زمان مدرسه ها و امتهان ها همش می گفتم کاش درس نداشتم که فلان کار و می کردم یا می گفتم کی مدرسه تموم میشه که اون وبلاگی که خیلی دوسش دارم رو از اول تا آخر بخونم. یا می گفتم وقتی سرم خلوت تر بشه می تونم وب لاگم رو زود زود آپ دیت کنم و شاید چیزهای بهتری توش بنویسم. ولی از وقتی که فکرم از درس آزاد شده همش فکرهای منفی و ناراحت کننده میاد تو ذهنم و اصلا دلم نمی خواد اون چیزهارو این جا بنویسم.
یکی از دوستای وبلاگ نویس می گفت هر چی تو وب لاگت بنویسی بیشتر شبیه اون می شی. ولی من نمی خوام شبیه فکرهام بشم. نمی خوام تبدیل به یک آدم منزوی و از آدم به دور بشم. من که همیشه شاد بودم همیشه انرزی داشتم همیشه عاشق معاشرت و آشنا شدن با آدم های جدید بودم چرا این جوری شدم؟ چرا این قدر از آدم ها بدم اومده؟ چرا این قدر بد بین شدم؟ چرا همش فکر می کنم همه آدم ها سوء استفاده کنن؟ چرا حوصله آدم هارو ندارم؟ اصلا چرا این جوری شد؟ چرا همه رابطه ها این قدر خر تو خر شد؟ ما که هممون این قدر با هم خوب بودیم. هممون مثل خواهر برادر بودیم. چرا این جوری شد؟ آره تنها شدم ولی حاضر نیستم برگردم. حرف هایی که زده شده اثرخودش رو گذاشته. درد اون حرف ها اون هم تو اون موقعیت تحمل نکردم که بعدش فراموش کنم ... نه حاضر نیستم برگردم. اون کسی که پشت "خواهرش" رو اون هم تو اون زمان , شاید سخت ترین زمان زندگی آدم خالی کنه اون دوست نیست. نه نمی خوام برگردم. پشیمون نیستم از تصمیمم .
آره تنهام. دلم می خواست هیچ کدوم از اون اتفاق ها نیافتاده بود. آره ... اگر اولیش اتفاق نیافتاده بود شاید خیلی چیزها فرق می کرد. تقصیر کسی نبود. همش اتفاق بود . تصادف. یک اتفاق بعد از دیگری. یک حرف. یک برداشت. بدترین چیز اینکه موقع مشکلات فقط آدم هایی دورت باشن که احساس کنی از ناراحتیت خوشحال اند. کسایی که با لباس سیاه و با قیافه ای غمگین اون گوشه دورهم وایسادن و تو دلشون خوشحالن که این اتفاق واسه اونها نیافتاده. خوشحالن که یک ساعت دیگه میرن تو خونه گرم و نرمشون. آره می دونم نباید از آدم ها به خاطر اینکه پدر دارن به خاطر اینکه تعطیلات همه می تونن دور هم باشن یا با هم مسافرت برن متنفر باشم. ولی این فکر هم از سرم نمیاد بیرون. که چرا من؟ چرا ما؟ چرا اون؟ چرا این موقع؟ چرا این جوری؟ چرا؟ چرا من؟ چرا ما؟
خفه شو این مزخرفات رو نگو. فقط تو که تنها نیستی. مگه بقیه چی کار کردن. مگه "ا" باباش رو سیزده سالگی از دست نداد؟ مگه اون عاشق باباش نبود؟ مگه "م" و "ا" باباشون رو از دست ندادن. اون ها هم هم سن تو بودن. زندگی شون رو کردن. مگه این همه آدم دیگه دور و ورت نیستن که مثل تو ان؟ تو زندگی خودت رو بکن این قدر خودت و وضعیتت رو با بقیه مقایسه نکن. یا این که اگه فلان نمی شد چی می شد و اگه فلان جا بودم زندگیم چه جوری می شد. هیچ کس از آیندش خبر نداره. این انتخابت بوده با فهم و درکی که اون موقع داشتی. تو زمان حال زندگی کن.
نمی دونم جدیدا خیلی به انتخاب رشته ام شک می کنم. کلا به زندگیم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. دلم می خواست رشته بابام رو می خوندم. احساس می کنم اون جوری اون خیلی خوشحال تر می شد. من هم شاید تکلیفم مشخص تر بود. نمی دونم این رشته اینگار همش تو خواب و خیال. نمی دونم می تونم به اون جایی که می خوام باهاش برسم یا نه.
خسته شدم این قدر پرت و پلا نوشتم. امروز اصلا رو مود خوب نبودم. هم اون موقع ماه و هم صبح دندون عقلم رو کشیدم از صبح تا حالا 3 تا قرص خوردم.
یکی از دوستای وبلاگ نویس می گفت هر چی تو وب لاگت بنویسی بیشتر شبیه اون می شی. ولی من نمی خوام شبیه فکرهام بشم. نمی خوام تبدیل به یک آدم منزوی و از آدم به دور بشم. من که همیشه شاد بودم همیشه انرزی داشتم همیشه عاشق معاشرت و آشنا شدن با آدم های جدید بودم چرا این جوری شدم؟ چرا این قدر از آدم ها بدم اومده؟ چرا این قدر بد بین شدم؟ چرا همش فکر می کنم همه آدم ها سوء استفاده کنن؟ چرا حوصله آدم هارو ندارم؟ اصلا چرا این جوری شد؟ چرا همه رابطه ها این قدر خر تو خر شد؟ ما که هممون این قدر با هم خوب بودیم. هممون مثل خواهر برادر بودیم. چرا این جوری شد؟ آره تنها شدم ولی حاضر نیستم برگردم. حرف هایی که زده شده اثرخودش رو گذاشته. درد اون حرف ها اون هم تو اون موقعیت تحمل نکردم که بعدش فراموش کنم ... نه حاضر نیستم برگردم. اون کسی که پشت "خواهرش" رو اون هم تو اون زمان , شاید سخت ترین زمان زندگی آدم خالی کنه اون دوست نیست. نه نمی خوام برگردم. پشیمون نیستم از تصمیمم .
آره تنهام. دلم می خواست هیچ کدوم از اون اتفاق ها نیافتاده بود. آره ... اگر اولیش اتفاق نیافتاده بود شاید خیلی چیزها فرق می کرد. تقصیر کسی نبود. همش اتفاق بود . تصادف. یک اتفاق بعد از دیگری. یک حرف. یک برداشت. بدترین چیز اینکه موقع مشکلات فقط آدم هایی دورت باشن که احساس کنی از ناراحتیت خوشحال اند. کسایی که با لباس سیاه و با قیافه ای غمگین اون گوشه دورهم وایسادن و تو دلشون خوشحالن که این اتفاق واسه اونها نیافتاده. خوشحالن که یک ساعت دیگه میرن تو خونه گرم و نرمشون. آره می دونم نباید از آدم ها به خاطر اینکه پدر دارن به خاطر اینکه تعطیلات همه می تونن دور هم باشن یا با هم مسافرت برن متنفر باشم. ولی این فکر هم از سرم نمیاد بیرون. که چرا من؟ چرا ما؟ چرا اون؟ چرا این موقع؟ چرا این جوری؟ چرا؟ چرا من؟ چرا ما؟
خفه شو این مزخرفات رو نگو. فقط تو که تنها نیستی. مگه بقیه چی کار کردن. مگه "ا" باباش رو سیزده سالگی از دست نداد؟ مگه اون عاشق باباش نبود؟ مگه "م" و "ا" باباشون رو از دست ندادن. اون ها هم هم سن تو بودن. زندگی شون رو کردن. مگه این همه آدم دیگه دور و ورت نیستن که مثل تو ان؟ تو زندگی خودت رو بکن این قدر خودت و وضعیتت رو با بقیه مقایسه نکن. یا این که اگه فلان نمی شد چی می شد و اگه فلان جا بودم زندگیم چه جوری می شد. هیچ کس از آیندش خبر نداره. این انتخابت بوده با فهم و درکی که اون موقع داشتی. تو زمان حال زندگی کن.
نمی دونم جدیدا خیلی به انتخاب رشته ام شک می کنم. کلا به زندگیم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. دلم می خواست رشته بابام رو می خوندم. احساس می کنم اون جوری اون خیلی خوشحال تر می شد. من هم شاید تکلیفم مشخص تر بود. نمی دونم این رشته اینگار همش تو خواب و خیال. نمی دونم می تونم به اون جایی که می خوام باهاش برسم یا نه.
خسته شدم این قدر پرت و پلا نوشتم. امروز اصلا رو مود خوب نبودم. هم اون موقع ماه و هم صبح دندون عقلم رو کشیدم از صبح تا حالا 3 تا قرص خوردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر