خیلی وقت این جا نیومدم چون اوضاع تقریبا بر وفق مراد پیش میرفت و هنوز هم گله و شکایتی نیسث. درس هایی که این ترم دارم رو خیلی دوست دارم . و با آدم هایی آشنا شدم که سرشون به تنشون می ارزه و چهار تا چیز جدید ازشون یاد می گیرم و نگران این که این چی فکر می کنه و اون چی کار میکنه هم نیستم. خیلی با خودم راحت تر شدم و اشتباه هام رو قبول کردم و درحال پیشروی ام. تنبور رو دوباره شروع کردم که خیلی بهم حال می ده و آرومم می کنه. از همه جالب تر اینکه دلم برای یک دوست قدیدمی که یک سری دلخوری بینمون پیش اومد تنگ شده و دارم حتی به این فکر می کنم که برم ببینمش.انگار کلا با خودم راحت تر شدم و این خیلی احساس خوبیه. ولی باز هر از چند وقتی یک عالمه علامت سوال به طرفم حمله می کنه. سوال هایی مثل این که کدوم یکی از آدم هایی که من میشناسم از همه خوشحال تراند؟ کدوم از همه موفق تراند؟ اونی که موفق تره خوشحال تره؟ یا اونی که خوشحال تره موفق تر؟ موفقییت یعنی چی؟ اونی که عکس عروسی شو که در جزایر قناری جشن گرفته و می گذاره تو فیس بوک خوشحال تره؟ یا اونی که در سن 27 سالگی داره دکترا می خونه؟ چرا اونی که 400 تا دوست تو فیس بوک داره و کلی هم دوست و آشنا تو شهر داره باز هم قر کف کردن رو میزنه؟ من چه قدر خوشحالم؟ اگر خوشحالم الکی خوشحالم؟ اگر خوشحال نیستم از حسودیم نیست؟ حسادت به این که چرا چیزی که یکی دیگه داره من ندارم.