۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

جامعه شناسی نسل من...

هر چی دوستان و آشنایان و دور و وریام رو نگاه می کنم می بینم که بچه های نسل قبل از من برو بچه های انقلابی متولدین 54 تا 59 انگار وعضشون در کل بهتر از نسل ماست. یعنی یه جورایی قبول دارم که اون نسل خیلی سختی های بیشتری کشیدن. اگر از بچه گی از کشور رفتن بیرون که معمولا کاری با ایران و این صحبت ها ندارن. اگر هم دوران نوجوانی ایران بودن که اوضاع کمیته و اون کثافت کاری ها خیلی بدتر از زمان ما بود. ولی به جاش دانشگاه رفتن خیلی راحت تر بود. هر کی شانسی یک رشته ای انتخاب کرد و خوند و الان یا تو ایران به یک جایی رسیده یا بعد از اشباع شدن از وضعیت ایران مهاجرت کرده و در خارج از کشور مشغوله. نمی دونم شاید واقعا سختی کشیدن به موفقیت آدم کمک می کنه.

ولی نسل من نسل بی درد ها بود مخصوصا اگر بچه دوم هم باشی. زیادی تو ناز و نعمت بودیم. رومون دیگه باز شده بود و هر کاری که خواهر برادر بزرگه کرده بود ما تا دو برابرش رو نمی کردیم راضی نمی شدیم. اون موقع که ما داشتیم بزرگ می شدیم به اندازه کافی از انقلاب گذشته بود. تا اون موقع دیگه مادر پدرها به وضعیتشون عادت کرده بودن و یک زندگی متعادلی رو واسه بچه هاشون تعمین کرده بودن. دور و وریام رو که نگاه می کنم می بینم اکثر بچه های هم سن من سردر گم اند.گیج اند. نمی دونن چی می خوان. هر کی یک درسی دست و پا شکسته یک جا خونده و یک جای دیگه تو یک رشته دیگه داره کار می کنه. دوستای برادرم رو که نگاه می کنم دوستای خوانوادگی مون رو همه بچه های اون دوره الان وعضشون خوبه ولی اکثر بچه های هم سن من هممون ول معتلیم. حتی تو این وب لاگ بازی هم فرقش معلومه. هر بار میرم پست های قدیم خورشید خانم رو می خونم دلم می گیره. همش آرزو می کردم کاش تو اون دوره بودم. کاش من هم اون موقع که همه وب لاگ نویسی رو شروع کردن شروع می کردم. اون وقت می تونستم من هم دوستای وب لاگی داشته باشم. احساس می کنم نسل ما خیلی بی خیال ان. هیچ پشت کاری ندارن هیچ انگیزه ای ندارن. من هم جزوشون هم ولی نمی خوام باشم. می خوام جدی تر باشم. "اینگیج" تر باشم با مسائل زنان ایران. کلا آگاه تر باشم. آره دست خودمه که برم دنبالش و یاد بگیرم ولی آدم یکی رو هم می خواد که باهاش همفکری کنه ازش چیز یاد بگیره بحث کنه. ولی انگار اون آدم ها این جا وجود ندارن یا خیلی کم اند.

دیشب با یکی از دوستام رفتم بیرون خونه یکی از بچه ها به امید اینکه خیر سرم چند تا آدم جدید ببینم. وای کاش نمی دیدم. خیر سرشون سال چهارم دانشگاه بودن ولی عین" تین ایجر" های لوس این جا حرف می زدن. واقعا از نسل خودم حالم به هم می خوره. نمی دونم شاید هم جای درستی نبودم.

پ.ن. دیروز همش بارون اومد و رید تو هر چی برف. از این تعطیلات خسته شدم.

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

new year's resolution

نمی خوام باشم. وقتی بود و نبودم اون قدر فرقی برای دنیا نداره اصلا بهتر که نباشم. ولی ترسوام. یعنی می دونم که حتی این کاره هم نیستم. هم ترسوام هم نمی خوام مادر و برادرم روبیشتر از این دردسر بدم. نمی خوام این جوری فکر کنم. می خوام مثبت باشم. می خوام به خودم کمک کنم. ولی خسته شدم. دیگه از امیدوار بودن از انتظار رسیدن روزهای خوش خسته شدم. از این که هی تلاش کردم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدم. اگه تا حالا اگر تو این سن هیچ کاری نکردم که بتونم بهش افتخار کنم از این به بعد هم نمی تونم. همه آدم های درست اون هایی که یه چیزی میشن لااقل تا این سن یک کاری کردن یا یه چیزی بلدن یا لااقل می دونن تو یک کاری خوبن. ولی اگر از من بپرسن تو چی میتونی درس بدی؟ هیچ جوابی ندارم چون تو هیچی خوب نیستم. نه ساز درست حسابی بلدم. نه خوب می نویسم نه هیچ ورزشی رو عالی بلدم نه هنری بلدم. نه درسم خوبه نه ...

می دونم آدم های مثل من زیاد ان ولی نمی دونم اون ها چه جوری خوشحال ان ؟ چه جوری راضی اند؟ شاید سرگرم تراند و دور و ورشون شلوغ تره. وقتی دور و ورت شلوغ باشه خیلی به این چیزها فکر نمی کنی. زندگی رو روز به روز می گذرونی. نمی دونم شاید وظیفه من تو این دنیا این که آدم خوبی باشم. خوش رو باشم. زندگی رو به اطرافیانم تلخ نکنم. محیط خونه رو گرم و شاد نگه دارم. ولی تا خودم آرامش نداسته باشم تا خودم از دست خودم راضی نباشم نمی تونم این کارهارو بکنم. دیگه حوسله زندگی ندارم. خسته شدم تنبل شدم. آخه تا کی به زور خودم رو سر پا نگه دارم؟ همه زندگی که نباید "ستراگل" باشه. آدم باید یه موقعی هم از زندگیش از موقعیتش راضی باشه.

حتی یادم نمی آد که آخرین باری که خوشحال بودم کی بود. مامان و برادرم رو تنها فرستادم برن سر خاک. من هم شاید باید می رفتم. ولی می ترسم. من هم دیشب همش فکر این بودم که امروز بریم اون جا. چرا نرفتم؟ نمی دونم. می ترسم. می ترسم برم و حالم از این هم بدتر بشه. می خوام نباشم. هر چی فکر می کنم واسه خودم یک تعهد سال نو بگدارم فکرم به هیچ جا نمی رسه. یعنی همش می گم خوب آخرش که چی؟ من که می دونم هیچ کاری رو نمی تونم درست انجام بدم. اصلا از وضعیت درسم راضی نیستم. کلا از خودم راضی نیستم. می خوام نباشم.

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

یلدا

این چند وقت یک چیزهایی نوشتم ولی نمی دونم چرا نمی تونم پستشون کنم. فقط فکرهای پراکنده ان که شاید هیچ مفهومی نداشته باشن. از دوستان قدیم. از رابطه. از این که چقدر داریم از هم دور می شیم و دیگه حرف هم رو نمی فهمیم. از این که روز به روز تفاوت سلیقه و طرز فکر متفاوتمون بیشتر مشخص می شه ومن نمی دونم کجا داریم می روم باهاش. از حرف های کوتاه و بی معنی پای چت خسته شدم.

شب یلدای جالبی بود. یک سری دوستهای قدیم رو دیدم و باز برام جالب بود که چه قدر اصلا دلم تنگ نمی شه واسه اون گروه. یعنی دلم واشه اون دوران تنگ می شه ولی نه خیلی برای اون آدم ها در این زمان و موقعیت. باز یک آزمایشی بود که یادم بافته که از تصمیم ام خوشحال ام.

و بعد هم که دلم گیر افتاد باز بد جایی هم هست چون احتمال شکسته شدنش خیلی زیاد. تقریبا شکی درش نیست.

ساعت 4:25 بامداد فکر کنم به اندازه کافی شبم طولانی بود.
این هم فال شب یلدای ما:

ترسم که اشک از غم ما پرده در شود
دین راز سر بمهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

extraction day

زمان مدرسه ها و امتهان ها همش می گفتم کاش درس نداشتم که فلان کار و می کردم یا می گفتم کی مدرسه تموم میشه که اون وبلاگی که خیلی دوسش دارم رو از اول تا آخر بخونم. یا می گفتم وقتی سرم خلوت تر بشه می تونم وب لاگم رو زود زود آپ دیت کنم و شاید چیزهای بهتری توش بنویسم. ولی از وقتی که فکرم از درس آزاد شده همش فکرهای منفی و ناراحت کننده میاد تو ذهنم و اصلا دلم نمی خواد اون چیزهارو این جا بنویسم.

یکی از دوستای وبلاگ نویس می گفت هر چی تو وب لاگت بنویسی بیشتر شبیه اون می شی. ولی من نمی خوام شبیه فکرهام بشم. نمی خوام تبدیل به یک آدم منزوی و از آدم به دور بشم. من که همیشه شاد بودم همیشه انرزی داشتم همیشه عاشق معاشرت و آشنا شدن با آدم های جدید بودم چرا این جوری شدم؟ چرا این قدر از آدم ها بدم اومده؟ چرا این قدر بد بین شدم؟ چرا همش فکر می کنم همه آدم ها سوء استفاده کنن؟ چرا حوصله آدم هارو ندارم؟ اصلا چرا این جوری شد؟ چرا همه رابطه ها این قدر خر تو خر شد؟ ما که هممون این قدر با هم خوب بودیم. هممون مثل خواهر برادر بودیم. چرا این جوری شد؟ آره تنها شدم ولی حاضر نیستم برگردم. حرف هایی که زده شده اثرخودش رو گذاشته. درد اون حرف ها اون هم تو اون موقعیت تحمل نکردم که بعدش فراموش کنم ... نه حاضر نیستم برگردم. اون کسی که پشت "خواهرش" رو اون هم تو اون زمان , شاید سخت ترین زمان زندگی آدم خالی کنه اون دوست نیست. نه نمی خوام برگردم. پشیمون نیستم از تصمیمم .

آره تنهام. دلم می خواست هیچ کدوم از اون اتفاق ها نیافتاده بود. آره ... اگر اولیش اتفاق نیافتاده بود شاید خیلی چیزها فرق می کرد. تقصیر کسی نبود. همش اتفاق بود . تصادف. یک اتفاق بعد از دیگری. یک حرف. یک برداشت. بدترین چیز اینکه موقع مشکلات فقط آدم هایی دورت باشن که احساس کنی از ناراحتیت خوشحال اند. کسایی که با لباس سیاه و با قیافه ای غمگین اون گوشه دورهم وایسادن و تو دلشون خوشحالن که این اتفاق واسه اونها نیافتاده. خوشحالن که یک ساعت دیگه میرن تو خونه گرم و نرمشون. آره می دونم نباید از آدم ها به خاطر اینکه پدر دارن به خاطر اینکه تعطیلات همه می تونن دور هم باشن یا با هم مسافرت برن متنفر باشم. ولی این فکر هم از سرم نمیاد بیرون. که چرا من؟ چرا ما؟ چرا اون؟ چرا این موقع؟ چرا این جوری؟ چرا؟ چرا من؟ چرا ما؟

خفه شو این مزخرفات رو نگو. فقط تو که تنها نیستی. مگه بقیه چی کار کردن. مگه "ا" باباش رو سیزده سالگی از دست نداد؟ مگه اون عاشق باباش نبود؟ مگه "م" و "ا" باباشون رو از دست ندادن. اون ها هم هم سن تو بودن. زندگی شون رو کردن. مگه این همه آدم دیگه دور و ورت نیستن که مثل تو ان؟ تو زندگی خودت رو بکن این قدر خودت و وضعیتت رو با بقیه مقایسه نکن. یا این که اگه فلان نمی شد چی می شد و اگه فلان جا بودم زندگیم چه جوری می شد. هیچ کس از آیندش خبر نداره. این انتخابت بوده با فهم و درکی که اون موقع داشتی. تو زمان حال زندگی کن.

نمی دونم جدیدا خیلی به انتخاب رشته ام شک می کنم. کلا به زندگیم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. دلم می خواست رشته بابام رو می خوندم. احساس می کنم اون جوری اون خیلی خوشحال تر می شد. من هم شاید تکلیفم مشخص تر بود. نمی دونم این رشته اینگار همش تو خواب و خیال. نمی دونم می تونم به اون جایی که می خوام باهاش برسم یا نه.

خسته شدم این قدر پرت و پلا نوشتم. امروز اصلا رو مود خوب نبودم. هم اون موقع ماه و هم صبح دندون عقلم رو کشیدم از صبح تا حالا 3 تا قرص خوردم.

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

مصاحبه

تقریبا یک ساعتی از شروع مصاحبه گذشته بود. دیگه سوال های آخر بود. دختراز زن پرسید" الان بزرگترین آرزوتون چیه؟" زن نگاهش رو به دور داد انگار که سعی می کرد آرزوش رو تو ذهنش تصور کنه. گفت " آرزوم؟ آرزوم اینکه بچه هام عروسی کنن ولی بعید می دونم آرزوم براورده شه چون هیچ کدومشون تکونی به خودشون نمیدن و هیچ کدوم اهل ازدواج نیستن. "

"خوب چرا ازدواجشون این قدر براتون مهم. شما که این طوری که من می بینم و خودتون هم می گین اصلا سنتی نیستین."

سکوت." نه سنتی نیستم فقط دلم می خواد بچه هام رو خوشحال ببینم. دلم می خواد باز دوباره مثل قدیم ها خونمون شلوغ باشه . پر سر و صدا پررفت و آمد. ایران که بودیم خونه ما همیشه مهمونی بود. امکان نداشت بساط بزن و برقص بر پا نباشه. این جام که اومدیم با این که کسی رو به اون صورت نداشتیم ولی بالاخره آشنا های قدیم بودن.هر از گاهی یک مهمونی دعوت می شدیم یا خونمون مهمون می اومد. ولی از وقتی که شوهرم فوت کرده هیچ کس دیگه خونمون نمی آد. یعنی خوب حق هم دارن یارو با شوهرش بیاد خونه ما چی کار وقتی شوهرمن نیست. خونمون خیلی ساکت شده. البته اون ها بیچاره ها من رو دعوت می کنن خونشون ها ... ولی من اصلا حوسله ندارم برم. یعنی دلم می گیره.تک و تنها حاضرشم برم مهمونی؟ جایی که همه با شوهراشون ا؟ من برم آخه اون وسط چی بگم. دلم می گیره وقتی می بینم این همه زن و شوهر که رابطه اشون هم با هم آنچنان خوب نیست همه صحیح و سالم ان. یعنی فقط شوهر من باید این جوری می شد؟ ما که یک عمر هر جا می رفتیم همه بهمون حسودی می کردن . به رابطمون به این که این قدر عاشق هم بودیم. من برم تو این دوره ها چی بگم؟ به جز این که فقط بیشتر ناراحتم کنه هیچ فایده ای برام نداره...
دلم می خواد بچه هام سر و سامون بگیرن. حالا ازدواج نکردن هم نکردن ولی لااقل یک دوست دختر یا دوست پسر درست حسابی بگیرن. یکی که ایرونی باشه. خانواده درست حسابی داشته باشه. "

" آره ولی الان حداقل کنارتون ان. اون جوری پس فردا هر کدوم می خوان برن یک شهری زندگی کنن. "

" من که میگم هر جا می خوان باشن باشن فقط خوش باشن. مگه یه مادر چی به جز خوشحالی بچه اش می خواد. من هم یک فکری به حال خودم می کنم. "

دختر می دونست این درد این قدر سخت هست که گقتن کلیشه های تکراری هیچ کمکی به حال زن نمی کنه. با وجود این که گلوش از شدت بغض داشت می ترکید لبخند محوی رو که از اول مصاحبه روی لب هاش نگه داشته بود حفظ کرد. با کمال احترام از این زن باوقار تشکر کرد. از در خارج شد بغضش ترکید و به حال خودش گریست.

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

شهر من...

دیشب دوباره یادم افتاد که چه قدر این شهر رو دوست دارم. دوباره یادم افتاد که منظره وسط شهرچه قدر تو شب زیباست. که تا وقتی که بارون نیاد این شهر بهشت. دوباره یادم افتاد که تو این شهرهم آدم هایی که بشه باهاشون چهارتا حرف با ارزش زد وجود داره. به نظر من ونکوور عین داهات می مونه . عین روستا. سادگی آدم هاش. طبیعتش. مخصوصا بوی علفش. تو این شهر ممکنه سیگارکش کم باشه و شاید بعضی ها حتی چپ چپ هم نگات کنن وقتی ببینن داری سیگار می کشی ولی فقط کافی دنبال فندک بگردی اون وقت بغل دستیت با یک رول هشیش ازت پذیرایی می کنه.
این پست قبلی رو می خواستم پاک کنم ولی تصمیم گرفتم درستش کنم تا این که پاکش کنم. پس این جوری عوضش می کنم:
کثیف ترین کار سواستفاده کردن ا.

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

Polygynandry

Polygynandry: a marriage form in which the spouses living in one household are simultaneously polygynous and polyandrous.

به به یک اورجی رووم کامل. من که با این سیستم خیلی موافقم البته نه این که همه با هم تو یک خونه زندگی کنن ولی کلا به نظرم کاملا عادی و قابل فهم که یک نفرچه زن و چه مرد بیشتر از یک معشوق داشته باشه. آخه این همه انسان جالب و دوست داشتنی تو دنیا هست چه جوری ادم می تونه فقط یکی رو دوست داشته باشه. هرکسی یک قسمتی از نیاز آدم رو ارضا می کنه. یکی جسمی آدم رو ارضا می کنه یکی فکری. یکی خوب ساز میزنه یکی و عاشق چشماش می شی یکی دیگه عاشق حرفاش . چند نفر آدم پیدا می شه که هم از فیلم های Lars Von Trier خوشش بیاد هم حاضر باشه ساعت 6 روز تعطیل پاشه بره کوه ؟ اصلا مگه آدم ها دوست های هم جنس مختلف ندارن. خوب حالا چه اشگالی داره اگر عاشق چند نفر در عین واحد باشن؟ نمی گم آدم با همشون رابطه جنسی هم داشته باشه ولی خوب اگر یک شب هم یکی بخواد با یک دوست دیگش بره تا صبح برقصه بتونه و کسی ناراحت نشه.

من فکر می کنم وقتی آدم ها ناراحت می شن که در یک موقعیت نباشن. مثلا اگر من هیچی از عشق به ساز زدن ندونم و دوست پسرم بخواد بره تا صبح با دوستاش( از هرجنسی ) ساز بزنه ممکنه مخالفت کنم چون حسودیم می شه که من تک و تنها بمونم خونه. ولی اگر من هم کسی رو داشته باشم که مثلا عشق فیلم باشه و با هم تا صبح فیلم ببینیم اون وقت همه راضی و خوشحال می شن. البته این چیزها مشکلات و عواقب هم داره ولی مگه هیچ رابطه ای می شه بدونه مشکل باشه . در حقیقت این وضعیت خیلی از رابطه هاست فقط من می گم آدم از اول رو راست باشه و دوز و کلک و پدرسوخته بازی تو کارش نباشه.

وسلام

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

با وجود اینکه ازessay نوشتن خیلی بدم میاد و فکر می کنم خیلی سخت تر از خوندن و حفظ کردن ولی یه جورایی راحت تر انجام می شه. یا شاید بهتر بگم نتیجه اش بهتر می شه. چون آش کشک خالته بالاخره باید یک مزخرفی بنویسم و تهویل بدم و برای اینکه بتونم بنویسم دنبال هیچ چیزی (از جمله وب لاگ ) که حواسم رو پرت بکنه نمیرم چون فقط می خوام بنویسم و از شررش خلاص شم. معمولا هم بد از آب در نمیان مگر اینکه واقعا هیچ ایده ای راجع به موضوع نداشته باشم. ولی بدی درس حفظی و امتهان اینکه ادم می تونه از زیرش راحت در بره . مثلا الان سه ساعت که من نشستم پشت کامپوتر و هیچی درس نخوندم. فردا حسابی سر جلسه به خودم فوهش خواهم داد.

فقط اومدم یک سری بزنم

آخ آخ چه قدر دلم واسه این جا تنگ شده بود. نه وقت نوشتن داشتم (و هنوز هم ندارم ) و نه وقت خوندن یعنی می ترسیدم بیام این جا و گیر بیوفتم ولی متاسفانه الان که اومدم دیدم هیچ کدوم از وب لاگ هایی که دوسشون دارم آپ دیت نشدن. می گم دیگه این هم شانس ماست تا از یک چیزی خوشمون اومد اون قدیمیاش گذاشتن و رفتن.
دوشنبه خلاص می شم. خیلی خوشحالم ولی یک جورایی هم دلم واسه کتاب خونه تنگ می شه. مخصوصا واسه دوست جدیدم .

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

طلبه

نمی دونم چرا تمام کردن هیچ کاری اون قدر که می خوام و زحمتش رو می کشم ارضام نمی کنه. مثلا قبل از اینکه مصاحبه ها رو شروع کنم این قدر می ترسیدم و همش به خودم می گفتم اگر بتونم با ترسم رو به رو بشم خیلی کار مهمی کردم و این قضیه خودش یک جور پیشرفت و از این حرف ها. ولی وقتی مصاحبه ها تموم شد نمی تونم بگم به خودم افتخار کردم یا هیچ کردیتی به خودم دادم. بیشتر از این حرسم گرفت که چه قدر احمق بودم و از یه چیز به این پیش و پا افتاده گی چه قدر الکی می ترسیدم. رو هر پروزه ای که کار می کنم می گم اگراین رو تموم کنم خیلی کار مهمی کردم و خیلی خوشحال می شم. ولی وقتی تمام می شه فکر می کنم چه کار راحتی بود که من این همه خودم رو به خاطرش کشتم. شاید هم این چیز خوبیه و باعث می شه که آدم خودش رو بیشتر به مبارزه بطلب (challenge) کنه. و سعی کنه کار ها رو در زمان کمتر و با کیفیت بهتر انجام بده.

پ.ن. اینکه کلمات درست بلد نیستم و مجبورم از این سایت احمقانه کمک بگیرم خیلی ناراحتم می کنه.

یعنی می شه یک روز هم اون بیاد

چه جوری دوباره خودش رو تو فکر و روح من جا کرد؟ انگار با اومدن خواهرش یه امیدی تو دلم جونه زد.