۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

بازی

هیچ اتفاق جالبی نیفتاده که بخوام بنویسم. به جز اینکه این چند روز همش تو فکر پارک پرنس و چمنهای کنار زمین بسکت بودم. همش تو فکر کافه 78 . تو فکر پیاده روی تا تجریش ...تا اسکان. تو فکر میدان بنی هاشم. رستوران گیاهی تو پاسداران. یاد توفان اون روز. یاد علف کشیدن زیر درخت خرمالو. یاد عاشق بودن. یاد تنها نبودن.
تنم سرد. دلم میخواد دو تا دست گرم نازم کنه. با موهام بازی کنه. دلم میخواد وقتی دارم غذا درست میکنم یکی اون گوشه بشینه و سر به سرم بذاره. دلم میخواد برم میدون تره بار خرید و یک آدم با دو تا چشم مهربون پشتم راه بیوفته و خریدهام رو بیاره. دلم اون موقعی رو میخواد که آخرین مهمون از در میره بیرون. من میمونم و تو و یک چس نور که داره به زور از تنها شمع باقی مونده در میاد والبته صدای Madeleine Peyroux.
همش یاد مامان و بابام می افتادم. وقتی شب آشغال رو میگذاشتی دم در. وقتی واسه خودم میرفتم تو انباری و چند وقت بعد صدات میکردم که بیای و کمکم کنی. وقتی یک عالمه تابلو از انباری می اوردم بیرون و میگفتم کجا وصلشون کنی. وقتی با هم میرفتیم خرید. وقتی با هم حاضر میشدیم برای مهمونی. انگار همش بازی بود. الکی بود. ادای بزرگ هارو در میاوردیم. ولی چه قدر خوب بود. شاید هم چون واقعی نبود خوب بود. چون فقط یک بازی بود.

هیچ نظری موجود نیست: