۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

شهر من...

دیشب دوباره یادم افتاد که چه قدر این شهر رو دوست دارم. دوباره یادم افتاد که منظره وسط شهرچه قدر تو شب زیباست. که تا وقتی که بارون نیاد این شهر بهشت. دوباره یادم افتاد که تو این شهرهم آدم هایی که بشه باهاشون چهارتا حرف با ارزش زد وجود داره. به نظر من ونکوور عین داهات می مونه . عین روستا. سادگی آدم هاش. طبیعتش. مخصوصا بوی علفش. تو این شهر ممکنه سیگارکش کم باشه و شاید بعضی ها حتی چپ چپ هم نگات کنن وقتی ببینن داری سیگار می کشی ولی فقط کافی دنبال فندک بگردی اون وقت بغل دستیت با یک رول هشیش ازت پذیرایی می کنه.

هیچ نظری موجود نیست: