۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

نکنه...

دیشب سر کلاس داشتیم راجع به مشکلات بیمارستان حرف می زدیم. که چقدر پرسنل های بیمارستان کم اند و چه قدر مریضها تو خود بیمارستان عفونت پیدا کردن و حالشون بدتر شده. این که دکتر های متخصص یک بیمار با هم در ارتباط نیستن و هر کس کار خودش رو می کنه. همین قضیه خیلی وقتها باعث تشخیص غلط نحوه درمان شده. و خیلی ها همین طوری الکی الکی جونشون رو از دست دادن.
خیلی وحشتناکه. حتی نمی خوام بهش فکر کنم. یعنی می شد خوب شه؟ اگر ایران می موند بهتر نبود؟نه بهتر نبود این یکی رو مطمئنم. می موند ایران چی کار. بهشت زهرا؟ نه امکان نداره ... تنها چیزی که تو این قضیه یک ذره آرومم می کنه اون مراسمه. اون مراسم با شکوه. با احترام. آرام.خیلی خودمونی.آره تو تنهایی و به دور از فامیل و دوست نزدیک و صمیمی سخت بود ... خیلی سخت... ولی حتی اگر اون ها هم بودن مگه می تونستن کاری کنن. فوقش دو هفته دور آدم باشن. بعد هم یک دور همی روز چهلم و بعد هم فراموش. اصلا مگه بده؟ مگه باید غیر از این باشه؟ مگه باید تا ابد غصه خورد؟
به مامانم افتخار می کنم.

هیچ نظری موجود نیست: