۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

یلدا

این چند وقت یک چیزهایی نوشتم ولی نمی دونم چرا نمی تونم پستشون کنم. فقط فکرهای پراکنده ان که شاید هیچ مفهومی نداشته باشن. از دوستان قدیم. از رابطه. از این که چقدر داریم از هم دور می شیم و دیگه حرف هم رو نمی فهمیم. از این که روز به روز تفاوت سلیقه و طرز فکر متفاوتمون بیشتر مشخص می شه ومن نمی دونم کجا داریم می روم باهاش. از حرف های کوتاه و بی معنی پای چت خسته شدم.

شب یلدای جالبی بود. یک سری دوستهای قدیم رو دیدم و باز برام جالب بود که چه قدر اصلا دلم تنگ نمی شه واسه اون گروه. یعنی دلم واشه اون دوران تنگ می شه ولی نه خیلی برای اون آدم ها در این زمان و موقعیت. باز یک آزمایشی بود که یادم بافته که از تصمیم ام خوشحال ام.

و بعد هم که دلم گیر افتاد باز بد جایی هم هست چون احتمال شکسته شدنش خیلی زیاد. تقریبا شکی درش نیست.

ساعت 4:25 بامداد فکر کنم به اندازه کافی شبم طولانی بود.
این هم فال شب یلدای ما:

ترسم که اشک از غم ما پرده در شود
دین راز سر بمهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

هیچ نظری موجود نیست: