۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

نه باور کردنی نیست ولی شدنیه. معلوم که شدنیه. مگه این همه در طول تاریخ در طول عمر آدمیزاد چند صد بار آدم از این داستان ها نشنیده. مگه موضوع اکثر فیلم ها کتاب ها شعر ها خیانت نیست. شکسته شدن دل ها نیست. آیا تو این دنیا فقط دو جور دل هست؟ دل هایی که فقط میشگونن و دلهایی که فقط شکسته میشن. وای یعنی میشه واقعیت نباشه. واقعا دیگه توان ندارم. دیگه حوصله ندارم این دیکه های دل خورد شده رو از نو با هزار بدبختی بچسبون ام. اون هم چه چسبوندنی. مگه میشه گلدونی رو که این همه شکسته هی بچسبونیش. تازه بچسبونیش هم مگه گلدون میشه . شاید ظاهرش رو بشه یه جوری خوشگل کرد که ترک هاش دیده نشه ولی مگه میشه دیکه توش گلی کاشت. مگه میشه توش آب ریخت. از هر طرفش آب میریزه بیرون و هیچ گلی طوش دوم نمیاره و زود خواهد مرد. پس فقط باید گلدون شکسته رو همون جوری که هست قبول کرد. بعضی گلدونها فقط برای اینن که شکسته بشن. باید به حال خودش رها بشن.و امید اینکه روزی گلی درونشون کاشته بشه رو باید با خودشون به گور ببرن.
چه قدر پست این دنیا. دیگه جون مقابله کردن رو ندارم. ای زندگی تو بردنده شدی. تو تاب و توانم رو دیگه ازم گرفتی.نمیتونم دیگه باهات بجنگم. نمیخوام ببینمت. نمی خوام. یا آدامش می خوام یا نمی خوام باشم. چه قدر فرار کنم. نه توان مقابله کردن نه دیگه نای فرار کردن. بگذار برم.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

واقعیت یا توهم ؟!؟!

این توهم یا واقعیت؟ چرا چیزهایی که قبولش سخته آدم نمیخواد باور کنه؟ اصلا از کجا میشه از چیزی صد در صد متمعن بود؟ اون هم چیزهایی که نمیشه به این راحتی از کسی پرسید (از آدم مورد نظر پرسید). تازه اگر هم بپرسی از کجا میتونی متمعن باشی که جوابش راسته؟ تازه از کجا معلوم جوابش بیشتر ناراحتت نکنه. از آدم ها و آدم بودن بیزارت نکنه. یعنی میشه آدم ها این قدر پست باشن؟ نمیتونم کس بخوصوصی رو مقصر بدونم. به جز خودم. من؟ تقصیر من بود؟ که آدمم؟ که احساس دارم و برای دوستی ارزش قاعل ام؟ که فکر میکنم دوست یعنی رفیق. یعنی کسی که بتونی همه حرف دلت رو بهش بگی. دوست یعنی کسی که بتونه حرف دلت رو بدون اینکه بهش بگی بفهمه. و اون میدونست. اون من رو خیلی بهتر از این ها میشناسه. اگر هم بگه نمیدونستم من باور نمیکنم. به نفع خودش نیست که بگه میدونستم ولی با این حال رفتم جلو. مگه با یک بار برخورد چهقدر احساس بین آدم ها پیش میاد؟ میخوام گریه کنم. ولی خندم می گیره. یاد فیلم های وودی آلن می افتم. شاید برای همین که این قدر دوستش دارم و با فیلماش میتونم رابطه بر قرار کنم. چون داستانهای تو فیلماش برای من زیاد اتفاق افتاده. و من همیشه اون کرکتری بودم که داره زندگی خودش رو میکنه و خیلی دنبال رابطه نیست ولی وقتی یکی جلو پاش میاد فکر میکنه خوب بد هم نیست و چرا که نه. تو همون زمان های اول که یک ذره امید به یک رابطه داره میبنده که یک مرتبه چوبی از پشت میخوره که نمیدونه از کجا خورده. اصلا باور کردنی نیست. به خودش میگه آخه من که کاری به کار کسی نداشتم . این تویی که اومدی جلو. بعد یهویی این جوری ... اون هم این جوری!!!... از پشت به من خنجر میزنی؟ یعنی من همیشه فقط یک وسیله ام؟ یک وسیله برای آشنایی بقیه.
فیلم "سپتمبر" وودی آلن دقیقا داستان من بود. و الان هم "میلاندا و میلاندا". اون کسی که فکر میکرد شاید بالاخره یک کسی پیدا شده که می تونه باهاش یک رابطه ای داشته باشه می فهمه که طرف ترجیح داده با دوستت رابطه داشته باشه. اون هم دوستی که خودش تو یک رابطه دیگه است.
میدونم خیلی احمقانست. خیلی گنده است. خیلی پیچیده. خیلی سخته باور کردنش. ولی آیا این داستان تازه است؟
آدم چه جوری میتونه بین این آدم ها زندگی کنه؟ دو سال پیش که اون جریان برام اتفاق افتاد و کسی که باهاش بودم دست یک دختر رو گرفت و آورد تو خونه تو اتاق بقلی من میدونستم که دیر یا زود از اون خونه میرم. از اون شهر میرم و لازم نیست این چیزهارو تا مدت طولانی تحمل کنم. الان چی؟ من که حالا حالا ها تو این شهرام. هفته دیگه دوست مشترکمون می اد و من همش این هارو می بینم. چه قدر خوشحال بودم. فکر می کردم ما باهم خواهیم بود و همه چیز خوب و خوش خواهد بود. نه باورم نمیشه. یعنی من باید ببینم که این دو نفر (شاید هم سه نفری ) با همن؟ یعنی واقها این قدر رابطه ها باز شده و همه "اوپن مایند " شودن؟
کاش همه این ها توهم باشه. اگر واقعیت باشه آیا میتونم بهش بخندم؟ و فقط مثل فیلم ببینمش من هم کرکتر توی فیلم؟ وودی آلن جون بیا از زندگی من و روابط دوستان من فیلم بساز. راست کار خودت ا. واقعا whatever works.به نظر که داره براشون کار میکنه هر چهقدر هم که به دور از نرم و عجیب باشه.