نمی دونم چرا تمام کردن هیچ کاری اون قدر که می خوام و زحمتش رو می کشم ارضام نمی کنه. مثلا قبل از اینکه مصاحبه ها رو شروع کنم این قدر می ترسیدم و همش به خودم می گفتم اگر بتونم با ترسم رو به رو بشم خیلی کار مهمی کردم و این قضیه خودش یک جور پیشرفت و از این حرف ها. ولی وقتی مصاحبه ها تموم شد نمی تونم بگم به خودم افتخار کردم یا هیچ کردیتی به خودم دادم. بیشتر از این حرسم گرفت که چه قدر احمق بودم و از یه چیز به این پیش و پا افتاده گی چه قدر الکی می ترسیدم. رو هر پروزه ای که کار می کنم می گم اگراین رو تموم کنم خیلی کار مهمی کردم و خیلی خوشحال می شم. ولی وقتی تمام می شه فکر می کنم چه کار راحتی بود که من این همه خودم رو به خاطرش کشتم. شاید هم این چیز خوبیه و باعث می شه که آدم خودش رو بیشتر به مبارزه بطلب (challenge) کنه. و سعی کنه کار ها رو در زمان کمتر و با کیفیت بهتر انجام بده.
پ.ن. اینکه کلمات درست بلد نیستم و مجبورم از این سایت احمقانه کمک بگیرم خیلی ناراحتم می کنه.
پ.ن. اینکه کلمات درست بلد نیستم و مجبورم از این سایت احمقانه کمک بگیرم خیلی ناراحتم می کنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر