظهر ها و یکشنبه صبح ها میرم ولی چون این جمعه نرفته بودم و یکشنبه هم نمیتونستم برم به جاش دیروز رفتم. هوا خیلی خوب بود و اون بالا حسابی شلوغ بود. ولی از شانس گه من یکی از کابین ها کار نمیکرد و صف اش هم دو ساعت طول میکشید. من هم دوشنبه امتهان دارم هم شب خونمون مهمون خانوادگی داشتیم هم شبش قرار بود بعد از مدتها برم مهمونی ایرونی بازی. خلاصه مجبور شدم برگشتنه پییاده بییام.به درس که نرسیدم. من تو حمام بودم که مهمون ها رسیدن. بعدش هم بعد از شام تند تند حاظر شدم و با برادرم رفتیم مهمونی. ساعت ١١:٣٠ رسیدیم. خوش گذشت. خیلی وقت بود با اهنگ ایرونی نرخسیده بودم. خیلی حال داد ولی طبق معمول همش امروز تو فکر دیشب بودم و این که کاش چه کارهایی نمیکردم و چه کارهایی میکردم. مثلا کاش با اون پسره نمیرخسیدم و اون وسط جلف بازی در نمیاوردم و به جاش یک کم سنگین رنگینتر و خانوم تر با اون پسره که خیلی خوشم میاد ازش مثل ادم چهارکلمه حرف میزدم.

دلم میخواد یک زن ٣٠ ساله باشم. در حال فوق لیسانس خوندن.یا حتی دکترا. یک فعال حقوق زنان در ایران. با این پسره که ازش خوشم میاد زندگی کنم. میدونم خیلی مسخرست که الان میگم میخوام بزرگتر باشم. اون هم من که تا دیروز میگفتم دارم پیر میشم .ولی اخه این وسط موندم. از یک طرف دورو ورم همه بزرگن و بالاخره یک زندگی واسه خودشون دارن. از یک طرف من هنوز دارم مدرسه میرم و وقتم رو دارم با این چرت و پرت ها که اصلا به دردم نمیخوره تلف میکنم.حالم از هر چی مدرسه است بهم میخوره.

وای من از این پسره خیلی خوشم میاد. ولی بعید میدونم اون حتی یک ابسیلون هم از من خوشش بیاد. وای اخه من چرا این قدر قیافم کوچیک به نظر میاد .

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

این فقط یک داستان

پنجشنبه:
ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر ارش از مقصد شیگاگو وارد ونکوور شد. اون به مناسبت سی امین سالگرد تولد دوست قدیمیش امید اومده بود تا اخر هفته رو با هم بگذرونن. امید توی ماشین جلوی در فرودگاه منتظر ارش بود. وقتی که ارش رو با کوله پشتی بزرگش دید از ماشین پیاده شد و طبق رسم همیشگیشون کلید ماشین رو داد به ارش که اون برونه. از فرودگاه مستقیم رفتن به سمت رستوران ژاپنی در دان تان. دیگه از حدود ساعت ٦ شروع کردن به مشروب خوردن. از ساکی و ابجو ژاپنی گرفته تا وتکا هی به سلامتی هم نوشیدن و یاد خاطرات کردن و خندیدن.
ساعت ١٠ شب. نازنین و مریم وارد رستوران میشن و یک میز چهار نفره انتخاب میکنن و پشتش میشینن. مشغول گپ زدن بودن و منتظر گارسن که بیاد و شفارششون رو بگیره که امید و ارش وارد رستوران میشن. امید و نازنین یک سالی هست که باهم ان. نازنین ارش رو که شیش ماه پیش هم یک سفر اومده بود وونکوور دیده بود. نازنین دوستش مریم رو به ارش معرفی میکنه و بعد چهار نفری دور میز میشینن و شروع میکنن به حال و احوال پرسی. صدای موزیک خیلی بلند و مجبوران داد بزنن تا صدای هم رو بشنون. تصمیم میگیرن برن بیرون بشینن. روی چهار تا مبل سفید کنار شومینه. این جا صدا کمتر میاد و سیگار هم میتونن بکشن. بلاخره گارسن با نوشیدنی ها میاد. چهار نفری به سلامتی هم مینوشن و بعد دو به دو با هم صحبت میکنن. امید و نازنین با هم. ارش و مریم هم با هم. ارش و مریم این قدر غرق صحبت بودن که اصلا متوجه ورود صنم نشدن. اینگار خیلی وقت بود که همدیگر رو میشناختن و خیلی حرف های ناگفته داشتن برای هم. هر کدوم از اتفاق هایی که تو یک سال اخیر براش پیش اومده بود حرف میزد.اینگار تو این چند دقیقه یک جورای خیلی به هم اطمینان کرده بودن. شاید هم اصلا بحث اطمینان نبود. اصلا حساب کتابی تو کار نبود فقط خیلی راحت مثل دو تا دوست قدیمی که مدت هاست هم رو ندیدن حرف زدن. حرف زدن و خندیدن. تا نازنین صداشون کرد و گفت باید بریم. ساعت ١:٣٠ بود و رستوران تعطیل شده بود. این ٣ ساعت چقدر زود گذشت. مریم سبک شده بود. اروم. یک لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود. با همون لبخند به خواب رفت و خوابهای ابی دید. خواب پرواز
.
باز هم خودم رو کشیدم کنار. باز هم میدون رو دادم دست یکی دیگه. اصلا نمیدونم چرا تو این قظیه من این قدر ترسو ام

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

هنوز مطمعن نیستم

اعتماد به نفسم رو از دست دادم. از ادم ها میترسم. دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط. میخوام این جا بمونم. هر چند که سخته. ولی امتهان میکنم. هر مدلیش رو که بشه. هر روز یک خط هم که شده مینویسم. اصلا فعلا برای یک مدت حتی پستش هم نمیکنم تا ببینم چی میشه. هر وقت خواستم فارسی هر وقت خواستم اینگلیسی. موضوع ازاد. این جوری شاید بهتر بتونم حرف دلم رو بشنوم.و بفهمم که چی میخوام.
شاید شب برم بیرون. شاید خوب باشه برام چند تا ادم جدید ببینم. ولی هیچی لباس ندارم. اعتماد به نفس ندارم

another conservative government

I cant believe it, only 51% of people showed up to vote. After all those advertising, all those great programs from CBC, its ridicules. And their excuse is broken promises. Bullshit…. I don’t buy these stupid excuses. People are just ignorant. They are taking democracy for granted. They think just because they are living in a “democratic” country , every thing is ok. The government is ok. What ever happens in their country they don’t care. Canadian troops stay in Afghanistan for another 4 years… who cares… my life is not going to change anyways…. They don’t know that its their money that is going there….
Or the other stupid people who voted for Conservative party…so many of them are not even rich… they are uneducated people… Harper says “tax cuts” they are happy.. Woohoo tax cuts.. They don’t know that if you don’t pay tax then you have to pay for your health care, pay more for school , pay for child care, pay for transit, pay for everything that should be free. Very disappointing.

This morning I was on my way to go to the library, there were two guys with camera and microphone, they wanted to interview me, but I got nerves on the camera and didn’t say all the things that I wanted to say. I was frustrated because I got nerves, few meters away a guy joined me, he had seen me when they were interviewing me, he came by and start talking to me about the election. with him I got a chance to say whatever I wanted to say. He was a cool and friendly guy.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

"Rosemary's baby" Roman polanski

I watched a great and crazy movie by Roman Polanski. “Rosemary’s Baby”. his movies even though they look kind of unrealistic, I think they actually portray the very real feelings and behaviours of human. Polanski take those bad and nasty habits of humans, and exaggerate them. It is just exaggeration of human nature.

Radio Zamaneh

And also on the topic that I said I don’t know anything about Iran, its obvious im not living there and im not expose to the local news. But at least I know what is going on here, and im sure I can catch up with the news when im there. Radio zamaneh is also a good source.

I think im back on track

Ok I gave up. She is not going to answer me, and I think I should stop reading her web log. At least for a while, because I can not stop reading it. I haven’t done any of my readings for school this past few days. I just went to library and instead of studying I was just reading her web log. Every chance I get I go to my computer and start reading again. The more I read I realize that our world is totally different. My life is as interesting as her and every person has an interesting life story. It is jus that she is a great writer, she has an interesting style that I like so much. I should give her the credit for that. She has her own friends and her own group that they were there in a same place at the same time. Yes I was there too but I wasn’t part of that. And it also doesn’t mean that these two people are the only interesting people in the world. And besides who cares if I’m not like them, if I don’t write like them, I will continue writing for myself just like before, the only difference is that now I am typing it, which is much more convenient. I don’t even want to have a public web log, I’m not good with answering to comments about my web log anyways, I hardly ever catch up with responding to my friends emails, how am I going to read and send emails to others that I don’t even know. Yes she is great. But I’m not her, and I cant be , and I don’t wan to be. I want to be myself. And also I didn’t started in 2001? So what? I start now. Does everyone had to start at that time? And if not its too late? of course not. Anyways I’m not going to talk about this any longer. And I hope these thoughts stay with me for few days and I don’t go back to reading her web log. I will later but not write now. I’m too busy and don’t have the time or energy to put myself in this possession.

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

Farsi or English?

I still cant decide whether I should write in English or Farsi… well it is different.. If I want to write about my feelings and be more informal and talk about all the good times with my friends in Iran .. I like to write in Farsi… but how can I write for example about presidential debate or anything that is related to WEST in farsi? It would just make no sense …
I feel miserable, I have lost my self-confidence, I think I’m not good enough. All day my mind is occupied with the thought that what should I write here that is interesting and people can connect to. When I told K , he couldn’t stop laughing. I know its stupid, writing should help me clear my mind not to add to my worries . I know I should not write for others I should write for myself. But how? I would like others to read my blog and give comments. But I don’t know how. How do people find out about other web logs? I don’t want to tell my friends to read it, I want others, people that I don’t know read it. I really need her help. She is an expert. She is great in what she does. She writes so sincerely. I wish I could be like her. I should confess I do envy her. I wish she would have helped me! But as my friend said the other day,” no matter how good you are in something, they are always some people better than you and some people worst than you. So stop comparing yourself with others and just do what you can do.”

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

these are just the first thoughts

وای سرم درد گرفت . چقدر چیز باید یاد بگیرم اینجا . چه اصباب بازی ای واسه خودم درست کردم . اون هم با این همه درسی که دارم. ٢ روزه که فکرم همش مشغول درست کردن این وبلاگ بوده و هیچی درس نخوندم. ولی خوشحالم و هیجان زده. مهمترین چیزی که باید یاد بگیرم این که چه جوری یک اسم و به یک سایت وصل کنم. حتی این ترم ها رو هم بلد نیستم.
٢ روزه که هوا خیلی سرد شده. یهو از هوای ملس پاییزی تبدیل شد به سوز زمستون. دلم خیلی برات تنگ شده . دلم میخواد تو این سرما بپرم بقلت تا با اون دستات گرمم کنی. تمام دلشوره و نکرانی هام یادم بره. دلم میخواد تو خیابون تو بقل هم بچسبیم و بوس کنیم یه جوری که همه ببیننمون و تحسینمون کنن. پاییز فصل عجیبیه .هم خیلی غم انگیز ولی در عین حال خیلی رنگ و رنگ اگر ادم تنها نباشه بنظرم بهترین فصل.... مغزم کاملا چت زده ... نمیدونم چی رو باید اینجا بنویسم چی رو باید به خودت بگم و چی رو تو خودم بریزم. احساس میکنم شبیه عاشق های در به در شدم. اصلا نمیدونم این جا چی کار میکنم.من که این قدر از قضاوت مردم میترسم اینجا چی کار میکنم؟ ولی نمیخوام زود جا بزنم میخوام لا اقل یک کم تلاش کنم . یک ماه امتحان کنم ببینم چی میشه. با نوشتن تو دفتر برای خودم خیلی فرق داره . خیلی یواش مینویسم و تا بخوام تایپ کنم رشته کلام و گم میکنم. فعلا که برای شروع خوشحالم
.
سلام ینی میتونم فارسی هم بنویسم ؟ دیگه بهتر از این نمیشه . فقط تا صبح طول میکشه. حالا خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم .