۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

دیدار دوم و پیامد

سه شنبه دوستم زنگ زد و به صرف شام دعوت شودم. قرار بود مسافر برامون غذا درست کنه. من گفتم غذای بدون گوشت هم هست یا غذام رو بیارم. دوستم با سر آشپز حرف زد و بعد گفت نگران نباش تمام غذا ها بدون گوشت :) و عجب غذا هایی هم بود.
شب خیلی خوبی بود. یک عالمه غذا های خوشمزه خوردیم و شراب خوردیم و بازی کردیم و هشیشی و تا ساعت 2:30 صبح به عیش و نوش گذشت.

فردا صبحش روز تعطیل بود. هوای عالی پاییزی.کمی سرد ولی خشک و آفتابی. درخت های رنگارنگ. زمین همه جا زرد و قرمز بود. تمام روز رو چهار نفری گذروندیم. کنار آب رفتیم راه رفتیم. بعدش رستوران گیاهی نام غذا خوردیم. بعد به صرف دسر رفتیم یک کافی شاپ که دسر های خیلی خوش مزه ای داره. اینقدر جمعمون آروم و صلح آمیز بود که هیچ عجله ای برای هیچ کاری نداشتیم. هر جا میرفتیم فقط چهار نفری حرف میزدیم و توجهی به اطرافمون نداشتیم و اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدیم. روز فوق العاده ای بود.
قرار بود شبش من از خونمن فیلم ور دارم و همه بریم ببینیم. ولی نمی دونم باز چه مرگم شد که من حرفی نزدم و فقط بچه ها رو رسوندم تا دمه خونه. گفتن که برم بالا ولی دیگه نمی دونم چرا ولی گفتم میرم خونه.

پنج شنبه صبح کلاس داشتم و باید تا بالای کوه می رفتم. هوا عالی بود . تمام روز رو در فکر این که کاش الان باهم اومده بودیم بالای کوه و من این منظره فوق العاده رو می تونستم بهش نشون بدم گذروندم.

جمعه شب وقتی فهمیدم اون هم پنچ شنبه رو همش در فکر این که به من زنگ بزنه گذرونده بود که اون در هوا پیما بود.



۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

بخش اول

باز دوباره یک چیز الکی مغزم رو به خودش مشغول کرده. باز دوباره یک کاری کردم یا بهتره بگم نکردم که خودم رفتم رو اعصاب خودم. البته شاید بعضی ها بگن این چیز ها در نهایت امر خیلی تفاوتی به وجود نمیاره. ولی خوب این دلیل من رو راضی نمی کنه. چون من کلا به نهایت امر کاری ندارم. و اکثر تصمیم گیری هایی که بنا شده کاری رو بکنم باعث شده که تجربه بیشتری بگیرم و گر چه بی خطر هم نبوده ولی زندگی رو جالب تر کرده. البته تمام این حرف ها در رابطه با آدم جدید دیدن یا جای جدید رفتن صدق می کنه.
جمعه یک آدمی رو دیدم که یک جورایی ازش خوشم اومد. یعنی احساس کردم آدم جالبیه و دوست دارم بیشتر باهاش حرف بزنم. (نه این که حتی بخواهم بیشتر بشناسمش فقط احساس کردم هم صحبت خوبیه و میتونم چیز جدید یاد بگیرم ازش). اون هم ظاهرا از من خوشش اومده بود. این رو خودم هم احساس کردم ولی اون به من چیزی نگفت و شبش به دوستم گفته بود. وقتی این رو دوستم بهم گفت من یک جورای انتظار داشتم یا تصور میکردم که فرداش بهم زنگ بزنه که با این یارو هم دیگر رو ببینیم چون این طرف فقط برای مسافرت اومده تو شهر و جمعه شب قبل از خدا حافظی گفت که حتما می خواهد هم دیگر رو ببینیم. حلا این که آیا انتظار من از دوستم زیاد بوده یا اینکه کم کاری از خودم بوده و باید بهش میگفتم که من هم مایلم اون رفیق رو ببینم. ولی یک مسعله دیگه هم هست و این که من همون شب داشتم با دوستم راجع به یک آدم جدید دیگه ای که دیده ام و دارم میرم باهاش بیرون حرف می زدم. حالا شاید به اون دلیل دیگه دوست من فکر کرده من لازم نیست آدم جدید دیگه ای ببینم. ولی گه قرار خدایی نکرده هر کی رو میبینم بکنم. نمی دونم نمیخواهم واقعا انتظاری از کسی داشته باشم و واقعا این جوری هم فکر نمی کنم. بیشتر خودم رو تقصیر کار میبینم و فکر میکنم اگر آدم چیزی می خواهد یا می خواهد به چیزی برسه خودش باید دنبالش بره و بخواهد بهش برسه و اگرنه بقیه که نمی تونن فکر آدم رو بخونن. و اصلا شاید دوستم فکر کرده که من احتمالا با این آدم جدید مشغولم و حوصله برنامه دیگه ندارم.
حا لا از این ها که که بگذریم مثعله جالب تر پیش می آد . که اصلا من برای چی این قدر دلم می خواست این آدم جدید رو باز ببینم. و ندیدنش این قدر عضیتم کرد.
قابل ذکر که این اتفاق ها در زمانی افتاد که ان نبود.

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

آشنایی

تابستون با تمام اتفاق هاش تموم شد و فقط خاطراتش موند. البته این تابستون برای همه یک سان نبود.
نه نمی خوام باز شروع کنم به قر زدن. که چرا همه به یک نوایی رسیدن الا من فقط می خوام داسستان رو بگم چون به نظر من داستان جالبیه . بزارین داستان رو از اول بگم.
همه این اتفاق ها تتوی زمان یک ماه افتاد. وقتی رئیس قبیله و زنش که مدتیست برای تجارت در ممالک دور رفته اند و در انجا زندگی
گزیده اند برای سفر و دیدار دوستان و آشنایان برای مدت یک ماه به قبیله برمیگردند. از قضا این زمان مصادف شده با زمان تعطیلات و اکثر اعضا بیکارند و منتظر برای عیش و نوش.
از قضا در این اواخرجوان تازه واردی در شهر آمده بود. روزی بنا به اتفاق یکی از دخترهای قبیله این جوان رعنا را میبیند و یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته اش میشود. همین که دختر در شش و بش این است که چگونه میتواند دوستی اش را با این پسر گسترش دهد آگاه میشود که این جوان یکی دیگر از اعضای قبیله (برادر رئیس قبیله ) رو میشناسد و رفاقتی هم گویا با او پیدا کرده است. این وقایا مربوط به 5و6 ماه پیش است و در آن زمان همگی مشغول کارهای روزمره بودند و کسی کسی را به نمیدید و معاشرت کم بود. تا زمانی که بار کارها کم شد و دختر تصمیم گرفت بیشتر با پسر آشنا شود . برای این کار تصمیم گرفت او را اول به جمع کوچکی که اعتماد داشت معرفی کند.جوان از جندی پیش از دختر درخواست دیدار کرده بود و چند باری هر چند کوتاه همدیگر را دیده بودند. روز زیبای گرم و تابستانی بود و جشنواره موسیقی در شهر بر پا بود. دختر با خواهر و شوهر خواهرش قرار بود در چشنواره شرکت کند در این هین فرست رو مناسب دید تا از جوان دعوت کند که به آنها بپیوندد. جوان قبول کرد و عصر آن روز به دختر که با خواهر و شوهر خواهرش بیرون بود ملحق شد. دختر خواهر و شوهرش را به پسر و پسر را به آنها معرفی کرد. شوهر خواهر دختر که سقراط نام داشت دوست و رفیق برادر رئیس قبیله یعقوب بود...


۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

نه باور کردنی نیست ولی شدنیه. معلوم که شدنیه. مگه این همه در طول تاریخ در طول عمر آدمیزاد چند صد بار آدم از این داستان ها نشنیده. مگه موضوع اکثر فیلم ها کتاب ها شعر ها خیانت نیست. شکسته شدن دل ها نیست. آیا تو این دنیا فقط دو جور دل هست؟ دل هایی که فقط میشگونن و دلهایی که فقط شکسته میشن. وای یعنی میشه واقعیت نباشه. واقعا دیگه توان ندارم. دیگه حوصله ندارم این دیکه های دل خورد شده رو از نو با هزار بدبختی بچسبون ام. اون هم چه چسبوندنی. مگه میشه گلدونی رو که این همه شکسته هی بچسبونیش. تازه بچسبونیش هم مگه گلدون میشه . شاید ظاهرش رو بشه یه جوری خوشگل کرد که ترک هاش دیده نشه ولی مگه میشه دیکه توش گلی کاشت. مگه میشه توش آب ریخت. از هر طرفش آب میریزه بیرون و هیچ گلی طوش دوم نمیاره و زود خواهد مرد. پس فقط باید گلدون شکسته رو همون جوری که هست قبول کرد. بعضی گلدونها فقط برای اینن که شکسته بشن. باید به حال خودش رها بشن.و امید اینکه روزی گلی درونشون کاشته بشه رو باید با خودشون به گور ببرن.
چه قدر پست این دنیا. دیگه جون مقابله کردن رو ندارم. ای زندگی تو بردنده شدی. تو تاب و توانم رو دیگه ازم گرفتی.نمیتونم دیگه باهات بجنگم. نمیخوام ببینمت. نمی خوام. یا آدامش می خوام یا نمی خوام باشم. چه قدر فرار کنم. نه توان مقابله کردن نه دیگه نای فرار کردن. بگذار برم.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

واقعیت یا توهم ؟!؟!

این توهم یا واقعیت؟ چرا چیزهایی که قبولش سخته آدم نمیخواد باور کنه؟ اصلا از کجا میشه از چیزی صد در صد متمعن بود؟ اون هم چیزهایی که نمیشه به این راحتی از کسی پرسید (از آدم مورد نظر پرسید). تازه اگر هم بپرسی از کجا میتونی متمعن باشی که جوابش راسته؟ تازه از کجا معلوم جوابش بیشتر ناراحتت نکنه. از آدم ها و آدم بودن بیزارت نکنه. یعنی میشه آدم ها این قدر پست باشن؟ نمیتونم کس بخوصوصی رو مقصر بدونم. به جز خودم. من؟ تقصیر من بود؟ که آدمم؟ که احساس دارم و برای دوستی ارزش قاعل ام؟ که فکر میکنم دوست یعنی رفیق. یعنی کسی که بتونی همه حرف دلت رو بهش بگی. دوست یعنی کسی که بتونه حرف دلت رو بدون اینکه بهش بگی بفهمه. و اون میدونست. اون من رو خیلی بهتر از این ها میشناسه. اگر هم بگه نمیدونستم من باور نمیکنم. به نفع خودش نیست که بگه میدونستم ولی با این حال رفتم جلو. مگه با یک بار برخورد چهقدر احساس بین آدم ها پیش میاد؟ میخوام گریه کنم. ولی خندم می گیره. یاد فیلم های وودی آلن می افتم. شاید برای همین که این قدر دوستش دارم و با فیلماش میتونم رابطه بر قرار کنم. چون داستانهای تو فیلماش برای من زیاد اتفاق افتاده. و من همیشه اون کرکتری بودم که داره زندگی خودش رو میکنه و خیلی دنبال رابطه نیست ولی وقتی یکی جلو پاش میاد فکر میکنه خوب بد هم نیست و چرا که نه. تو همون زمان های اول که یک ذره امید به یک رابطه داره میبنده که یک مرتبه چوبی از پشت میخوره که نمیدونه از کجا خورده. اصلا باور کردنی نیست. به خودش میگه آخه من که کاری به کار کسی نداشتم . این تویی که اومدی جلو. بعد یهویی این جوری ... اون هم این جوری!!!... از پشت به من خنجر میزنی؟ یعنی من همیشه فقط یک وسیله ام؟ یک وسیله برای آشنایی بقیه.
فیلم "سپتمبر" وودی آلن دقیقا داستان من بود. و الان هم "میلاندا و میلاندا". اون کسی که فکر میکرد شاید بالاخره یک کسی پیدا شده که می تونه باهاش یک رابطه ای داشته باشه می فهمه که طرف ترجیح داده با دوستت رابطه داشته باشه. اون هم دوستی که خودش تو یک رابطه دیگه است.
میدونم خیلی احمقانست. خیلی گنده است. خیلی پیچیده. خیلی سخته باور کردنش. ولی آیا این داستان تازه است؟
آدم چه جوری میتونه بین این آدم ها زندگی کنه؟ دو سال پیش که اون جریان برام اتفاق افتاد و کسی که باهاش بودم دست یک دختر رو گرفت و آورد تو خونه تو اتاق بقلی من میدونستم که دیر یا زود از اون خونه میرم. از اون شهر میرم و لازم نیست این چیزهارو تا مدت طولانی تحمل کنم. الان چی؟ من که حالا حالا ها تو این شهرام. هفته دیگه دوست مشترکمون می اد و من همش این هارو می بینم. چه قدر خوشحال بودم. فکر می کردم ما باهم خواهیم بود و همه چیز خوب و خوش خواهد بود. نه باورم نمیشه. یعنی من باید ببینم که این دو نفر (شاید هم سه نفری ) با همن؟ یعنی واقها این قدر رابطه ها باز شده و همه "اوپن مایند " شودن؟
کاش همه این ها توهم باشه. اگر واقعیت باشه آیا میتونم بهش بخندم؟ و فقط مثل فیلم ببینمش من هم کرکتر توی فیلم؟ وودی آلن جون بیا از زندگی من و روابط دوستان من فیلم بساز. راست کار خودت ا. واقعا whatever works.به نظر که داره براشون کار میکنه هر چهقدر هم که به دور از نرم و عجیب باشه.

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

خانه ام آتش گرفته

چه بلایی داره سرمون میاد؟ چه بلایی داره سر گربه ای آشنا میاد؟ باری نشد که من جایی تکه ای از عکس نقشه زمین رو ببینم و اولین جایی رو که نگاه می کنم این گربه نباشه. اینگار همیشه می خوام چک کنم بببنم تو هر نقشه ای ایران رو چه رنگی می کشن...می خوام هر دفعه چک کنم ببینم دریای خزر چه قدر بزرگه. هر دفعه دنبال کویر لوت می گردم و با خودم میگم من بالاخره باید یک روزی برم دشت لوت و شب روی ماسه ها بخوابم و ستاره ها رو نگاه کنم. کی میتونم دوباره برم اهواز.برم شیراز پیش دختر عموم. من عاشق مردم رشت ام و اون لهجه و اون غذا هاشون. این قدر دلم میخواست یک بار با بابام برم چابهار. اسمش برام همیشه خیلی جالب بود و به نظر جای با صفایی میاومد. هر دفعه که نقشه ایران رو نگاه می کنم اینگار دارم عکس معشوق ام رو نگاه میکنم. دلم براش تنگ میشه و با افتخار نگاش می کنم. ولی به کسی نمیگم که چه قدر دوستش دارم و بهش افتخار میکنم چون میدونم فقط کسی که اون جا زندگی کرده میتونه حرف ام رو بفهمه. یک احساسی که نمیشه گفت چیه.همیشه فکر میکردم چه قدر ایرانی همه جای دنیا هست و اگر یک وقت یک اتفاقی بیافته و قرار باشه همه با هم متهد شیم چی میشه؟ چه قدر ایرانی ها تو همه کشورها پست های مهم دارن. فکر کن همشون با هم یک روز نرن سرکار. چی میشه؟ دنیا می فهمه؟ الان چند تا از ایرانی ها دارن گریه می کنن؟ بغض گلوشون رو گرفته و نمی دونن چیکاربکنن. همه در سکوت اند همه مات و مبهوت. حتی دیگه از نظریه و بحث های سیاسی خبری نیست. دیگه قضیه مرگ و زندگی .سیاست چند منه. دیگه قضیه ارزش آدمی ا. موسوی کدومه. دیگه قضیه سوختن گربه است . رای من چی میگه؟





۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

انقلاب سبز...

زمان انتخابات آمریکا یادم میآد حسودیم شده بود به کسایی که قرار بود آینده کشورشون رو ورق بزنن و با عشق و امید پای صندوق های رای می رفتن. حسرت میخوردم به کسایی که ایمان به تغییر در کشورشون خیلی جدا از واقعیت نبود. اینی که یک مملکتی در دوران یک حکومت چه قدر واقعا میتونه تغییر بکنه الان برای من مهم نیست و اصلا جای بحث اش این جا نیست. چیزی که الان برام مهم این احساس. نمی دونم چه جوری بیانش کنم ولی اینگار بچه معتادم داره ترک میکنه و پاک میشه و در ضمن داره سه تار زدن هم یاد می گیره ... و چه خوب و با احساس هم سه تار میزنه . اینگار تمام مشکلات و غم ها و ناسازگاری ها و نا بسامانی هاش رو داره از طریق این ساز و با بیشترین احساس و امید بیرون میریزه. خوشحالم. خوشحالم که در این دوران زندگی می کنم. در زمان مهمی از تاریخ. یاد مامان و بابا ها میافتم. سی سال پیش. آره به همین راحتی شد سی سال پیش. تا دو سال پیش هنوز می گفتیم بیست سال پیش. این ده سال اخیر چه جوری گذشت؟ ... وقتی پای اینترنت میشینم و مناظره هارو از تو "یوتوب" میبینم به دوران پدر و مادرم فکر میکنم ... که از طریق رادیو و موج های مختلف سعی میکردن اخبار و بشنون و دنبال کنند.
باید برم بخوابم چون فردا صبح زود قرار بریم سیاتل . که در انتخابات ریایست جمهوری اسلامی ایران شرکت کنیم. که تاریخ رو بنویسیم. که شاید بی سابقه ترین انتخابات ایران باشه. که شاید ایران ایران بشه. ساز بزنه و مستقل و باشکوه بشه. نه این که قرار کسی که انتخاب میشه این کارا رو بکنه. نه. بلکه این مردم. من و تو. بچه های انقلاب بچه های توپ و تفنگ بچه های جنگ بچه هایی که این حرف هارو زیاد شنیدن و شاید در دورانش هم بودن ولی این قدر کوچیک بودن این که این زخمها خیلی عمیق در جسم و روحشون فرو نرفته و الان پر انرزی پر امید با درس هایی از گذشته دارن به میدون میان. من امید دارم . به ایرانم به مردمم به آینده.

22 خرداد 1388


۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

How I wish I was there

How I wish I was in Tehran now. Among friends, family, with people that I love, people who love me. Among the excited and hopeful people, I wanted to be with the crowd. Among those who are desperate to put some food on their tables but they are still loving and nice. They still gather together and share their happiness and sadness. I wanted to be in the middle of the loud noises. Hhhm…. How much I have missed the traffic at 2 am on Vali Asr Street. What am I doing here? How am I going to go through this lonely and long summer? I’m tired of eating all alone. Not having anyone to talk to. No one to go out and enjoy the sun shine. How lonely this life is. I hate my life. I hate this summer. Why did I make such a stupid mistake? Why didn’t I go to Tehran? What do I gain really staying in fucking Vancouver? Taking one course? Nice job! What am I doing ? How can I make this fucking summer more interesting. What do other people do? I don’t know how to handle myself. I don’t know how to handle my rage. I hate everyone, everything. My life. I worked so hard this year. I don’t disserve this fucking summer. How can I help myself? I don’t even know why I should wake up tomorrow morning. I have no desire to see tomorrow. Just to wake up and see that I’m all alone again? And everyone else is with their friends outside. I hate this city. When am I going to get rid of this city? My phone doesn’t even ring. Even if it rings I hate to answer it. There is no one that I would really want to talk to. I don’t know what to do. I don’t know how to cheer myself up. All the good and productive years of my life is getting wasted in this fucking city. This is the last time I’m staying in Vancouver for summer. But the damage is done. I’m here. I can not go to Tehran. I’m stuck here. How can I make this time good and productive and happy for myself?

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

end of an old journey, start of a new one

ما مسافرت پر ماجرای ماشینی مون رو رفتیم و من هیچی این جا ننوشتم. حالا که باز برگشتم به روتین زندگی می خواهم کتاب eat, pray, love رو شروع کنم. با این که با اسم کتاب خیلی حال نمی کنم تصمیم گرفتم که زود قضاوت نکنم و در طول خوندن کتاب یک چیزهایی هم این جا بنویسم. شاید هم جایی واسیه داستان های مسافرتم باز شد. در هر صورت این ها همش بهانه اییه که بیشتر بیام این ورها.

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

prismo beach

قرار بود قبل از مسافرتم شروع کنم به نوشتن ولی خوب تو مسافرت معمولا این قدر سر آدم شلوغ که دیگه وقت این کارا خیلی کم پیش میاد. حالا خیلی چیز ها هست که باید بنویسم ولی مهم تر از همه آدم شناسی اون هم تو این جور مسافرت ها ... همین که یک شبه تصمیم بگیری که با یک نفر که خیلی هم نمیشناسیش بیای سفر اون هم این طوری با ماشین ! واقعا خوشحالم از تصمیمم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

دریغ از...

چرا آدم ها وقتی میرن عزیز میشن؟ چرا وقتی خبر مرگ یک نفر رو میشنویم تازه یادمون میافته که چه قدر دوستش داشتیم؟ که چقدر آدم خوبی بود. چرا در طول مدت یک سال.. دو سال... حتی یک بار هم به فکرمون نرسیده بود که فلانی اصلا حالش چه طوره ؟ چی کار داره می کنه؟ تازه اگر هم بفهمیم طرف حالش خوب نیست مگه کاری می کنیم؟ مگه می تونیم کاری کنیم؟ مگه الان برای کسایی که میشناسیم و می دونیم ناراحت ان کاری می کنیم؟
نه... چون خودمون سخت مشغول مشکلات شخصی هستیم. تازه طرف هم بالاخره یک روز خودش خوب میشه. و تازه تا خودش نخواد مگه از دست ما کاری ساخته است؟ مگه همه این ها راست نیست؟ پس چرا تا رفت ... تا خواست بره... تا دیگه نیست ... این سوال ها رو از خودمون میکنیم؟ چرا بعد از این که ساعت ها نشستیم و یاد خاطرات خوش و ناخوش رو که با طرف داشتیم کردیم... بعد از این که ساعت ها به بی ارزش بودن زندگی فکر کردیم و به ارزش عشق و دوست داشتن پی بردیم... بعد از این که تمام آدم هایی که یک زمان باهاشون خاطرات خوب داشتیم و الان چند وقت که به هر دلیلی ازشون خبر نداریم مثل فیلم تو ذهنمون مرور کردیم... چرا بعد از این که برای چندمین بار بهمون (س)ابت شد ... بهمون یاد آوری شد که چقدر مهم که اگر کسی رو دوست داریم بهش نشون بدیم... بهش بگیم... چرا بعد از ساعت ها اشک ریختن ... ساعت ها فکر کردن... ساعت ها سوال کردن... ساعت ها ماخزه کردن خودمون ... یک آه بلند می کشیم وپامی شیم صورت امون رو می شوریم ... یک نگاه به ساعت می کنیم یک نگاه به بیرون ... و فکر می کنیم که چند ساعت از روز به فکر کردن گذشت... چه قدر از کارمون مونده و چند ساعت وقت داریم تا آخر شب تا کارهای امروز امون رو بکنیم. بعد از اون همه فکرکردن... اولین کاری که می کنیم این که تقویممون رو در میاریم تا بینیم امتهان بعدی کیه؟ "میتینگ" سر کار کی؟ الان وقت دارم یک سر برم "جیم" ؟

و دریغ از ...

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

بعد از چند وقت ...

خیلی وقت این جا نیومدم چون اوضاع تقریبا بر وفق مراد پیش میرفت و هنوز هم گله و شکایتی نیسث. درس هایی که این ترم دارم رو خیلی دوست دارم . و با آدم هایی آشنا شدم که سرشون به تنشون می ارزه و چهار تا چیز جدید ازشون یاد می گیرم و نگران این که این چی فکر می کنه و اون چی کار میکنه هم نیستم. خیلی با خودم راحت تر شدم و اشتباه هام رو قبول کردم و درحال پیشروی ام. تنبور رو دوباره شروع کردم که خیلی بهم حال می ده و آرومم می کنه. از همه جالب تر اینکه دلم برای یک دوست قدیدمی که یک سری دلخوری بینمون پیش اومد تنگ شده و دارم حتی به این فکر می کنم که برم ببینمش.انگار کلا با خودم راحت تر شدم و این خیلی احساس خوبیه. ولی باز هر از چند وقتی یک عالمه علامت سوال به طرفم حمله می کنه. سوال هایی مثل این که کدوم یکی از آدم هایی که من میشناسم از همه خوشحال تراند؟ کدوم از همه موفق تراند؟ اونی که موفق تره خوشحال تره؟ یا اونی که خوشحال تره موفق تر؟ موفقییت یعنی چی؟ اونی که عکس عروسی شو که در جزایر قناری جشن گرفته و می گذاره تو فیس بوک خوشحال تره؟ یا اونی که در سن 27 سالگی داره دکترا می خونه؟ چرا اونی که 400 تا دوست تو فیس بوک داره و کلی هم دوست و آشنا تو شهر داره باز هم قر کف کردن رو میزنه؟ من چه قدر خوشحالم؟ اگر خوشحالم الکی خوشحالم؟ اگر خوشحال نیستم از حسودیم نیست؟ حسادت به این که چرا چیزی که یکی دیگه داره من ندارم.


۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

بعد از یک مدت ...

چرا این قدر گیر می دم بهش؟ همش می گم یادته فلان کار و کردی ناراحتم کردی. انگار می خوام از کوتاهی خودم شونه خالی کنم. اگر خودم ارضه نداشتم زمان ام رو درست تنظیم کنم به اون بیچاره چه ربطی داره؟

دلم واسه "ب" تنگ شده. حسرت این رو می خورم که چرا یک روز دوتایی تک و تنها نشستیم با هم گپ بزنیم. از زندگی بگیم از فلسفه. الان چی کار داره می کنه؟ با اوضاع چه جوری داره کنار میاد؟ تلفنی که نمیشه از حال واقعی آدم ها خبردار شود .

وقتم رو درست تنظیم نکردم. نتونستم به اون کسایی که واقعا برام مهم اند و از ته قلب دوستشون دارم بگم که چه قدر دوستشون دارم.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

صدف

چه قدر به ماتحت آدم فشار میاد وقتی که کسی که اصلا انتظارش رو نداری این جوری برینه به کاسه کوزت و تو روت بگه ریدی خانم اگر فکر کردی تو هر چی دلت خواست می تونی به من بگی و من هم همین جوری مثل بزمی شینم به پات. دیشب سر هیچی بهش بند کردم. چیزهایی گفتم که شاید نباید می گفتم. مشگل من با آدم هایی که هر چی بهشون می گی هیچی نمی گم همینه. مگه اصلا ذات آدمیزاد این جوری نیست؟ تا وقتی که می دونی طرفت چاکرت و هر کاری کنی هیچی نمی گه یه جورایی ازش بیگاری می کشی و شاید حتی بهش ظلم هم کنی. اصلا همینش می رفت رو اعصابم که من هر چی می گفتم اون هیچی نمی گفت. یا زیادی نشون می داد دوستم داره. نمی گم آدم نباید دوست داشتنش رو نشون بده ولی نمی دونم هر چیزی هم حدی داره دیگه.

نه اصلا این ها نیست. هیچ ربطی هم به این چیزها نداره. فقط مهرش از دلم رفته بود. نمی دونم چرا. شاید اینی که میگن "هر کس که از دیده رود از یاد رود" یه جورایی درست. البته که با وجود اینترنت و چت و این چیزها که آدم ها به این زودی ها از یاد نمی رن. ولی من هم که نمی تونم شب سال نو بشینم پای کامپیتر و واسه خودم رویا سازی کنم که کاش اون هم این جا بود. تا کی شب ها تنها برم تو برف قدم بزنم و یه خونه کوچولو رو با یک شومینه تجسم کنم که دوتایی بعد از پیاده روی و برف بازی می ریم توش و تا سحرهمون جا کنار شمینه با هم ور می ریم و عشق بازی می کنیم.

اصلا این بازی "لانگ دیستنس" همینه. هر کی زود تر تونست یکی دیگه رو پیدا کنه اون برندست. از فردا دیگه حرف هامون از اینی هم که هست بی معنی تر و کلیشه تر می شه. این بازی رو تو بردی. یه جورایی تعجب می کنم انگار خشمم کمتر شده. یعنی اصلا برام مهم نیست دیگه. الان که همه چیز رو نوشتم. آره سخت که ببینم تو یکی رو پیدا کردی و من نکردم. نه این که خود این قضیه سخت باشه فقط عادت کرده بودم که شب ها با یک گوگولی مگولی کردن و چت کردن با شما بخوابم. ولی وقتی یه چیزی کار نکنه نمی کنه دیگه زور که نیست.

موفق باشی دلم برات تنگ می شه.


پ.ن. یک نوشته دیگه قبل از این دارم که کامل نیست هنوز و نمی تونم پستش کنم. نمی خواستم این اولین پست سال جدیدم باشه ولی فعلا شد دیگه. این هم کادوی سال نو ما... نه... دروغ می گم خبر های خوش هم بوده این چند روز. باشه واسه پست بعدی.