اون زمان که تازه اومده بودم کانادا و باید خودم رو با این جامعه وفق می دادم و تازه زبان یاد می گرفتم همش می گفتم کاش زود تر اومده بودم. یک موقعه ای که می تونستم این جا برم دبیرستان. چون وقتی آدم جون تره راحت تر می تونه خودش رو به جای جدید وفق بده. بعد از 2, 3 سال که یک ذره مثلا راه و چاه و از هم تشخیص دادم و فهمیدم که اصلا از زندگی چی می خوام و چه راهی رو می خوام پیش بگیرم و چه رشته ای می خوام بخونم , فهمیدم که چه قدر بهتره که بعد از دبیرستان اومدم این جا. چون این طوری با فکر باز تری می تونم تصمیم بگیرم و یک بعدی نمی شم و فکر می کردم که این جوری هم تفکر شرقی خواهم داشت هم غربی.
ولی الان یک مدت که به ابن قضیه شک کردم. یعنی الان که فکرش رو می کنم می بینم که اگر یک لیسانسی ایران می گرفتم و بعدش می امدم این جا خیلی آدم موفق تری و شاید خوشحال تری می شدم. الان که فکرش رو می کنم می بینم من هنوز خیلی بچه بودم واسه این که از کشورم جدا بشم. حساس ترین و پربارترین زمان زندگی ام که می تونستم توخونه خودم خیلی چیزها یاد بگیرم این جا همش به امتهان کردن چیزهای مختلف تلف شد. به امتهان و خطا گذشت و تازه بعد از این همه سال هنوز هم فکر نمی کنم اصلا به این جا عادت کرده باشم.
نمی تونم بگم کارهایی که دلم می خواست نکردم, حال نکردم ,جونی نکردم. چرا کردم. هر وقت که امکانش بوده مسافرت کردم. اون موقع که حسرت تنها زندگی کردن داشت خفم می کرد رفتم و امتهانش کردم. شاید زودتر ازخیلی از دوستای تو ایران ام کار کردن رو تجربه کردم. و هم این طور خیلی کارهای دیگه رو امتهان کردم که شاید تو ایران به این راحتی ها نمی تونستم انجام بدم.
ولی الان به کدوم یکی از این کارها به این مثلا تجربه ها می تونم افتخار کنم؟ اگر الان هیچ جای دنیا رو ندیده بودم ولی تو یک گروه موسیقی داشتم تنبور می زدم خوشحال ترنبودم؟ اگر تا الان هیچ وقت تنها زندگی نکرده بودم ولی درسم تموم شده بود خوشحال تر نبودم؟ یا اگه تا الان هیچ مهمونی و کمپینگ و مواد شادی آوری رو امتهان نکرده بودم ( که اگر ایران بودم شک ندارم بهترش رو هم امتهان کرده بودم) ولی یک زبان دیگه بلد بودم خوشحال تر نبودم؟
نمی خوام بگم دوست داشتم ایران می موندم چون دروغ. ولی دلم می خواست دیرتر می آمدم. اگر تو ایران دانشگاه می رفتم و یک ذره بالغ تر می آمدم این جا شاید دیگه این قدردور خودم سرگردون نمی چرخیدم. تا اون موقع دیگه راه خودم رو پیدا کرده بودم ,دیگه تو مسیر افتاده بودم . اون موقع شاید زود ترهم به این جا عادت می کردم یا از همون اول می فهمیدم که اصلا قرار نیست که عادت کنم یا "این جایی" بشم.
ولی الان یک مدت که به ابن قضیه شک کردم. یعنی الان که فکرش رو می کنم می بینم که اگر یک لیسانسی ایران می گرفتم و بعدش می امدم این جا خیلی آدم موفق تری و شاید خوشحال تری می شدم. الان که فکرش رو می کنم می بینم من هنوز خیلی بچه بودم واسه این که از کشورم جدا بشم. حساس ترین و پربارترین زمان زندگی ام که می تونستم توخونه خودم خیلی چیزها یاد بگیرم این جا همش به امتهان کردن چیزهای مختلف تلف شد. به امتهان و خطا گذشت و تازه بعد از این همه سال هنوز هم فکر نمی کنم اصلا به این جا عادت کرده باشم.
نمی تونم بگم کارهایی که دلم می خواست نکردم, حال نکردم ,جونی نکردم. چرا کردم. هر وقت که امکانش بوده مسافرت کردم. اون موقع که حسرت تنها زندگی کردن داشت خفم می کرد رفتم و امتهانش کردم. شاید زودتر ازخیلی از دوستای تو ایران ام کار کردن رو تجربه کردم. و هم این طور خیلی کارهای دیگه رو امتهان کردم که شاید تو ایران به این راحتی ها نمی تونستم انجام بدم.
ولی الان به کدوم یکی از این کارها به این مثلا تجربه ها می تونم افتخار کنم؟ اگر الان هیچ جای دنیا رو ندیده بودم ولی تو یک گروه موسیقی داشتم تنبور می زدم خوشحال ترنبودم؟ اگر تا الان هیچ وقت تنها زندگی نکرده بودم ولی درسم تموم شده بود خوشحال تر نبودم؟ یا اگه تا الان هیچ مهمونی و کمپینگ و مواد شادی آوری رو امتهان نکرده بودم ( که اگر ایران بودم شک ندارم بهترش رو هم امتهان کرده بودم) ولی یک زبان دیگه بلد بودم خوشحال تر نبودم؟
نمی خوام بگم دوست داشتم ایران می موندم چون دروغ. ولی دلم می خواست دیرتر می آمدم. اگر تو ایران دانشگاه می رفتم و یک ذره بالغ تر می آمدم این جا شاید دیگه این قدردور خودم سرگردون نمی چرخیدم. تا اون موقع دیگه راه خودم رو پیدا کرده بودم ,دیگه تو مسیر افتاده بودم . اون موقع شاید زود ترهم به این جا عادت می کردم یا از همون اول می فهمیدم که اصلا قرار نیست که عادت کنم یا "این جایی" بشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر