دیشب از دور دیدمش ... فکر کنم اون هم من رو دید ... ولی اینقدر سریع روم رو بر گردوندم که اصلا ندیدم عکس العمل اش چی بود.واقعا از کارم خجالت کشیدم.
خوب یک سلام میکردی. لاعقل یک سر تکون میدادی. بچه که نیستی. این کارا یعنی چی؟
ولی نمیدونم چرا این احساسم از بین نمیره. این احساس تنفر. نه اسمش تنفر نیست. در عین حال خیلی دوستش دارم. دلم خیلی براش تنگ شده. پس این چه احساسی که من دارم ؟ بعد از این همه مدت چرا هنوز از بین نرفته؟ هنوز نه تونستم خودم رو ببخشم نه اون رو. فکر میکنم به خاطر اینکه تا حالا درست بهش فکر نکرده بودم. بعد از اون جریان هر دفعه که دیدمش یا هر دفعه که حرفش شد این قدر عصبانی شدم که نتونستم منطقی فکر کنم. هر دفعه احساس خشمم به منطقم قلبه کرد. هیچ وقت نتونستم غرورم رو کنار بگذارم و بیطرفانه واقعا بیطرفانه به قضیه نگاه کنم.
دیشب خیلی فکر کردم. سعی کردم با خودم یک کم روراست باشم. یاد حرف Erick Fromm افتادم. یاد "عشق سادیسمی". Fromm میگه آدم ها هم عشق مازوخیسمی دارن هم عشق سادیسمی. بعضی آدم ها وقتی میخوان از تنهایی خودشون فرار کنن خودشون رو قسمتی از یک چیز بزرگتر میدونن. یک نفر رو میخوان که به حرف "اون" گوش بدن. میخوان "اون" براشون تصمیم بگیره. "اون" حمایت اشون کنه. فکر میکنن که "اون" بهتر بلده یا بهتر میدونه. حالا "اون" میتونه معشوق باشه. میتونه خدا باشه میتونه مولانا باشه. میتونه آقای ایکس ویا خانم ایگرگ باشه." اون" میشه بت و میپرستنش.
بعضی وقت ها هم آدم ها عشق سادیسمی دارن. یعنی یک کسی رو میخوان که همش بهش محبت کنن. و با این کار می خوان طرف رو وابسته به خودشون کنن.
شاید عشق من هم این طوری بود. هر چی داشتم بهش دادم. از وقت و انرژیم براش گذاشتم که تنها نباشه که یه وقت ناراحت نباشه. با همه آشناش کردم. هر جا رفتم بردمش. هر وقت دلش گرفت به حرفاش گوش کردم. هر وقت دلش شور زد آرومش کردم. همه رو با جون و دل کردم. انتظاری ازش نداشتم. فکر میکردم انتظاری ندارم. بعد که راهش رو پیدا کرد بعد که دوستای جدید پیدا کرد بعد که گذاشت و رفت حرسم گرفت. حرسم گرفت وقتی دیدم که دیگه به من احتیاج نداره. که دیگه من همه چیزش نیستم. که دیگه من خدا نیستم.
خوب یک سلام میکردی. لاعقل یک سر تکون میدادی. بچه که نیستی. این کارا یعنی چی؟
ولی نمیدونم چرا این احساسم از بین نمیره. این احساس تنفر. نه اسمش تنفر نیست. در عین حال خیلی دوستش دارم. دلم خیلی براش تنگ شده. پس این چه احساسی که من دارم ؟ بعد از این همه مدت چرا هنوز از بین نرفته؟ هنوز نه تونستم خودم رو ببخشم نه اون رو. فکر میکنم به خاطر اینکه تا حالا درست بهش فکر نکرده بودم. بعد از اون جریان هر دفعه که دیدمش یا هر دفعه که حرفش شد این قدر عصبانی شدم که نتونستم منطقی فکر کنم. هر دفعه احساس خشمم به منطقم قلبه کرد. هیچ وقت نتونستم غرورم رو کنار بگذارم و بیطرفانه واقعا بیطرفانه به قضیه نگاه کنم.
دیشب خیلی فکر کردم. سعی کردم با خودم یک کم روراست باشم. یاد حرف Erick Fromm افتادم. یاد "عشق سادیسمی". Fromm میگه آدم ها هم عشق مازوخیسمی دارن هم عشق سادیسمی. بعضی آدم ها وقتی میخوان از تنهایی خودشون فرار کنن خودشون رو قسمتی از یک چیز بزرگتر میدونن. یک نفر رو میخوان که به حرف "اون" گوش بدن. میخوان "اون" براشون تصمیم بگیره. "اون" حمایت اشون کنه. فکر میکنن که "اون" بهتر بلده یا بهتر میدونه. حالا "اون" میتونه معشوق باشه. میتونه خدا باشه میتونه مولانا باشه. میتونه آقای ایکس ویا خانم ایگرگ باشه." اون" میشه بت و میپرستنش.
بعضی وقت ها هم آدم ها عشق سادیسمی دارن. یعنی یک کسی رو میخوان که همش بهش محبت کنن. و با این کار می خوان طرف رو وابسته به خودشون کنن.
شاید عشق من هم این طوری بود. هر چی داشتم بهش دادم. از وقت و انرژیم براش گذاشتم که تنها نباشه که یه وقت ناراحت نباشه. با همه آشناش کردم. هر جا رفتم بردمش. هر وقت دلش گرفت به حرفاش گوش کردم. هر وقت دلش شور زد آرومش کردم. همه رو با جون و دل کردم. انتظاری ازش نداشتم. فکر میکردم انتظاری ندارم. بعد که راهش رو پیدا کرد بعد که دوستای جدید پیدا کرد بعد که گذاشت و رفت حرسم گرفت. حرسم گرفت وقتی دیدم که دیگه به من احتیاج نداره. که دیگه من همه چیزش نیستم. که دیگه من خدا نیستم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر