۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

new year's resolution

نمی خوام باشم. وقتی بود و نبودم اون قدر فرقی برای دنیا نداره اصلا بهتر که نباشم. ولی ترسوام. یعنی می دونم که حتی این کاره هم نیستم. هم ترسوام هم نمی خوام مادر و برادرم روبیشتر از این دردسر بدم. نمی خوام این جوری فکر کنم. می خوام مثبت باشم. می خوام به خودم کمک کنم. ولی خسته شدم. دیگه از امیدوار بودن از انتظار رسیدن روزهای خوش خسته شدم. از این که هی تلاش کردم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدم. اگه تا حالا اگر تو این سن هیچ کاری نکردم که بتونم بهش افتخار کنم از این به بعد هم نمی تونم. همه آدم های درست اون هایی که یه چیزی میشن لااقل تا این سن یک کاری کردن یا یه چیزی بلدن یا لااقل می دونن تو یک کاری خوبن. ولی اگر از من بپرسن تو چی میتونی درس بدی؟ هیچ جوابی ندارم چون تو هیچی خوب نیستم. نه ساز درست حسابی بلدم. نه خوب می نویسم نه هیچ ورزشی رو عالی بلدم نه هنری بلدم. نه درسم خوبه نه ...

می دونم آدم های مثل من زیاد ان ولی نمی دونم اون ها چه جوری خوشحال ان ؟ چه جوری راضی اند؟ شاید سرگرم تراند و دور و ورشون شلوغ تره. وقتی دور و ورت شلوغ باشه خیلی به این چیزها فکر نمی کنی. زندگی رو روز به روز می گذرونی. نمی دونم شاید وظیفه من تو این دنیا این که آدم خوبی باشم. خوش رو باشم. زندگی رو به اطرافیانم تلخ نکنم. محیط خونه رو گرم و شاد نگه دارم. ولی تا خودم آرامش نداسته باشم تا خودم از دست خودم راضی نباشم نمی تونم این کارهارو بکنم. دیگه حوسله زندگی ندارم. خسته شدم تنبل شدم. آخه تا کی به زور خودم رو سر پا نگه دارم؟ همه زندگی که نباید "ستراگل" باشه. آدم باید یه موقعی هم از زندگیش از موقعیتش راضی باشه.

حتی یادم نمی آد که آخرین باری که خوشحال بودم کی بود. مامان و برادرم رو تنها فرستادم برن سر خاک. من هم شاید باید می رفتم. ولی می ترسم. من هم دیشب همش فکر این بودم که امروز بریم اون جا. چرا نرفتم؟ نمی دونم. می ترسم. می ترسم برم و حالم از این هم بدتر بشه. می خوام نباشم. هر چی فکر می کنم واسه خودم یک تعهد سال نو بگدارم فکرم به هیچ جا نمی رسه. یعنی همش می گم خوب آخرش که چی؟ من که می دونم هیچ کاری رو نمی تونم درست انجام بدم. اصلا از وضعیت درسم راضی نیستم. کلا از خودم راضی نیستم. می خوام نباشم.

هیچ نظری موجود نیست: