نه باور کردنی نیست ولی شدنیه. معلوم که شدنیه. مگه این همه در طول تاریخ در طول عمر آدمیزاد چند صد بار آدم از این داستان ها نشنیده. مگه موضوع اکثر فیلم ها کتاب ها شعر ها خیانت نیست. شکسته شدن دل ها نیست. آیا تو این دنیا فقط دو جور دل هست؟ دل هایی که فقط میشگونن و دلهایی که فقط شکسته میشن. وای یعنی میشه واقعیت نباشه. واقعا دیگه توان ندارم. دیگه حوصله ندارم این دیکه های دل خورد شده رو از نو با هزار بدبختی بچسبون ام. اون هم چه چسبوندنی. مگه میشه گلدونی رو که این همه شکسته هی بچسبونیش. تازه بچسبونیش هم مگه گلدون میشه . شاید ظاهرش رو بشه یه جوری خوشگل کرد که ترک هاش دیده نشه ولی مگه میشه دیکه توش گلی کاشت. مگه میشه توش آب ریخت. از هر طرفش آب میریزه بیرون و هیچ گلی طوش دوم نمیاره و زود خواهد مرد. پس فقط باید گلدون شکسته رو همون جوری که هست قبول کرد. بعضی گلدونها فقط برای اینن که شکسته بشن. باید به حال خودش رها بشن.و امید اینکه روزی گلی درونشون کاشته بشه رو باید با خودشون به گور ببرن.
چه قدر پست این دنیا. دیگه جون مقابله کردن رو ندارم. ای زندگی تو بردنده شدی. تو تاب و توانم رو دیگه ازم گرفتی.نمیتونم دیگه باهات بجنگم. نمیخوام ببینمت. نمی خوام. یا آدامش می خوام یا نمی خوام باشم. چه قدر فرار کنم. نه توان مقابله کردن نه دیگه نای فرار کردن. بگذار برم.
چه قدر پست این دنیا. دیگه جون مقابله کردن رو ندارم. ای زندگی تو بردنده شدی. تو تاب و توانم رو دیگه ازم گرفتی.نمیتونم دیگه باهات بجنگم. نمیخوام ببینمت. نمی خوام. یا آدامش می خوام یا نمی خوام باشم. چه قدر فرار کنم. نه توان مقابله کردن نه دیگه نای فرار کردن. بگذار برم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر