۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

خانه ام آتش گرفته

چه بلایی داره سرمون میاد؟ چه بلایی داره سر گربه ای آشنا میاد؟ باری نشد که من جایی تکه ای از عکس نقشه زمین رو ببینم و اولین جایی رو که نگاه می کنم این گربه نباشه. اینگار همیشه می خوام چک کنم بببنم تو هر نقشه ای ایران رو چه رنگی می کشن...می خوام هر دفعه چک کنم ببینم دریای خزر چه قدر بزرگه. هر دفعه دنبال کویر لوت می گردم و با خودم میگم من بالاخره باید یک روزی برم دشت لوت و شب روی ماسه ها بخوابم و ستاره ها رو نگاه کنم. کی میتونم دوباره برم اهواز.برم شیراز پیش دختر عموم. من عاشق مردم رشت ام و اون لهجه و اون غذا هاشون. این قدر دلم میخواست یک بار با بابام برم چابهار. اسمش برام همیشه خیلی جالب بود و به نظر جای با صفایی میاومد. هر دفعه که نقشه ایران رو نگاه می کنم اینگار دارم عکس معشوق ام رو نگاه میکنم. دلم براش تنگ میشه و با افتخار نگاش می کنم. ولی به کسی نمیگم که چه قدر دوستش دارم و بهش افتخار میکنم چون میدونم فقط کسی که اون جا زندگی کرده میتونه حرف ام رو بفهمه. یک احساسی که نمیشه گفت چیه.همیشه فکر میکردم چه قدر ایرانی همه جای دنیا هست و اگر یک وقت یک اتفاقی بیافته و قرار باشه همه با هم متهد شیم چی میشه؟ چه قدر ایرانی ها تو همه کشورها پست های مهم دارن. فکر کن همشون با هم یک روز نرن سرکار. چی میشه؟ دنیا می فهمه؟ الان چند تا از ایرانی ها دارن گریه می کنن؟ بغض گلوشون رو گرفته و نمی دونن چیکاربکنن. همه در سکوت اند همه مات و مبهوت. حتی دیگه از نظریه و بحث های سیاسی خبری نیست. دیگه قضیه مرگ و زندگی .سیاست چند منه. دیگه قضیه ارزش آدمی ا. موسوی کدومه. دیگه قضیه سوختن گربه است . رای من چی میگه؟





۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

انقلاب سبز...

زمان انتخابات آمریکا یادم میآد حسودیم شده بود به کسایی که قرار بود آینده کشورشون رو ورق بزنن و با عشق و امید پای صندوق های رای می رفتن. حسرت میخوردم به کسایی که ایمان به تغییر در کشورشون خیلی جدا از واقعیت نبود. اینی که یک مملکتی در دوران یک حکومت چه قدر واقعا میتونه تغییر بکنه الان برای من مهم نیست و اصلا جای بحث اش این جا نیست. چیزی که الان برام مهم این احساس. نمی دونم چه جوری بیانش کنم ولی اینگار بچه معتادم داره ترک میکنه و پاک میشه و در ضمن داره سه تار زدن هم یاد می گیره ... و چه خوب و با احساس هم سه تار میزنه . اینگار تمام مشکلات و غم ها و ناسازگاری ها و نا بسامانی هاش رو داره از طریق این ساز و با بیشترین احساس و امید بیرون میریزه. خوشحالم. خوشحالم که در این دوران زندگی می کنم. در زمان مهمی از تاریخ. یاد مامان و بابا ها میافتم. سی سال پیش. آره به همین راحتی شد سی سال پیش. تا دو سال پیش هنوز می گفتیم بیست سال پیش. این ده سال اخیر چه جوری گذشت؟ ... وقتی پای اینترنت میشینم و مناظره هارو از تو "یوتوب" میبینم به دوران پدر و مادرم فکر میکنم ... که از طریق رادیو و موج های مختلف سعی میکردن اخبار و بشنون و دنبال کنند.
باید برم بخوابم چون فردا صبح زود قرار بریم سیاتل . که در انتخابات ریایست جمهوری اسلامی ایران شرکت کنیم. که تاریخ رو بنویسیم. که شاید بی سابقه ترین انتخابات ایران باشه. که شاید ایران ایران بشه. ساز بزنه و مستقل و باشکوه بشه. نه این که قرار کسی که انتخاب میشه این کارا رو بکنه. نه. بلکه این مردم. من و تو. بچه های انقلاب بچه های توپ و تفنگ بچه های جنگ بچه هایی که این حرف هارو زیاد شنیدن و شاید در دورانش هم بودن ولی این قدر کوچیک بودن این که این زخمها خیلی عمیق در جسم و روحشون فرو نرفته و الان پر انرزی پر امید با درس هایی از گذشته دارن به میدون میان. من امید دارم . به ایرانم به مردمم به آینده.

22 خرداد 1388


۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

How I wish I was there

How I wish I was in Tehran now. Among friends, family, with people that I love, people who love me. Among the excited and hopeful people, I wanted to be with the crowd. Among those who are desperate to put some food on their tables but they are still loving and nice. They still gather together and share their happiness and sadness. I wanted to be in the middle of the loud noises. Hhhm…. How much I have missed the traffic at 2 am on Vali Asr Street. What am I doing here? How am I going to go through this lonely and long summer? I’m tired of eating all alone. Not having anyone to talk to. No one to go out and enjoy the sun shine. How lonely this life is. I hate my life. I hate this summer. Why did I make such a stupid mistake? Why didn’t I go to Tehran? What do I gain really staying in fucking Vancouver? Taking one course? Nice job! What am I doing ? How can I make this fucking summer more interesting. What do other people do? I don’t know how to handle myself. I don’t know how to handle my rage. I hate everyone, everything. My life. I worked so hard this year. I don’t disserve this fucking summer. How can I help myself? I don’t even know why I should wake up tomorrow morning. I have no desire to see tomorrow. Just to wake up and see that I’m all alone again? And everyone else is with their friends outside. I hate this city. When am I going to get rid of this city? My phone doesn’t even ring. Even if it rings I hate to answer it. There is no one that I would really want to talk to. I don’t know what to do. I don’t know how to cheer myself up. All the good and productive years of my life is getting wasted in this fucking city. This is the last time I’m staying in Vancouver for summer. But the damage is done. I’m here. I can not go to Tehran. I’m stuck here. How can I make this time good and productive and happy for myself?