۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

مهمونی هالویین.

شب رفتم مهمونی ایرونی های دانشگاه واسه هالویین. باحال بود. بد نبود. بهتر از اون چیزی که فکر میکردم بود. بعضی ها واقعا سلیقه و ابتکار به خرج داده بودن. یک سری هم که جون به جونشون کنی مغزشون بیشتر از پرستار لخت و دکتر هیز بیشتر کار نمیکنه. ولی اصلا به من چه. به جاش اکثرشون خون گرم و باحال بودن. البته اون وسط ها هم یک سری گلاویز هم شدن. سنت ایرونی دیگه نمیشه یک وقت خدایی نکرده اجرا نشه. من هم خیلی باحال شده بودم. خوشم میاد وقتی با ارزون ترین چیز ممکن یه ایده میدم و خوب از آب در میاد.

احساس میکم جام درست نیست. نمیخوام قضاوت کنم ولی خیلی با دورو وریام حال نمیکنم. یعنی یک سری آدم جدید میخوام که تیپ من باشن. باحاشون راحت باشم. یعنی یک سری آدم با شعور و با مطالعه و در عین حال خوش و سر حال میخوام . یعنی دلم واسه دوستام تو ایران خیلی تنگ شده. خیلی خیلی زیاد. یعنی دلم اون رو میخواد. یعنی دلم این یکی رو هم میخواد. یعنی دلم میخواد برم دیگه بخابم. شب بخیر.

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

عشق سادیسمی

دیشب از دور دیدمش ... فکر کنم اون هم من رو دید ... ولی اینقدر سریع روم رو بر گردوندم که اصلا ندیدم عکس العمل اش چی بود.واقعا از کارم خجالت کشیدم.
خوب یک سلام میکردی. لاعقل یک سر تکون میدادی. بچه که نیستی. این کارا یعنی چی؟
ولی نمیدونم چرا این احساسم از بین نمیره. این احساس تنفر. نه اسمش تنفر نیست. در عین حال خیلی دوستش دارم. دلم خیلی براش تنگ شده. پس این چه احساسی که من دارم ؟ بعد از این همه مدت چرا هنوز از بین نرفته؟ هنوز نه تونستم خودم رو ببخشم نه اون رو. فکر میکنم به خاطر اینکه تا حالا درست بهش فکر نکرده بودم. بعد از اون جریان هر دفعه که دیدمش یا هر دفعه که حرفش شد این قدر عصبانی شدم که نتونستم منطقی فکر کنم. هر دفعه احساس خشمم به منطقم قلبه کرد. هیچ وقت نتونستم غرورم رو کنار بگذارم و بیطرفانه واقعا بیطرفانه به قضیه نگاه کنم.
دیشب خیلی فکر کردم. سعی کردم با خودم یک کم روراست باشم. یاد حرف Erick Fromm افتادم. یاد "عشق سادیسمی". Fromm میگه آدم ها هم عشق مازوخیسمی دارن هم عشق سادیسمی. بعضی آدم ها وقتی میخوان از تنهایی خودشون فرار کنن خودشون رو قسمتی از یک چیز بزرگتر میدونن. یک نفر رو میخوان که به حرف "اون" گوش بدن. میخوان "اون" براشون تصمیم بگیره. "اون" حمایت اشون کنه. فکر میکنن که "اون" بهتر بلده یا بهتر میدونه. حالا "اون" میتونه معشوق باشه. میتونه خدا باشه میتونه مولانا باشه. میتونه آقای ایکس ویا خانم ایگرگ باشه." اون" میشه بت و میپرستنش.
بعضی وقت ها هم آدم ها عشق سادیسمی دارن. یعنی یک کسی رو میخوان که همش بهش محبت کنن. و با این کار می خوان طرف رو وابسته به خودشون کنن.
شاید عشق من هم این طوری بود. هر چی داشتم بهش دادم. از وقت و انرژیم براش گذاشتم که تنها نباشه که یه وقت ناراحت نباشه. با همه آشناش کردم. هر جا رفتم بردمش. هر وقت دلش گرفت به حرفاش گوش کردم. هر وقت دلش شور زد آرومش کردم. همه رو با جون و دل کردم. انتظاری ازش نداشتم. فکر میکردم انتظاری ندارم. بعد که راهش رو پیدا کرد بعد که دوستای جدید پیدا کرد بعد که گذاشت و رفت حرسم گرفت. حرسم گرفت وقتی دیدم که دیگه به من احتیاج نداره. که دیگه من همه چیزش نیستم. که دیگه من خدا نیستم.

۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

گروه مولانا خوانی

حوصله درس خوندن ندارم. دلم شور میزنه.
امروز یک جای عالی واسه پروژه ام پیدا کردم. گروه شعر خوانی زنان یا هر چی که اسمش هست. خیلی گروه خوبی چون کاملا با گروه کوه نوردی فرق داره. گروه کوه نوردها اکثرا ضد مذهب و سیاسی ان. گروه مولانا خوان ها خودشون رو مذهبی نمی دونن ولی spiritual میدونن و خنده دار اینجاست که امروز یکی حلوا آورده بود و وقتی تعارف میکرد که بخوریم می گفت فاتحه بفرستیم.اون وقت می گن مذهبی نیستن. این قضییه مذهبی نبودن ولی عرفانی بودن این ملت من رو کشته. تو کل کلاس هم همش اشاره به خدا بود. که خدا انسان رو وقتی افرید فرشته ها از خدا پرسیدن که تو چرا این که از تو اطاعت نمیکنه رو آفریدی ... بعد خدا میگه نه خوب جالبی و هیجانش به همین که یه کاری کنم که این انسان سرکش از من عطاعت کنه. خلاصه من نفهمیدم این خدایی که این قدر رحمت داره و بزرگ و پر قدرت واسه چی این قدر عقده پرستش شدن داره؟
ولی جدا از این مسائل جمع خون گرم و مهربونی به نظر می رسن. ولی یک جورایی خیلی بعید می دونم که اینها حاضرشن مصاحبه بکنن. ولی حالا باید تا هفته دیگه صبر کنم. وقت زیادی هم ندارم یاید شروع کنم.

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

Ayn Rand or Erick Fromm

یک بحث خیلی داغی با یکی داشتیم که منجر به سردردم شد. اصلا من کلا خیلی جنبه ی بحث ندارم . نمی تونم خونسرد باشم. زود از کوره در می رم. حالا بحثمون سر چی بود؟ سر . Ayn Rand. فیلسوف و نویسنده روسی-امریکایی. خیلی نمی شناسمش و هنوز کتابی ازش نخوندم ولی الان یک فیلم مستند راجع به زندگیش و ایدئولوژیش دیدم. با یک سری از حرفاش راجع به مذهب موافقم. و این که ادم ها در نهایت خودخواه اند و هر کاری که انسان می کنه در نهایت برای خوشحالی خودش می کنه کاملا قبول دارم. مثلا من اگر به همسایم کمک می کنم به این دلیل که اون کمک کردن حس خوبی به من میده و به خاطر رسیدن به اون حس من تصمیم میگیرم که به همسایم کمک کنم. پس در نهایت حتی کمک کردن به دیگران هم به دلیل ارضا کردن نیاز های خود آدمه. تا اینجا رو قبول دارم ولی مشکل من با Ayn Rand اینه که اون اصلا اعتقادی به هیچ نوع همبستگی در گروه نداره. اون فقط اعتقاد به individualism و objectivism داره. و اون عشقی رو که Erich Fromm عشق برادرانه ( یا عشق به همنوع) می دونه قبول نداره.
حالا فعلا تا همین جا باشه بعدا که ببشتر حوصله داشتم راجع بهش بیشتر می نویسم. فعلا می خوام کتاب the art of loving رو مال Fromm تموم کنم. واقعا جالبه و خیلی دارم باهاش حال می کنم.

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

من تنها نیستم نه؟

- نگو که هنوز تصمیم نگرفتی...
= نه نگرفتم...هنوز مطمعن نیستم...
- از چی مطمعن نیستی؟ مگه میخوایی چی کار کنی؟ چهار تا خط راجب کار های روز مره ات میخوای بنویسی دیگه. اسرار که نمیخوای فاش کنی که اینقدر میترسی.
= نه اسرار ندارم ... میخوام همون طور که قبلا مینوشتم بنویسم
- خوب بنویس دیگه واسه چی میترسی؟
= نمیترسم بنویسم .میترسم بقیه بخونن...
- بقیه یعنی مثلا کی ؟کس خاصی تو ذهن ات؟
= نه کس خاصی تو ذهنم نیست ... فقط دوست دارم مثل بقیه خواننده داشته باشم. خوب آدمم دیگه میخوام وقتی حرف میزنم چهار نفر بشنون... وگرنه که با دیوار حرف میزدم.
- بالاخره میخوای بخونن یا نخونن؟
= مشکلم همین جاست . نمیدونم. هم آره هم نه. آخه اگر بخونن اون وقت میفهمن که من هم میترسم. میفهمن که من هم گریه میکنم. میفهمن که من هم حسود ام. اون وقت من و وقتی ببینن میگن برو بابا تو چی میگی اصلا ..تو که ترسو و بذدلی... اصلا برای چی خوندن خاطرات یکی دیگه جالب؟
- برای همون دلیل که حرف زدن با یکی دیگه جالب. برای همون دلیل که خوندن داستان کوتاه جالب. یا دیدن فیلم وودی الن. برای اینکه زندگی بقیه آدمهارو با خودت مقایسه کنی. برای اینکه اون موقع ها که فکر میکنی بدبخت ترین و تنها ترین آدم روی زمینی - اون موقع که فکر میکنی تو تنها ادمی هستی که میترسی- زندگی بقیه رو هم ببینی اون وقت یادت میوفته که تو تنها نیستی . وقتی مشکلات زندگی رو از دید شخص سوم میبینی میتونی مثل فیلم ببینیش. اون وقت یادت میافه که زندگی تو هم یک فیلم. خوشحالیها و ناراحتیها هم جزو داستان فیلم ان.تا وقتی که این جایی اینهام هست. تماشاچیهاش هم همون کساییان که تو زندگیت ان. حالا دست خودت هر چه قدر زندگیت رو جالبتر کنی هم خودت بیشتر ازش لذت میبری هم تماشاچیها... الان هم پاشو خودت رو جم کن .این جا قمبرک نزن. این هارو هم برو پست کن. حال نکردی بعدا پاکش میکنی دارت که نمیزنن. پاشو یک کم اکشن بده به زندگیت حوصله ام سر رفت.
= باشه ولی هنوز مطمعن نیستم ها...
- ده.. پاشو دیگه...تا کاری رو انجام ندی نمیتونی بفهمی درست یا غلط
= اگه خراب شد تقصیر تو ها...
- خیلی خوب اگر همین رو میخوای بشنوی ...تقصیر من... پاشو حالا
= باشه.

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

نکنه...

دیشب سر کلاس داشتیم راجع به مشکلات بیمارستان حرف می زدیم. که چقدر پرسنل های بیمارستان کم اند و چه قدر مریضها تو خود بیمارستان عفونت پیدا کردن و حالشون بدتر شده. این که دکتر های متخصص یک بیمار با هم در ارتباط نیستن و هر کس کار خودش رو می کنه. همین قضیه خیلی وقتها باعث تشخیص غلط نحوه درمان شده. و خیلی ها همین طوری الکی الکی جونشون رو از دست دادن.
خیلی وحشتناکه. حتی نمی خوام بهش فکر کنم. یعنی می شد خوب شه؟ اگر ایران می موند بهتر نبود؟نه بهتر نبود این یکی رو مطمئنم. می موند ایران چی کار. بهشت زهرا؟ نه امکان نداره ... تنها چیزی که تو این قضیه یک ذره آرومم می کنه اون مراسمه. اون مراسم با شکوه. با احترام. آرام.خیلی خودمونی.آره تو تنهایی و به دور از فامیل و دوست نزدیک و صمیمی سخت بود ... خیلی سخت... ولی حتی اگر اون ها هم بودن مگه می تونستن کاری کنن. فوقش دو هفته دور آدم باشن. بعد هم یک دور همی روز چهلم و بعد هم فراموش. اصلا مگه بده؟ مگه باید غیر از این باشه؟ مگه باید تا ابد غصه خورد؟
به مامانم افتخار می کنم.

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

اینجا گم شدم. ..

نمیدونم اول گم شدم بعد اینجا رو پیدا کردم یا اول اومدم اینجا و بعد اینجا گم شدم.شاید هم اصلا خیلی وقته که گم شدم و خودم نمیدونستم و تازه الان که اومدم اینجا فهمیدم که گم شدم.
در هر صورت گم شدن هم خوبه هم ترسناک. وقتی گم میشی تازه جاهایی میری که قبلا نرفته بودی. چیزها و ادمهایی میبینی که قبلا ندیده بودی. این جاها برای تو غریب ان.نااشنا. ولی همه جا ادمهای محلی خودش رو داره.آدمهایی که قبل از تو اون جا بودن. اونا به همه چی واردن و همین قضیه است که ترسناک. چون بین یک سری ادمهایی هستی که می دونن کجان و چی کار دارن میکنن.اون ها همه همدیگر رو میشناسن. ولی تو اصلا نمیدونی کجایی. نمیدونی راه درست چیه. اینجا ادمها چه جوری رفتار میکن؟چه حرفی رو میشه زد؟ چه حرفی رو نباید زد یه جورایی سخت خودت باشی. باید خیلی محتاط باشی.
ولی در عوض یک احساس خوبی هم داره. احساس میکنی که این گم شدن باعث شده که از اون مکان خودت که بهش عادت داری بیای بیرون. از اون روتین زندگی که برات کاملا قابل قبول بوده .ولی فقط مال اینکه فقط همون رو دیدی.و وقتی تو مکان راحت هستی خیلی سخت که راحت رو ول کنی و بری یک جای نااشنا. بعد یهو یک روز حس کنجکاوی میگیردت و فکر میکنی راه رو بلدی و فقط یکی دو قدم میری اون ور تر تا یک جای جدید رو هم ببینی.بعد همینجوری یگهو غرق فکرات و جاهای جدید میشی و وقتی میفهمی گم شدی که دیگه خیلی دیره.
الان هم من گم شدم. این جا تو این دنیای جدید گم شدم. با وجود اینکه ترسناک و من تازه واردم ولی یک کششی داره که نمیگذاره برگردم. فقط امیدوارم این زیبایی این کشش سراب نباشه.

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

میخوام وقتی بهار گل امساله باشم...

دیروز شنبه رفتم کوه. معملا جمعه بعد از ظهر ها و یکشنبه صبح ها میرم ولی چون این جمعه نرفته بودم و یکشنبه هم نمیتونستم برم به جاش دیروز رفتم. هوا خیلی خوب بود و اون بالا حسابی شلوغ بود. ولی از شانس گه من یکی از کابین ها کار نمیکرد و صف اش هم دو ساعت طول میکشید. من هم دوشنبه امتهان دارم هم شب خونمون مهمون خانوادگی داشتیم هم شبش قرار بود بعد از مدتها برم مهمونی ایرونی بازی. خلاصه مجبور شدم برگشتنه پییاده بییام.به درس که نرسیدم. من تو حمام بودم که مهمون ها رسیدن. بعدش هم بعد از شام تند تند حاظر شدم و با برادرم رفتیم مهمونی. ساعت ١١:٣٠ رسیدیم. خوش گذشت. خیلی وقت بود با اهنگ ایرونی نرخسیده بودم. خیلی حال داد ولی طبق معمول همش امروز تو فکر دیشب بودم و این که کاش چه کارهایی نمیکردم و چه کارهایی میکردم. مثلا کاش با اون پسره نمیرخسیدم و اون وسط جلف بازی در نمیاوردم و به جاش یک کم سنگین رنگینتر و خانوم تر با اون پسره که خیلی خوشم میاد ازش مثل ادم چهارکلمه حرف میزدم.

دلم میخواد یک زن ٣٠ ساله باشم. در حال فوق لیسانس خوندن.یا حتی دکترا. یک فعال حقوق زنان در ایران. با این پسره که ازش خوشم میاد زندگی کنم. میدونم خیلی مسخرست که الان میگم میخوام بزرگتر باشم. اون هم من که تا دیروز میگفتم دارم پیر میشم .ولی اخه این وسط موندم. از یک طرف دورو ورم همه بزرگن و بالاخره یک زندگی واسه خودشون دارن. از یک طرف من هنوز دارم مدرسه میرم و وقتم رو دارم با این چرت و پرت ها که اصلا به دردم نمیخوره تلف میکنم.حالم از هر چی مدرسه است بهم میخوره.

وای من از این پسره خیلی خوشم میاد. ولی بعید میدونم اون حتی یک ابسیلون هم از من خوشش بیاد. وای اخه من چرا این قدر قیافم کوچیک به نظر میاد .

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

این فقط یک داستان

پنجشنبه:
ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر ارش از مقصد شیگاگو وارد ونکوور شد. اون به مناسبت سی امین سالگرد تولد دوست قدیمیش امید اومده بود تا اخر هفته رو با هم بگذرونن. امید توی ماشین جلوی در فرودگاه منتظر ارش بود. وقتی که ارش رو با کوله پشتی بزرگش دید از ماشین پیاده شد و طبق رسم همیشگیشون کلید ماشین رو داد به ارش که اون برونه. از فرودگاه مستقیم رفتن به سمت رستوران ژاپنی در دان تان. دیگه از حدود ساعت ٦ شروع کردن به مشروب خوردن. از ساکی و ابجو ژاپنی گرفته تا وتکا هی به سلامتی هم نوشیدن و یاد خاطرات کردن و خندیدن.
ساعت ١٠ شب. نازنین و مریم وارد رستوران میشن و یک میز چهار نفره انتخاب میکنن و پشتش میشینن. مشغول گپ زدن بودن و منتظر گارسن که بیاد و شفارششون رو بگیره که امید و ارش وارد رستوران میشن. امید و نازنین یک سالی هست که باهم ان. نازنین ارش رو که شیش ماه پیش هم یک سفر اومده بود وونکوور دیده بود. نازنین دوستش مریم رو به ارش معرفی میکنه و بعد چهار نفری دور میز میشینن و شروع میکنن به حال و احوال پرسی. صدای موزیک خیلی بلند و مجبوران داد بزنن تا صدای هم رو بشنون. تصمیم میگیرن برن بیرون بشینن. روی چهار تا مبل سفید کنار شومینه. این جا صدا کمتر میاد و سیگار هم میتونن بکشن. بلاخره گارسن با نوشیدنی ها میاد. چهار نفری به سلامتی هم مینوشن و بعد دو به دو با هم صحبت میکنن. امید و نازنین با هم. ارش و مریم هم با هم. ارش و مریم این قدر غرق صحبت بودن که اصلا متوجه ورود صنم نشدن. اینگار خیلی وقت بود که همدیگر رو میشناختن و خیلی حرف های ناگفته داشتن برای هم. هر کدوم از اتفاق هایی که تو یک سال اخیر براش پیش اومده بود حرف میزد.اینگار تو این چند دقیقه یک جورای خیلی به هم اطمینان کرده بودن. شاید هم اصلا بحث اطمینان نبود. اصلا حساب کتابی تو کار نبود فقط خیلی راحت مثل دو تا دوست قدیمی که مدت هاست هم رو ندیدن حرف زدن. حرف زدن و خندیدن. تا نازنین صداشون کرد و گفت باید بریم. ساعت ١:٣٠ بود و رستوران تعطیل شده بود. این ٣ ساعت چقدر زود گذشت. مریم سبک شده بود. اروم. یک لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود. با همون لبخند به خواب رفت و خوابهای ابی دید. خواب پرواز
.
باز هم خودم رو کشیدم کنار. باز هم میدون رو دادم دست یکی دیگه. اصلا نمیدونم چرا تو این قظیه من این قدر ترسو ام

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

هنوز مطمعن نیستم

اعتماد به نفسم رو از دست دادم. از ادم ها میترسم. دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط. میخوام این جا بمونم. هر چند که سخته. ولی امتهان میکنم. هر مدلیش رو که بشه. هر روز یک خط هم که شده مینویسم. اصلا فعلا برای یک مدت حتی پستش هم نمیکنم تا ببینم چی میشه. هر وقت خواستم فارسی هر وقت خواستم اینگلیسی. موضوع ازاد. این جوری شاید بهتر بتونم حرف دلم رو بشنوم.و بفهمم که چی میخوام.
شاید شب برم بیرون. شاید خوب باشه برام چند تا ادم جدید ببینم. ولی هیچی لباس ندارم. اعتماد به نفس ندارم

another conservative government

I cant believe it, only 51% of people showed up to vote. After all those advertising, all those great programs from CBC, its ridicules. And their excuse is broken promises. Bullshit…. I don’t buy these stupid excuses. People are just ignorant. They are taking democracy for granted. They think just because they are living in a “democratic” country , every thing is ok. The government is ok. What ever happens in their country they don’t care. Canadian troops stay in Afghanistan for another 4 years… who cares… my life is not going to change anyways…. They don’t know that its their money that is going there….
Or the other stupid people who voted for Conservative party…so many of them are not even rich… they are uneducated people… Harper says “tax cuts” they are happy.. Woohoo tax cuts.. They don’t know that if you don’t pay tax then you have to pay for your health care, pay more for school , pay for child care, pay for transit, pay for everything that should be free. Very disappointing.

This morning I was on my way to go to the library, there were two guys with camera and microphone, they wanted to interview me, but I got nerves on the camera and didn’t say all the things that I wanted to say. I was frustrated because I got nerves, few meters away a guy joined me, he had seen me when they were interviewing me, he came by and start talking to me about the election. with him I got a chance to say whatever I wanted to say. He was a cool and friendly guy.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

"Rosemary's baby" Roman polanski

I watched a great and crazy movie by Roman Polanski. “Rosemary’s Baby”. his movies even though they look kind of unrealistic, I think they actually portray the very real feelings and behaviours of human. Polanski take those bad and nasty habits of humans, and exaggerate them. It is just exaggeration of human nature.

Radio Zamaneh

And also on the topic that I said I don’t know anything about Iran, its obvious im not living there and im not expose to the local news. But at least I know what is going on here, and im sure I can catch up with the news when im there. Radio zamaneh is also a good source.

I think im back on track

Ok I gave up. She is not going to answer me, and I think I should stop reading her web log. At least for a while, because I can not stop reading it. I haven’t done any of my readings for school this past few days. I just went to library and instead of studying I was just reading her web log. Every chance I get I go to my computer and start reading again. The more I read I realize that our world is totally different. My life is as interesting as her and every person has an interesting life story. It is jus that she is a great writer, she has an interesting style that I like so much. I should give her the credit for that. She has her own friends and her own group that they were there in a same place at the same time. Yes I was there too but I wasn’t part of that. And it also doesn’t mean that these two people are the only interesting people in the world. And besides who cares if I’m not like them, if I don’t write like them, I will continue writing for myself just like before, the only difference is that now I am typing it, which is much more convenient. I don’t even want to have a public web log, I’m not good with answering to comments about my web log anyways, I hardly ever catch up with responding to my friends emails, how am I going to read and send emails to others that I don’t even know. Yes she is great. But I’m not her, and I cant be , and I don’t wan to be. I want to be myself. And also I didn’t started in 2001? So what? I start now. Does everyone had to start at that time? And if not its too late? of course not. Anyways I’m not going to talk about this any longer. And I hope these thoughts stay with me for few days and I don’t go back to reading her web log. I will later but not write now. I’m too busy and don’t have the time or energy to put myself in this possession.

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

Farsi or English?

I still cant decide whether I should write in English or Farsi… well it is different.. If I want to write about my feelings and be more informal and talk about all the good times with my friends in Iran .. I like to write in Farsi… but how can I write for example about presidential debate or anything that is related to WEST in farsi? It would just make no sense …
I feel miserable, I have lost my self-confidence, I think I’m not good enough. All day my mind is occupied with the thought that what should I write here that is interesting and people can connect to. When I told K , he couldn’t stop laughing. I know its stupid, writing should help me clear my mind not to add to my worries . I know I should not write for others I should write for myself. But how? I would like others to read my blog and give comments. But I don’t know how. How do people find out about other web logs? I don’t want to tell my friends to read it, I want others, people that I don’t know read it. I really need her help. She is an expert. She is great in what she does. She writes so sincerely. I wish I could be like her. I should confess I do envy her. I wish she would have helped me! But as my friend said the other day,” no matter how good you are in something, they are always some people better than you and some people worst than you. So stop comparing yourself with others and just do what you can do.”

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

these are just the first thoughts

وای سرم درد گرفت . چقدر چیز باید یاد بگیرم اینجا . چه اصباب بازی ای واسه خودم درست کردم . اون هم با این همه درسی که دارم. ٢ روزه که فکرم همش مشغول درست کردن این وبلاگ بوده و هیچی درس نخوندم. ولی خوشحالم و هیجان زده. مهمترین چیزی که باید یاد بگیرم این که چه جوری یک اسم و به یک سایت وصل کنم. حتی این ترم ها رو هم بلد نیستم.
٢ روزه که هوا خیلی سرد شده. یهو از هوای ملس پاییزی تبدیل شد به سوز زمستون. دلم خیلی برات تنگ شده . دلم میخواد تو این سرما بپرم بقلت تا با اون دستات گرمم کنی. تمام دلشوره و نکرانی هام یادم بره. دلم میخواد تو خیابون تو بقل هم بچسبیم و بوس کنیم یه جوری که همه ببیننمون و تحسینمون کنن. پاییز فصل عجیبیه .هم خیلی غم انگیز ولی در عین حال خیلی رنگ و رنگ اگر ادم تنها نباشه بنظرم بهترین فصل.... مغزم کاملا چت زده ... نمیدونم چی رو باید اینجا بنویسم چی رو باید به خودت بگم و چی رو تو خودم بریزم. احساس میکنم شبیه عاشق های در به در شدم. اصلا نمیدونم این جا چی کار میکنم.من که این قدر از قضاوت مردم میترسم اینجا چی کار میکنم؟ ولی نمیخوام زود جا بزنم میخوام لا اقل یک کم تلاش کنم . یک ماه امتحان کنم ببینم چی میشه. با نوشتن تو دفتر برای خودم خیلی فرق داره . خیلی یواش مینویسم و تا بخوام تایپ کنم رشته کلام و گم میکنم. فعلا که برای شروع خوشحالم
.
سلام ینی میتونم فارسی هم بنویسم ؟ دیگه بهتر از این نمیشه . فقط تا صبح طول میکشه. حالا خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم .