شب رفتم مهمونی ایرونی های دانشگاه واسه هالویین. باحال بود. بد نبود. بهتر از اون چیزی که فکر میکردم بود. بعضی ها واقعا سلیقه و ابتکار به خرج داده بودن. یک سری هم که جون به جونشون کنی مغزشون بیشتر از پرستار لخت و دکتر هیز بیشتر کار نمیکنه. ولی اصلا به من چه. به جاش اکثرشون خون گرم و باحال بودن. البته اون وسط ها هم یک سری گلاویز هم شدن. سنت ایرونی دیگه نمیشه یک وقت خدایی نکرده اجرا نشه. من هم خیلی باحال شده بودم. خوشم میاد وقتی با ارزون ترین چیز ممکن یه ایده میدم و خوب از آب در میاد.
احساس میکم جام درست نیست. نمیخوام قضاوت کنم ولی خیلی با دورو وریام حال نمیکنم. یعنی یک سری آدم جدید میخوام که تیپ من باشن. باحاشون راحت باشم. یعنی یک سری آدم با شعور و با مطالعه و در عین حال خوش و سر حال میخوام . یعنی دلم واسه دوستام تو ایران خیلی تنگ شده. خیلی خیلی زیاد. یعنی دلم اون رو میخواد. یعنی دلم این یکی رو هم میخواد. یعنی دلم میخواد برم دیگه بخابم. شب بخیر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر