۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

سیگار سبز یا چای سبز ؟

تقریبا یک ربع یا شاید نیم ساعت داشتم تو فیس بوک میچرخیدم. ولی اصلا از حالت بعدش خوشم نمیاد. یعنی همش با عذاب وجدان میرم توش. هی به خودم میگم آخه به تو چه که کی کجاست و چی کار داره میکنه. تو به فکر زندگی خودت باش. ولی نمیدونم فیس بوک چک کردن با وب لاگ خوندن خیلی فرق داره؟ خوب شاید بستگی داره که چه وب لاگی بخونی . بعضی وقت ها ممکنه ازش یک چیزی یاد بگیری ولی واقعا خاصیت فیس بوک چیه؟ که دوستام رو پیدا کنم؟ مگه حالا اون هایی که پیدا کردم مثلا چی شد؟ نمیدونم ولی مسئله اصلا این نیست چون هنوز اون قدر به فیس بوک معتاد نشدم و فکر هم نمی کنم که بشم که موندن توش برام ضرری داشته باشه... فقط قضیه این که خوشحال نیستم. یعنی از لحاظ معاشرت کردن. اون آدم هایی که میخوام تو این شهر نیستن. تو این شهر فقط یک مشت پول داره دماغ سر بالا ریخته. من هم که واقعا دیگه حوصله کانادایی ندارم. دلم میخواد برم اینگلیس. دلم میخواد دور و ورم آدم های موسیقی دان باشن. دلم گروه میخواد. جمع میخواد. جمع علف کش. خوشحالم که دیگه این قدر کم میکشم ولی بعضی وقت ها خیلی حوس برو بچه های ایران رو میکنم....
چه قدر استایل زندگیم نسبت به پارسال عوض شده. از فیلم و تنبور و دف و علف تبدیل شدم به کوهنوردی و یوگا و کتاب خونه و چای سبز. یک جورایی اولی و بیشتر دوست دارم. ولی اون جوری واقعا به درسم نمیرسیدم دیگه. حالا فعلا که این جام ... تا بعد...

هیچ نظری موجود نیست: