تقریبا یک ساعتی از شروع مصاحبه گذشته بود. دیگه سوال های آخر بود. دختراز زن پرسید" الان بزرگترین آرزوتون چیه؟" زن نگاهش رو به دور داد انگار که سعی می کرد آرزوش رو تو ذهنش تصور کنه. گفت " آرزوم؟ آرزوم اینکه بچه هام عروسی کنن ولی بعید می دونم آرزوم براورده شه چون هیچ کدومشون تکونی به خودشون نمیدن و هیچ کدوم اهل ازدواج نیستن. "
"خوب چرا ازدواجشون این قدر براتون مهم. شما که این طوری که من می بینم و خودتون هم می گین اصلا سنتی نیستین."
سکوت." نه سنتی نیستم فقط دلم می خواد بچه هام رو خوشحال ببینم. دلم می خواد باز دوباره مثل قدیم ها خونمون شلوغ باشه . پر سر و صدا پررفت و آمد. ایران که بودیم خونه ما همیشه مهمونی بود. امکان نداشت بساط بزن و برقص بر پا نباشه. این جام که اومدیم با این که کسی رو به اون صورت نداشتیم ولی بالاخره آشنا های قدیم بودن.هر از گاهی یک مهمونی دعوت می شدیم یا خونمون مهمون می اومد. ولی از وقتی که شوهرم فوت کرده هیچ کس دیگه خونمون نمی آد. یعنی خوب حق هم دارن یارو با شوهرش بیاد خونه ما چی کار وقتی شوهرمن نیست. خونمون خیلی ساکت شده. البته اون ها بیچاره ها من رو دعوت می کنن خونشون ها ... ولی من اصلا حوسله ندارم برم. یعنی دلم می گیره.تک و تنها حاضرشم برم مهمونی؟ جایی که همه با شوهراشون ا؟ من برم آخه اون وسط چی بگم. دلم می گیره وقتی می بینم این همه زن و شوهر که رابطه اشون هم با هم آنچنان خوب نیست همه صحیح و سالم ان. یعنی فقط شوهر من باید این جوری می شد؟ ما که یک عمر هر جا می رفتیم همه بهمون حسودی می کردن . به رابطمون به این که این قدر عاشق هم بودیم. من برم تو این دوره ها چی بگم؟ به جز این که فقط بیشتر ناراحتم کنه هیچ فایده ای برام نداره...
دلم می خواد بچه هام سر و سامون بگیرن. حالا ازدواج نکردن هم نکردن ولی لااقل یک دوست دختر یا دوست پسر درست حسابی بگیرن. یکی که ایرونی باشه. خانواده درست حسابی داشته باشه. "
" آره ولی الان حداقل کنارتون ان. اون جوری پس فردا هر کدوم می خوان برن یک شهری زندگی کنن. "
" من که میگم هر جا می خوان باشن باشن فقط خوش باشن. مگه یه مادر چی به جز خوشحالی بچه اش می خواد. من هم یک فکری به حال خودم می کنم. "
دختر می دونست این درد این قدر سخت هست که گقتن کلیشه های تکراری هیچ کمکی به حال زن نمی کنه. با وجود این که گلوش از شدت بغض داشت می ترکید لبخند محوی رو که از اول مصاحبه روی لب هاش نگه داشته بود حفظ کرد. با کمال احترام از این زن باوقار تشکر کرد. از در خارج شد بغضش ترکید و به حال خودش گریست.
"خوب چرا ازدواجشون این قدر براتون مهم. شما که این طوری که من می بینم و خودتون هم می گین اصلا سنتی نیستین."
سکوت." نه سنتی نیستم فقط دلم می خواد بچه هام رو خوشحال ببینم. دلم می خواد باز دوباره مثل قدیم ها خونمون شلوغ باشه . پر سر و صدا پررفت و آمد. ایران که بودیم خونه ما همیشه مهمونی بود. امکان نداشت بساط بزن و برقص بر پا نباشه. این جام که اومدیم با این که کسی رو به اون صورت نداشتیم ولی بالاخره آشنا های قدیم بودن.هر از گاهی یک مهمونی دعوت می شدیم یا خونمون مهمون می اومد. ولی از وقتی که شوهرم فوت کرده هیچ کس دیگه خونمون نمی آد. یعنی خوب حق هم دارن یارو با شوهرش بیاد خونه ما چی کار وقتی شوهرمن نیست. خونمون خیلی ساکت شده. البته اون ها بیچاره ها من رو دعوت می کنن خونشون ها ... ولی من اصلا حوسله ندارم برم. یعنی دلم می گیره.تک و تنها حاضرشم برم مهمونی؟ جایی که همه با شوهراشون ا؟ من برم آخه اون وسط چی بگم. دلم می گیره وقتی می بینم این همه زن و شوهر که رابطه اشون هم با هم آنچنان خوب نیست همه صحیح و سالم ان. یعنی فقط شوهر من باید این جوری می شد؟ ما که یک عمر هر جا می رفتیم همه بهمون حسودی می کردن . به رابطمون به این که این قدر عاشق هم بودیم. من برم تو این دوره ها چی بگم؟ به جز این که فقط بیشتر ناراحتم کنه هیچ فایده ای برام نداره...
دلم می خواد بچه هام سر و سامون بگیرن. حالا ازدواج نکردن هم نکردن ولی لااقل یک دوست دختر یا دوست پسر درست حسابی بگیرن. یکی که ایرونی باشه. خانواده درست حسابی داشته باشه. "
" آره ولی الان حداقل کنارتون ان. اون جوری پس فردا هر کدوم می خوان برن یک شهری زندگی کنن. "
" من که میگم هر جا می خوان باشن باشن فقط خوش باشن. مگه یه مادر چی به جز خوشحالی بچه اش می خواد. من هم یک فکری به حال خودم می کنم. "
دختر می دونست این درد این قدر سخت هست که گقتن کلیشه های تکراری هیچ کمکی به حال زن نمی کنه. با وجود این که گلوش از شدت بغض داشت می ترکید لبخند محوی رو که از اول مصاحبه روی لب هاش نگه داشته بود حفظ کرد. با کمال احترام از این زن باوقار تشکر کرد. از در خارج شد بغضش ترکید و به حال خودش گریست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر