۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

دریغ از...

چرا آدم ها وقتی میرن عزیز میشن؟ چرا وقتی خبر مرگ یک نفر رو میشنویم تازه یادمون میافته که چه قدر دوستش داشتیم؟ که چقدر آدم خوبی بود. چرا در طول مدت یک سال.. دو سال... حتی یک بار هم به فکرمون نرسیده بود که فلانی اصلا حالش چه طوره ؟ چی کار داره می کنه؟ تازه اگر هم بفهمیم طرف حالش خوب نیست مگه کاری می کنیم؟ مگه می تونیم کاری کنیم؟ مگه الان برای کسایی که میشناسیم و می دونیم ناراحت ان کاری می کنیم؟
نه... چون خودمون سخت مشغول مشکلات شخصی هستیم. تازه طرف هم بالاخره یک روز خودش خوب میشه. و تازه تا خودش نخواد مگه از دست ما کاری ساخته است؟ مگه همه این ها راست نیست؟ پس چرا تا رفت ... تا خواست بره... تا دیگه نیست ... این سوال ها رو از خودمون میکنیم؟ چرا بعد از این که ساعت ها نشستیم و یاد خاطرات خوش و ناخوش رو که با طرف داشتیم کردیم... بعد از این که ساعت ها به بی ارزش بودن زندگی فکر کردیم و به ارزش عشق و دوست داشتن پی بردیم... بعد از این که تمام آدم هایی که یک زمان باهاشون خاطرات خوب داشتیم و الان چند وقت که به هر دلیلی ازشون خبر نداریم مثل فیلم تو ذهنمون مرور کردیم... چرا بعد از این که برای چندمین بار بهمون (س)ابت شد ... بهمون یاد آوری شد که چقدر مهم که اگر کسی رو دوست داریم بهش نشون بدیم... بهش بگیم... چرا بعد از ساعت ها اشک ریختن ... ساعت ها فکر کردن... ساعت ها سوال کردن... ساعت ها ماخزه کردن خودمون ... یک آه بلند می کشیم وپامی شیم صورت امون رو می شوریم ... یک نگاه به ساعت می کنیم یک نگاه به بیرون ... و فکر می کنیم که چند ساعت از روز به فکر کردن گذشت... چه قدر از کارمون مونده و چند ساعت وقت داریم تا آخر شب تا کارهای امروز امون رو بکنیم. بعد از اون همه فکرکردن... اولین کاری که می کنیم این که تقویممون رو در میاریم تا بینیم امتهان بعدی کیه؟ "میتینگ" سر کار کی؟ الان وقت دارم یک سر برم "جیم" ؟

و دریغ از ...