رفته بودم سرخاک. از آسمون نم نم بارون می بارید. نه اون جوری که خیس خالی بشم. ولی سنگ خیس بود. دستم رو کشیدم روش تا قطره های آب رو بزنم کنار و بتونم روی سنگ رو بخونم. ازوقتی که سنگ رو آورده بودن سرخاک نرفته بودم. تقریبا شش ماهی میشد. شش ماه ! چه زود گذشت. روی سنگ رو خوندم.
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم گریه می کردم صدای مامانم رو شنیدم که یواش صدام می کرد. " چرا پا نمی شی؟ دیرت نشه... "
ترسیدم ... نکنه تو خواب گریه کردم و مامان صدام رو شنیده؟
دست کشیدم به چشمام ...خشک بودن...
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم گریه می کردم صدای مامانم رو شنیدم که یواش صدام می کرد. " چرا پا نمی شی؟ دیرت نشه... "
ترسیدم ... نکنه تو خواب گریه کردم و مامان صدام رو شنیده؟
دست کشیدم به چشمام ...خشک بودن...
۲ نظر:
پست های وبلاگت رو خوندم. بعضی از اونها بسیار جالب بود. به خصوص پست قبلیت ؛ دیر یا زود اومدن به کانادا. تابه حال به این بعد مهاجرت نگاه نکرده بودم.
بیشتر که بنویسی به جواب های سوالهات هم میرسی و بعد از چند سال میتونی تغییرات خودت رو توی نوشته هات بخونی
موفق باشی
به به بالاخره اولین نظر راجع به وب لاگ ام رو به طور رسمی دریافت کردم. خیلی حس خوبیه . متشکر ام.
ارسال یک نظر