۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

میخوام وقتی بهار گل امساله باشم...

دیروز شنبه رفتم کوه. معملا جمعه بعد از ظهر ها و یکشنبه صبح ها میرم ولی چون این جمعه نرفته بودم و یکشنبه هم نمیتونستم برم به جاش دیروز رفتم. هوا خیلی خوب بود و اون بالا حسابی شلوغ بود. ولی از شانس گه من یکی از کابین ها کار نمیکرد و صف اش هم دو ساعت طول میکشید. من هم دوشنبه امتهان دارم هم شب خونمون مهمون خانوادگی داشتیم هم شبش قرار بود بعد از مدتها برم مهمونی ایرونی بازی. خلاصه مجبور شدم برگشتنه پییاده بییام.به درس که نرسیدم. من تو حمام بودم که مهمون ها رسیدن. بعدش هم بعد از شام تند تند حاظر شدم و با برادرم رفتیم مهمونی. ساعت ١١:٣٠ رسیدیم. خوش گذشت. خیلی وقت بود با اهنگ ایرونی نرخسیده بودم. خیلی حال داد ولی طبق معمول همش امروز تو فکر دیشب بودم و این که کاش چه کارهایی نمیکردم و چه کارهایی میکردم. مثلا کاش با اون پسره نمیرخسیدم و اون وسط جلف بازی در نمیاوردم و به جاش یک کم سنگین رنگینتر و خانوم تر با اون پسره که خیلی خوشم میاد ازش مثل ادم چهارکلمه حرف میزدم.

دلم میخواد یک زن ٣٠ ساله باشم. در حال فوق لیسانس خوندن.یا حتی دکترا. یک فعال حقوق زنان در ایران. با این پسره که ازش خوشم میاد زندگی کنم. میدونم خیلی مسخرست که الان میگم میخوام بزرگتر باشم. اون هم من که تا دیروز میگفتم دارم پیر میشم .ولی اخه این وسط موندم. از یک طرف دورو ورم همه بزرگن و بالاخره یک زندگی واسه خودشون دارن. از یک طرف من هنوز دارم مدرسه میرم و وقتم رو دارم با این چرت و پرت ها که اصلا به دردم نمیخوره تلف میکنم.حالم از هر چی مدرسه است بهم میخوره.

وای من از این پسره خیلی خوشم میاد. ولی بعید میدونم اون حتی یک ابسیلون هم از من خوشش بیاد. وای اخه من چرا این قدر قیافم کوچیک به نظر میاد .

هیچ نظری موجود نیست: