۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

ارزیابی

فیلم (The Fountain (2006 رو دیدم. ولی راستش اصلا ازش خوشم نیومد. نمی دونم شاید چون جانراش (اون حرف ر با سه نقطه رو نمی دونم کجاست) مدل من نبود. شاید چون راجع به مرگ بود یا راجع به تومور مغز. خلاصه باهاش حال نکردم دیگه. یارو Aronofsky انگار وسط کار دیگه خسته شده بود و رفته بود یک قارچی زده بود و بعد دوباره اومده بود سر کار. من بهش 5 از 10 میدم. اون هم فقط به خاطر اینکه Requiem for a Dream اش رو خیلی دوست داشتم.

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

Synecdoche


هر وقت میرم سراغ یک وب لاگ جدید اولین کاری که می کنم اینکه می رم و پست های اولیشون رو می خونم. دلم می خواد بدونم بقیه هم وقتی تازه وب لاگ نویسی رو شروع کرده بودن مثل من بودن یا نه؟ اون ها هم بعضی وقت ها شک می کردن یا نه؟ تقریبا هم همین طور بود چند تا وب لاگی که خوندم همشون تو ماه های دوم سوم یه ذره شک می کنن. که اصلا این دنیای وب لاگ واقعی یا نه؟ من رو یک جورایی یاد second life می ندازه. البته من اصلا از اون خوشم نمی آد و به نظرم مفهومش واقعا خیلی ناراحت کننده است که آدم ها بشینن تو خونه و ازطریق کامپوتر برن تو دنیای مجازی و مثلا زمین و ساختمان و این چیز ها بخرن . نمی دونم شاید هم چون ازش اطلاعات کافی ندارم ازش خوشم نمی آد.
ولی حالا این هارو گفتم که بگم به نظرم فرق بین دنیای واقعی با مجازی خیلی زیاد نیست. یعنی آدم ها خیلی وقت ها توفکر هاشون گم می شن. و اصلا هر آدمی دنیاش رو اون جوری که می خواد می بینه . هر کس رابطه رو بر طبق معیارهای خودش می سنجه و قضاوت می کنه. واسه هر کس دوست داشتن, ترس ,تنهایی یک مفهومی داره . هر کس برداشتش از یک آهنگ از یک فیلم از یک نقاشی یه چیزیه و کی می تونه بگه کدوم درست کدوم غلط. ( این همون جاست که من منظور خانم Ayn Rand رو از objectivity نمی فهمم).
فیلم
Synecdoche, New York بیشتر این قضیه رو نشون می ده. فیلم راجع به یک کارگردان تئاترکه می خواد یک نمایشی رو کارگردانی کنه که راجع به زندگی خودش. و خلاصه یواش یواش بین این دو تا دنیا (یعنی دنیای واقعی و دنیای توی تئاتر) گم می شه . بعد از فیلم وودی الن( Vicky Cristina Barcelona ) این دومین فیلم سال بود واسه من. البته به نظرم 10 دقیقه آخرش دیگه زیاد بود و یک مقدار قضیه رو لووس می کرد. یعنی فیلم بدون اون 10 دقیقه هم سنگین بود و تاثیر گذار دیگه احتیاج نداشت این قدر قضییه تاریک تموم بشه.
کارگردان این فیلم Charlie Kaufman همونی که فیلم adaptation رو نوشته. اگر با اون حال کردین از این هم خوشتون میاد. ولی به تازه عروس ها و تازه داماد ها که 100 % از زندگی شون راضی نیستن خیلی توصیه نمی کنم که این فیلم رو ببینن.

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

خواب

رفته بودم سرخاک. از آسمون نم نم بارون می بارید. نه اون جوری که خیس خالی بشم. ولی سنگ خیس بود. دستم رو کشیدم روش تا قطره های آب رو بزنم کنار و بتونم روی سنگ رو بخونم. ازوقتی که سنگ رو آورده بودن سرخاک نرفته بودم. تقریبا شش ماهی میشد. شش ماه ! چه زود گذشت. روی سنگ رو خوندم.

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم گریه می کردم صدای مامانم رو شنیدم که یواش صدام می کرد. " چرا پا نمی شی؟ دیرت نشه... "
ترسیدم ... نکنه تو خواب گریه کردم و مامان صدام رو شنیده؟
دست کشیدم به چشمام ...خشک بودن...

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

تاسف رو چه جوری می نویسن؟

اون زمان که تازه اومده بودم کانادا و باید خودم رو با این جامعه وفق می دادم و تازه زبان یاد می گرفتم همش می گفتم کاش زود تر اومده بودم. یک موقعه ای که می تونستم این جا برم دبیرستان. چون وقتی آدم جون تره راحت تر می تونه خودش رو به جای جدید وفق بده. بعد از 2, 3 سال که یک ذره مثلا راه و چاه و از هم تشخیص دادم و فهمیدم که اصلا از زندگی چی می خوام و چه راهی رو می خوام پیش بگیرم و چه رشته ای می خوام بخونم , فهمیدم که چه قدر بهتره که بعد از دبیرستان اومدم این جا. چون این طوری با فکر باز تری می تونم تصمیم بگیرم و یک بعدی نمی شم و فکر می کردم که این جوری هم تفکر شرقی خواهم داشت هم غربی.
ولی الان یک مدت که به ابن قضیه شک کردم. یعنی الان که فکرش رو می کنم می بینم که اگر یک لیسانسی ایران می گرفتم و بعدش می امدم این جا خیلی آدم موفق تری و شاید خوشحال تری می شدم. الان که فکرش رو می کنم می بینم من هنوز خیلی بچه بودم واسه این که از کشورم جدا بشم. حساس ترین و پربارترین زمان زندگی ام که می تونستم توخونه خودم خیلی چیزها یاد بگیرم این جا همش به امتهان کردن چیزهای مختلف تلف شد. به امتهان و خطا گذشت و تازه بعد از این همه سال هنوز هم فکر نمی کنم اصلا به این جا عادت کرده باشم.
نمی تونم بگم کارهایی که دلم می خواست نکردم, حال نکردم ,جونی نکردم. چرا کردم. هر وقت که امکانش بوده مسافرت کردم. اون موقع که حسرت تنها زندگی کردن داشت خفم می کرد رفتم و امتهانش کردم. شاید زودتر ازخیلی از دوستای تو ایران ام کار کردن رو تجربه کردم. و هم این طور خیلی کارهای دیگه رو امتهان کردم که شاید تو ایران به این راحتی ها نمی تونستم انجام بدم.
ولی الان به کدوم یکی از این کارها به این مثلا تجربه ها می تونم افتخار کنم؟ اگر الان هیچ جای دنیا رو ندیده بودم ولی تو یک گروه موسیقی داشتم تنبور می زدم خوشحال ترنبودم؟ اگر تا الان هیچ وقت تنها زندگی نکرده بودم ولی درسم تموم شده بود خوشحال تر نبودم؟ یا اگه تا الان هیچ مهمونی و کمپینگ و مواد شادی آوری رو امتهان نکرده بودم ( که اگر ایران بودم شک ندارم بهترش رو هم امتهان کرده بودم) ولی یک زبان دیگه بلد بودم خوشحال تر نبودم؟
نمی خوام بگم دوست داشتم ایران می موندم چون دروغ. ولی دلم می خواست دیرتر می آمدم. اگر تو ایران دانشگاه می رفتم و یک ذره بالغ تر می آمدم این جا شاید دیگه این قدردور خودم سرگردون نمی چرخیدم. تا اون موقع دیگه راه خودم رو پیدا کرده بودم ,دیگه تو مسیر افتاده بودم . اون موقع شاید زود ترهم به این جا عادت می کردم یا از همون اول می فهمیدم که اصلا قرار نیست که عادت کنم یا "این جایی" بشم.

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

خیلی خوشحالم ولی تا سه شنبه نمی تونم راجبش فکر کنم...

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

"چشمهای دگمه ای من..."

دیروز بعد از اینکه آرتیکل ریویو ام رو تهویل دادم به خودم پاداش دادم. احتیاج داشتم که یک روز به خودم مرخصی بدم و اصلا به درس فکر نکنم. اومدم خونه رفتم سراغ کتاب خونه ام. البته متاسفانه الان خاک ها از محتوای کتابخونه ام بیشتر خبر دارن تا من. یک کتاب باریک ور داشتم یوزپلنگانی که با من دویده اند (فعلا تا تعطیلات نمی تونم سراغ کتاب کلفت برم). قبلا یادم میاد که وصیت نویسنده رو( Bijan Najdi ) که اول کتاب چاپ شده خونده بودم و خیلی از لطافتش خوشم اومده بود ولی به هر دلیلی کتاب رو هنوز نخونده بودم. این کتاب رو 2 سال پیش وقتی ایران بودم دوستم بهم داد.
این جا می شه چند تا از کارهاش رو خوند.
کتاب رو ورداشتم واسه خودم یک چای گل گاو زبون دم کردم و یک جای گرم و نرم کنار شومینه درست کردم و شروع کردم به خوندن. هر خط رو که می خوندم بیشتر با حس نویسنده حال میکردم. از سبکش خیلی خوشم اومد. از این که به اجسام جون می ده. از اینکه مثلا صبح نوک پا نوک پا میرسه. یا چراقهای دور استخرخیال میکنن. یک دلیل که از این سبک خیلی خوشم میاد اینکه خودم هم این جوری ام. یعنی به اجسام جون میدم دلم واسشون میسوزه یا باهاشون حرف میزنم. مثلا هر وقت سوار ماشینم میشدم( چون چند وقت که شهروند سبزی شدم و از وسیله نقلیه عمومی استفاده میکنم) ازش عذرخواهی میکردم که این همه ازش کار میکشم و اصلا بهش نمیرسم. اصلا روغن اش رو چک نمی کردم. یا با شرمندگی بهش میگفتم که چه قدر دوسش دارم ولی ترجیح میدادم با ماشین برادرم برم بیرون آخه اون خوشگل تره. وقتی هم که بغل هم پارک ان از جوفتشون تعریف میکنم که یه وقت به هم حسودی نکنن. این خصلت رو از بچهگی داشتم و به همین دلیل وابستگی به اجسام , دور ریختن چیزهای به درد نخور برام خیلی سخته .
عصر هم رفتم گالری هنر. شوی عکاس کانادایی Jeff Wall. البته یک ذره گول خوردم چون جمعا شاید هفت تا کار بیشتر ازش نبود. بقیه کار ها رو هم قبلا دیده بودم.
روز خوبی بود.

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

آنتراکت سوخت؟


این خبر رو این جا دیدم . اولین باری که رفتم کافه آنتراکت روز تولدم بود. دوست عزیزم "َش" من رو برد. بعد از ظهر بود. هوا گرم بود. برق ها رفته بود و کولر هم کارنمیکرد. فقط ما چهار نفر بودیم و کار کن ها. نمیشد داخل سیگار کشید ولی ما اجازه گرفتیم به شرط اینکه بغل پنجره باشیم بکشیم. "ش" برام فال حافظ گرفت. دو تا تیکه کیک هم گفت برام بیارن با یک شمع روش. با شربت خوردیم.

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

میشه این قدر نظر ندین؟ میشه یک بار هم که شده حرف نزنین و فقط حاظر بشین گوش کنین. یعنی من حتی حق این هم ندارم بگم که دلم گرفته. یا اگر یک روز بگم کارم زیاده استرس دارم یعنی از زندگیم بدم میاد؟ یعنی باید تمام زندگیم رو ول کنم برگردم چون فقط تنهام؟ نمیدونم اگر این برای شما کار میکنه برای من نمیکنه. و اگر هم در من چیزی دیدین که نشون میده من همچین آدمی ام یعنی واقعا باید رو خودم کار کنم . همیشه بیشتر از این ها به خودم ایمان داشتم مطمئن بودم که قوی تر از این حرف هام. ولی مثل اینکه بقیه چیز دیگه ای میبینن.

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

Define Normal


وقتی مصاحبه Thomas Beatie ( مرد حامله ) رو توی تلویزون دیدم لبخند از روی لبم کم نمی شد بلکه بیشتر و بیشتر محو این انسان دوست داشتنی شدم. خوشحالم که دارم تو دنیایی زندکی میکنم که میتونم پیروزی روز به روز منطق به مذهب رو ببینم. تو دنیایی که دیگه آدم هایی که استفاده از مغزشون رو به تعصب ترجیح میدن سکوت نمیکنن و حاضر نیستن خودشون و ایده شون رو پنهان نگه دارن. بلکه با افتخار با اکثریت مردم مبارزه میکنن ومحکم و پر قدرت خلاف جهت دریا حرکت میکنن.
Thomas Beatie از اون آدم هاست که انسانیت و قدرت منطق اش رو بالا تر از این می دونه که اجازه بده اجتماع راه درست و غلط رو یهش دیکته کنه . اون توی بدن زن به دنیا اومد . خودش تصمیم گرفت که میخواد مرد باشه از علم روز استفاده کرد جراهی کرد. با دوست دختر قدیمیش ازدواج کرد و حامله شد و الان هم خودش رو پدر دخترش میدونه .
چراکه نه... این نرمال نیست؟ کی میگه نرمال چیه؟

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

خیلی میترسم. از صدای تلفن میترسم. یعنی خبری شده؟ الان چه وقت زنگ زدنه؟ من که تلفن رو ور نمی دارم. خیلی میترسم. الان خیلی زوده. هنوز زخمهای اولی خوب نشده .هنوز سرر یم. هنوز حتی عمق درد و نفهمیدیم . الان وقتش نیست. اصلا نمیدونم چی میگم. نمیخوام هیچی بگم . نمیخوام هیچی فکر کنم. فقط زود تر میخوام یکی بهم بگه که از ایران زنگ زدن همه چی خوبه.
زود بیا خونه. تو رو به چی به کی قسم بخورم. چرا به هیچی اعتقاد ندارم؟ فقط بیا خونه. زود خوب شو. باش. تو فقط باش. تو تنها یادگارشی. نمی تونم تو رو هم از دست بدم. اون چشمایی آبی . اون صورت مهربون. اون آرامش نگاه حالا حالا ها کار داره این جا. فقط بودن تو که میتونه به من یاداوری کنه که من هم ریشه دارم. که من هم از یک جایی اومدم. اگه تو بری دیگه پس کی میمونه.
میترسم...

۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

.... Happy Go

Happy Go Lucky (2008
Mike Leigh
نمیدونم چرا بعضی آدم ها این قدر اسرار دارن که اطرافیان شون رو هم مثل خودشون بکنن و حاضر نیستن به انتخاب بقیه احترام بگذارن. وقتی میبینن که یکی داره واسه خودش به خوبی و خوشی زندگی میکنه و هی از دست زندگی گله نمیکنه به زور میخوان بگن که نه تو اشتباه میکنی. میخوان به آدم به زور بگن تو تا ازدواج نکنی و مثل ما بچه دار نشی یعنی آدم مسئولیت پذیری نیستی . انگار که خودشون از زندگیشون راضی نیستن و میخوان تو رو هم تو همون راه بندازن که تنها نباشن. شاید هم راهنمایی شون واقعا از صمیم قلب باشه و واقعا اززندگی شون راضی باشن ولی باز هم این دلیل نمیشه که بقیه راه ها غلط باشه. اگر این طوری بود همه یک شغل رو انتخاب میکردن یا یک شهر برای زندگی. آره قبول دارم ازدواج نکردن و بچه نداشتن هم سختی خودش رو داره ولی خوب شاید برای بعضی ها چیزهای دیگه مهم تر باشه و رسیدن به اون ها بیشتر خوشحالشون کنه.
Happy Go Lucky فیلم جالبی بود الیته اولش دختره با اون خنده هاش زیادی میرفت رو عصاب. یعنی بالاخره نمیشه انتظار داشت که همه دائم در حال خنده و مسخره بازی باشن و تا یکی تو کارش جدی بهش لیبل بد اخلاق بودن یا عصبی بودن رو زد. ولی در ضمن کسی هم که واسه خودش خل و چل بازی در میاره و سعی میکنه با وجود تمام مشکلات که بالاخره تو زندگی همه هست خودش رو خوشحال نگه داره نباید بهش ننگ بی مسئولت بودن زد. بالاخره همه آدم ها با هم فرق دارن و چه قدرخوب میشد اگرهمه به سلیقه و روش زندگی هم احترام میگذاشتن و سعی میکردن آدم رو تشویق کنن. البته بعضی وقت ها هم خوبه که آدم مجبور شه بابقیه بحث کنه که چرا فکر میکنه که راهش درسته خوب که آدم بعضی وقتها به راهای دیگه هم فکر کنه اون موقع تصمیم قوی تری میگیره.

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

سیگار سبز یا چای سبز ؟

تقریبا یک ربع یا شاید نیم ساعت داشتم تو فیس بوک میچرخیدم. ولی اصلا از حالت بعدش خوشم نمیاد. یعنی همش با عذاب وجدان میرم توش. هی به خودم میگم آخه به تو چه که کی کجاست و چی کار داره میکنه. تو به فکر زندگی خودت باش. ولی نمیدونم فیس بوک چک کردن با وب لاگ خوندن خیلی فرق داره؟ خوب شاید بستگی داره که چه وب لاگی بخونی . بعضی وقت ها ممکنه ازش یک چیزی یاد بگیری ولی واقعا خاصیت فیس بوک چیه؟ که دوستام رو پیدا کنم؟ مگه حالا اون هایی که پیدا کردم مثلا چی شد؟ نمیدونم ولی مسئله اصلا این نیست چون هنوز اون قدر به فیس بوک معتاد نشدم و فکر هم نمی کنم که بشم که موندن توش برام ضرری داشته باشه... فقط قضیه این که خوشحال نیستم. یعنی از لحاظ معاشرت کردن. اون آدم هایی که میخوام تو این شهر نیستن. تو این شهر فقط یک مشت پول داره دماغ سر بالا ریخته. من هم که واقعا دیگه حوصله کانادایی ندارم. دلم میخواد برم اینگلیس. دلم میخواد دور و ورم آدم های موسیقی دان باشن. دلم گروه میخواد. جمع میخواد. جمع علف کش. خوشحالم که دیگه این قدر کم میکشم ولی بعضی وقت ها خیلی حوس برو بچه های ایران رو میکنم....
چه قدر استایل زندگیم نسبت به پارسال عوض شده. از فیلم و تنبور و دف و علف تبدیل شدم به کوهنوردی و یوگا و کتاب خونه و چای سبز. یک جورایی اولی و بیشتر دوست دارم. ولی اون جوری واقعا به درسم نمیرسیدم دیگه. حالا فعلا که این جام ... تا بعد...

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

هنوز تمام نشده. فردا صبح باید تحویلش بدم. "کاش فقط یک روز بیشتر وقت داشتم. " این جمله کی میخواد درس عبرت بشه واسه من نمیدونم.

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

L' Appartement



خیلی عالی بود یک جورایی من رو یاد The Lives of Others (2006 انداخت.

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

فکر میکردم خیلی شبیه من ولی اشتباه میکردم . دقیقا اون چیزی که من نیستم. اون حرفی رو میزنه که من نمیتونم به زبون بیارم. اون احساسی رو خالصانه اعتراف میکنه که من انکار میکنم. جالبی هنر هم به همین. که اون چیزی که تو احساس میکنی اون تلخی زندگی رو یکی دیگه با کلمات بجا و درست زیبا جلوه بده. نه این که بخواد آدم رو گول بزنه و شعار بده فقط یاد آدم میندازه که ته مزه اون تلخی هم یک جورایی دلچسب هست.
زود برگرد منتظرت ام.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

ما هم جزو تاریخ شدیم 2008/November/ 04

توی این 8 سال گذشته امروز برای اولین بار دلم خواست که شهروند آمریکایی می بودم. چه قدر آدم میتونه افتخار کنه به این که نماینده کشورش این قدر توی دنیا محبوب باشه. برای یک لجظه احساسم راجع به پرچم آمریکا عوض شد.
در ضمن امروز یادم افتاد که ما داریم تو تاریخ زندگی میکنیم . مثل همون آدم هایی که تو دهه هفناد بودن. یا قرن هفده یا سیزده یا هر موقه دیگه ای. یک موقه ای در اینده یک سری آدم شاید حسرت این سال ها رو بخورن و بگن کاش ما در قرن بیست و یکم زندگی میکردیم و سال 2008 رو می دیدیم. نمیدونم با اودن اوباما چه قدر میتونه سیاست آمریکا عوض بشه. فقط میدونم این جریان شاید بتونه امید رو تو دل خیلی ها زنده کنه.

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دیروز یک مقاله اومد دستم که چند روش برای تقویت کارایی مغز و حافظه پیشنهاد کرده بود. حالا راست یا دروغش رو کار ندارم به نظرم جالب اومد. چند تاش رو که یادم هست مینویسم.
1. خوردن بادام.
2. نوشیدن آب سیب.
3. خواب کافی.
4. گوش دادن به موزیک مورد علاقه.
5. دویدن دوچرخه سواری و یا شنا.
6. درست کردن وبلاگ . ( این به نظرم از همه جالبتر اومد و خیلی خوشحالم کرد دلیلش هم این نیست که ممکنه حافظه ام رو بهتر کنه دلیلش اینه که اگر این رو میخوندم و هنوز وبلاگ درست نکرده بودم خیلی ناراحت میشودم.)
7. یوگا ( خوشحال ام که این رو هم شروع کردم.)
8. ورزش مغز... یاد گرفتن یک کار جدید یا زبان جدید یا شروع کردن یک تفریح جدید.
9. کم کردن مصرف شکر.
10. پرورش قدرت تخیل.
11. خوردن ویتامین ب 12 .

شب ها وقتی میرسم خونه این قدر خسته ام که نمیتونم کامپیوتر رو روشن کنم و فکرهام رو این جا بنویسم. حتی با اون هم خیلی وقت چت نکردم فقط پیغام هاش رو میگیرم.

امروز انتخابات. کانادا که گند زد ببینیم آمریکا چیکار میکنه.

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

بازی

هیچ اتفاق جالبی نیفتاده که بخوام بنویسم. به جز اینکه این چند روز همش تو فکر پارک پرنس و چمنهای کنار زمین بسکت بودم. همش تو فکر کافه 78 . تو فکر پیاده روی تا تجریش ...تا اسکان. تو فکر میدان بنی هاشم. رستوران گیاهی تو پاسداران. یاد توفان اون روز. یاد علف کشیدن زیر درخت خرمالو. یاد عاشق بودن. یاد تنها نبودن.
تنم سرد. دلم میخواد دو تا دست گرم نازم کنه. با موهام بازی کنه. دلم میخواد وقتی دارم غذا درست میکنم یکی اون گوشه بشینه و سر به سرم بذاره. دلم میخواد برم میدون تره بار خرید و یک آدم با دو تا چشم مهربون پشتم راه بیوفته و خریدهام رو بیاره. دلم اون موقعی رو میخواد که آخرین مهمون از در میره بیرون. من میمونم و تو و یک چس نور که داره به زور از تنها شمع باقی مونده در میاد والبته صدای Madeleine Peyroux.
همش یاد مامان و بابام می افتادم. وقتی شب آشغال رو میگذاشتی دم در. وقتی واسه خودم میرفتم تو انباری و چند وقت بعد صدات میکردم که بیای و کمکم کنی. وقتی یک عالمه تابلو از انباری می اوردم بیرون و میگفتم کجا وصلشون کنی. وقتی با هم میرفتیم خرید. وقتی با هم حاضر میشدیم برای مهمونی. انگار همش بازی بود. الکی بود. ادای بزرگ هارو در میاوردیم. ولی چه قدر خوب بود. شاید هم چون واقعی نبود خوب بود. چون فقط یک بازی بود.