۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

اینجا گم شدم. ..

نمیدونم اول گم شدم بعد اینجا رو پیدا کردم یا اول اومدم اینجا و بعد اینجا گم شدم.شاید هم اصلا خیلی وقته که گم شدم و خودم نمیدونستم و تازه الان که اومدم اینجا فهمیدم که گم شدم.
در هر صورت گم شدن هم خوبه هم ترسناک. وقتی گم میشی تازه جاهایی میری که قبلا نرفته بودی. چیزها و ادمهایی میبینی که قبلا ندیده بودی. این جاها برای تو غریب ان.نااشنا. ولی همه جا ادمهای محلی خودش رو داره.آدمهایی که قبل از تو اون جا بودن. اونا به همه چی واردن و همین قضیه است که ترسناک. چون بین یک سری ادمهایی هستی که می دونن کجان و چی کار دارن میکنن.اون ها همه همدیگر رو میشناسن. ولی تو اصلا نمیدونی کجایی. نمیدونی راه درست چیه. اینجا ادمها چه جوری رفتار میکن؟چه حرفی رو میشه زد؟ چه حرفی رو نباید زد یه جورایی سخت خودت باشی. باید خیلی محتاط باشی.
ولی در عوض یک احساس خوبی هم داره. احساس میکنی که این گم شدن باعث شده که از اون مکان خودت که بهش عادت داری بیای بیرون. از اون روتین زندگی که برات کاملا قابل قبول بوده .ولی فقط مال اینکه فقط همون رو دیدی.و وقتی تو مکان راحت هستی خیلی سخت که راحت رو ول کنی و بری یک جای نااشنا. بعد یهو یک روز حس کنجکاوی میگیردت و فکر میکنی راه رو بلدی و فقط یکی دو قدم میری اون ور تر تا یک جای جدید رو هم ببینی.بعد همینجوری یگهو غرق فکرات و جاهای جدید میشی و وقتی میفهمی گم شدی که دیگه خیلی دیره.
الان هم من گم شدم. این جا تو این دنیای جدید گم شدم. با وجود اینکه ترسناک و من تازه واردم ولی یک کششی داره که نمیگذاره برگردم. فقط امیدوارم این زیبایی این کشش سراب نباشه.

هیچ نظری موجود نیست: