۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

these are just the first thoughts

وای سرم درد گرفت . چقدر چیز باید یاد بگیرم اینجا . چه اصباب بازی ای واسه خودم درست کردم . اون هم با این همه درسی که دارم. ٢ روزه که فکرم همش مشغول درست کردن این وبلاگ بوده و هیچی درس نخوندم. ولی خوشحالم و هیجان زده. مهمترین چیزی که باید یاد بگیرم این که چه جوری یک اسم و به یک سایت وصل کنم. حتی این ترم ها رو هم بلد نیستم.
٢ روزه که هوا خیلی سرد شده. یهو از هوای ملس پاییزی تبدیل شد به سوز زمستون. دلم خیلی برات تنگ شده . دلم میخواد تو این سرما بپرم بقلت تا با اون دستات گرمم کنی. تمام دلشوره و نکرانی هام یادم بره. دلم میخواد تو خیابون تو بقل هم بچسبیم و بوس کنیم یه جوری که همه ببیننمون و تحسینمون کنن. پاییز فصل عجیبیه .هم خیلی غم انگیز ولی در عین حال خیلی رنگ و رنگ اگر ادم تنها نباشه بنظرم بهترین فصل.... مغزم کاملا چت زده ... نمیدونم چی رو باید اینجا بنویسم چی رو باید به خودت بگم و چی رو تو خودم بریزم. احساس میکنم شبیه عاشق های در به در شدم. اصلا نمیدونم این جا چی کار میکنم.من که این قدر از قضاوت مردم میترسم اینجا چی کار میکنم؟ ولی نمیخوام زود جا بزنم میخوام لا اقل یک کم تلاش کنم . یک ماه امتحان کنم ببینم چی میشه. با نوشتن تو دفتر برای خودم خیلی فرق داره . خیلی یواش مینویسم و تا بخوام تایپ کنم رشته کلام و گم میکنم. فعلا که برای شروع خوشحالم
.

هیچ نظری موجود نیست: