پنجشنبه:
ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر ارش از مقصد شیگاگو وارد ونکوور شد. اون به مناسبت سی امین سالگرد تولد دوست قدیمیش امید اومده بود تا اخر هفته رو با هم بگذرونن. امید توی ماشین جلوی در فرودگاه منتظر ارش بود. وقتی که ارش رو با کوله پشتی بزرگش دید از ماشین پیاده شد و طبق رسم همیشگیشون کلید ماشین رو داد به ارش که اون برونه. از فرودگاه مستقیم رفتن به سمت رستوران ژاپنی در دان تان. دیگه از حدود ساعت ٦ شروع کردن به مشروب خوردن. از ساکی و ابجو ژاپنی گرفته تا وتکا هی به سلامتی هم نوشیدن و یاد خاطرات کردن و خندیدن.
ساعت ١٠ شب. نازنین و مریم وارد رستوران میشن و یک میز چهار نفره انتخاب میکنن و پشتش میشینن. مشغول گپ زدن بودن و منتظر گارسن که بیاد و شفارششون رو بگیره که امید و ارش وارد رستوران میشن. امید و نازنین یک سالی هست که باهم ان. نازنین ارش رو که شیش ماه پیش هم یک سفر اومده بود وونکوور دیده بود. نازنین دوستش مریم رو به ارش معرفی میکنه و بعد چهار نفری دور میز میشینن و شروع میکنن به حال و احوال پرسی. صدای موزیک خیلی بلند و مجبوران داد بزنن تا صدای هم رو بشنون. تصمیم میگیرن برن بیرون بشینن. روی چهار تا مبل سفید کنار شومینه. این جا صدا کمتر میاد و سیگار هم میتونن بکشن. بلاخره گارسن با نوشیدنی ها میاد. چهار نفری به سلامتی هم مینوشن و بعد دو به دو با هم صحبت میکنن. امید و نازنین با هم. ارش و مریم هم با هم. ارش و مریم این قدر غرق صحبت بودن که اصلا متوجه ورود صنم نشدن. اینگار خیلی وقت بود که همدیگر رو میشناختن و خیلی حرف های ناگفته داشتن برای هم. هر کدوم از اتفاق هایی که تو یک سال اخیر براش پیش اومده بود حرف میزد.اینگار تو این چند دقیقه یک جورای خیلی به هم اطمینان کرده بودن. شاید هم اصلا بحث اطمینان نبود. اصلا حساب کتابی تو کار نبود فقط خیلی راحت مثل دو تا دوست قدیمی که مدت هاست هم رو ندیدن حرف زدن. حرف زدن و خندیدن. تا نازنین صداشون کرد و گفت باید بریم. ساعت ١:٣٠ بود و رستوران تعطیل شده بود. این ٣ ساعت چقدر زود گذشت. مریم سبک شده بود. اروم. یک لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود. با همون لبخند به خواب رفت و خوابهای ابی دید. خواب پرواز.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر