۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

خیلی میترسم. از صدای تلفن میترسم. یعنی خبری شده؟ الان چه وقت زنگ زدنه؟ من که تلفن رو ور نمی دارم. خیلی میترسم. الان خیلی زوده. هنوز زخمهای اولی خوب نشده .هنوز سرر یم. هنوز حتی عمق درد و نفهمیدیم . الان وقتش نیست. اصلا نمیدونم چی میگم. نمیخوام هیچی بگم . نمیخوام هیچی فکر کنم. فقط زود تر میخوام یکی بهم بگه که از ایران زنگ زدن همه چی خوبه.
زود بیا خونه. تو رو به چی به کی قسم بخورم. چرا به هیچی اعتقاد ندارم؟ فقط بیا خونه. زود خوب شو. باش. تو فقط باش. تو تنها یادگارشی. نمی تونم تو رو هم از دست بدم. اون چشمایی آبی . اون صورت مهربون. اون آرامش نگاه حالا حالا ها کار داره این جا. فقط بودن تو که میتونه به من یاداوری کنه که من هم ریشه دارم. که من هم از یک جایی اومدم. اگه تو بری دیگه پس کی میمونه.
میترسم...

هیچ نظری موجود نیست: