دیروز بعد از اینکه آرتیکل ریویو ام رو تهویل دادم به خودم پاداش دادم. احتیاج داشتم که یک روز به خودم مرخصی بدم و اصلا به درس فکر نکنم. اومدم خونه رفتم سراغ کتاب خونه ام. البته متاسفانه الان خاک ها از محتوای کتابخونه ام بیشتر خبر دارن تا من. یک کتاب باریک ور داشتم یوزپلنگانی که با من دویده اند (فعلا تا تعطیلات نمی تونم سراغ کتاب کلفت برم). قبلا یادم میاد که وصیت نویسنده رو( Bijan Najdi ) که اول کتاب چاپ شده خونده بودم و خیلی از لطافتش خوشم اومده بود ولی به هر دلیلی کتاب رو هنوز نخونده بودم. این کتاب رو 2 سال پیش وقتی ایران بودم دوستم بهم داد.
این جا می شه چند تا از کارهاش رو خوند.
کتاب رو ورداشتم واسه خودم یک چای گل گاو زبون دم کردم و یک جای گرم و نرم کنار شومینه درست کردم و شروع کردم به خوندن. هر خط رو که می خوندم بیشتر با حس نویسنده حال میکردم. از سبکش خیلی خوشم اومد. از این که به اجسام جون می ده. از اینکه مثلا صبح نوک پا نوک پا میرسه. یا چراقهای دور استخرخیال میکنن. یک دلیل که از این سبک خیلی خوشم میاد اینکه خودم هم این جوری ام. یعنی به اجسام جون میدم دلم واسشون میسوزه یا باهاشون حرف میزنم. مثلا هر وقت سوار ماشینم میشدم( چون چند وقت که شهروند سبزی شدم و از وسیله نقلیه عمومی استفاده میکنم) ازش عذرخواهی میکردم که این همه ازش کار میکشم و اصلا بهش نمیرسم. اصلا روغن اش رو چک نمی کردم. یا با شرمندگی بهش میگفتم که چه قدر دوسش دارم ولی ترجیح میدادم با ماشین برادرم برم بیرون آخه اون خوشگل تره. وقتی هم که بغل هم پارک ان از جوفتشون تعریف میکنم که یه وقت به هم حسودی نکنن. این خصلت رو از بچهگی داشتم و به همین دلیل وابستگی به اجسام , دور ریختن چیزهای به درد نخور برام خیلی سخته .
عصر هم رفتم گالری هنر. شوی عکاس کانادایی Jeff Wall. البته یک ذره گول خوردم چون جمعا شاید هفت تا کار بیشتر ازش نبود. بقیه کار ها رو هم قبلا دیده بودم.
روز خوبی بود.
این جا می شه چند تا از کارهاش رو خوند.
کتاب رو ورداشتم واسه خودم یک چای گل گاو زبون دم کردم و یک جای گرم و نرم کنار شومینه درست کردم و شروع کردم به خوندن. هر خط رو که می خوندم بیشتر با حس نویسنده حال میکردم. از سبکش خیلی خوشم اومد. از این که به اجسام جون می ده. از اینکه مثلا صبح نوک پا نوک پا میرسه. یا چراقهای دور استخرخیال میکنن. یک دلیل که از این سبک خیلی خوشم میاد اینکه خودم هم این جوری ام. یعنی به اجسام جون میدم دلم واسشون میسوزه یا باهاشون حرف میزنم. مثلا هر وقت سوار ماشینم میشدم( چون چند وقت که شهروند سبزی شدم و از وسیله نقلیه عمومی استفاده میکنم) ازش عذرخواهی میکردم که این همه ازش کار میکشم و اصلا بهش نمیرسم. اصلا روغن اش رو چک نمی کردم. یا با شرمندگی بهش میگفتم که چه قدر دوسش دارم ولی ترجیح میدادم با ماشین برادرم برم بیرون آخه اون خوشگل تره. وقتی هم که بغل هم پارک ان از جوفتشون تعریف میکنم که یه وقت به هم حسودی نکنن. این خصلت رو از بچهگی داشتم و به همین دلیل وابستگی به اجسام , دور ریختن چیزهای به درد نخور برام خیلی سخته .
عصر هم رفتم گالری هنر. شوی عکاس کانادایی Jeff Wall. البته یک ذره گول خوردم چون جمعا شاید هفت تا کار بیشتر ازش نبود. بقیه کار ها رو هم قبلا دیده بودم.
روز خوبی بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر