۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

آشنایی

تابستون با تمام اتفاق هاش تموم شد و فقط خاطراتش موند. البته این تابستون برای همه یک سان نبود.
نه نمی خوام باز شروع کنم به قر زدن. که چرا همه به یک نوایی رسیدن الا من فقط می خوام داسستان رو بگم چون به نظر من داستان جالبیه . بزارین داستان رو از اول بگم.
همه این اتفاق ها تتوی زمان یک ماه افتاد. وقتی رئیس قبیله و زنش که مدتیست برای تجارت در ممالک دور رفته اند و در انجا زندگی
گزیده اند برای سفر و دیدار دوستان و آشنایان برای مدت یک ماه به قبیله برمیگردند. از قضا این زمان مصادف شده با زمان تعطیلات و اکثر اعضا بیکارند و منتظر برای عیش و نوش.
از قضا در این اواخرجوان تازه واردی در شهر آمده بود. روزی بنا به اتفاق یکی از دخترهای قبیله این جوان رعنا را میبیند و یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته اش میشود. همین که دختر در شش و بش این است که چگونه میتواند دوستی اش را با این پسر گسترش دهد آگاه میشود که این جوان یکی دیگر از اعضای قبیله (برادر رئیس قبیله ) رو میشناسد و رفاقتی هم گویا با او پیدا کرده است. این وقایا مربوط به 5و6 ماه پیش است و در آن زمان همگی مشغول کارهای روزمره بودند و کسی کسی را به نمیدید و معاشرت کم بود. تا زمانی که بار کارها کم شد و دختر تصمیم گرفت بیشتر با پسر آشنا شود . برای این کار تصمیم گرفت او را اول به جمع کوچکی که اعتماد داشت معرفی کند.جوان از جندی پیش از دختر درخواست دیدار کرده بود و چند باری هر چند کوتاه همدیگر را دیده بودند. روز زیبای گرم و تابستانی بود و جشنواره موسیقی در شهر بر پا بود. دختر با خواهر و شوهر خواهرش قرار بود در چشنواره شرکت کند در این هین فرست رو مناسب دید تا از جوان دعوت کند که به آنها بپیوندد. جوان قبول کرد و عصر آن روز به دختر که با خواهر و شوهر خواهرش بیرون بود ملحق شد. دختر خواهر و شوهرش را به پسر و پسر را به آنها معرفی کرد. شوهر خواهر دختر که سقراط نام داشت دوست و رفیق برادر رئیس قبیله یعقوب بود...


هیچ نظری موجود نیست: