۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

دیدار دوم و پیامد

سه شنبه دوستم زنگ زد و به صرف شام دعوت شودم. قرار بود مسافر برامون غذا درست کنه. من گفتم غذای بدون گوشت هم هست یا غذام رو بیارم. دوستم با سر آشپز حرف زد و بعد گفت نگران نباش تمام غذا ها بدون گوشت :) و عجب غذا هایی هم بود.
شب خیلی خوبی بود. یک عالمه غذا های خوشمزه خوردیم و شراب خوردیم و بازی کردیم و هشیشی و تا ساعت 2:30 صبح به عیش و نوش گذشت.

فردا صبحش روز تعطیل بود. هوای عالی پاییزی.کمی سرد ولی خشک و آفتابی. درخت های رنگارنگ. زمین همه جا زرد و قرمز بود. تمام روز رو چهار نفری گذروندیم. کنار آب رفتیم راه رفتیم. بعدش رستوران گیاهی نام غذا خوردیم. بعد به صرف دسر رفتیم یک کافی شاپ که دسر های خیلی خوش مزه ای داره. اینقدر جمعمون آروم و صلح آمیز بود که هیچ عجله ای برای هیچ کاری نداشتیم. هر جا میرفتیم فقط چهار نفری حرف میزدیم و توجهی به اطرافمون نداشتیم و اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدیم. روز فوق العاده ای بود.
قرار بود شبش من از خونمن فیلم ور دارم و همه بریم ببینیم. ولی نمی دونم باز چه مرگم شد که من حرفی نزدم و فقط بچه ها رو رسوندم تا دمه خونه. گفتن که برم بالا ولی دیگه نمی دونم چرا ولی گفتم میرم خونه.

پنج شنبه صبح کلاس داشتم و باید تا بالای کوه می رفتم. هوا عالی بود . تمام روز رو در فکر این که کاش الان باهم اومده بودیم بالای کوه و من این منظره فوق العاده رو می تونستم بهش نشون بدم گذروندم.

جمعه شب وقتی فهمیدم اون هم پنچ شنبه رو همش در فکر این که به من زنگ بزنه گذرونده بود که اون در هوا پیما بود.



۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

بخش اول

باز دوباره یک چیز الکی مغزم رو به خودش مشغول کرده. باز دوباره یک کاری کردم یا بهتره بگم نکردم که خودم رفتم رو اعصاب خودم. البته شاید بعضی ها بگن این چیز ها در نهایت امر خیلی تفاوتی به وجود نمیاره. ولی خوب این دلیل من رو راضی نمی کنه. چون من کلا به نهایت امر کاری ندارم. و اکثر تصمیم گیری هایی که بنا شده کاری رو بکنم باعث شده که تجربه بیشتری بگیرم و گر چه بی خطر هم نبوده ولی زندگی رو جالب تر کرده. البته تمام این حرف ها در رابطه با آدم جدید دیدن یا جای جدید رفتن صدق می کنه.
جمعه یک آدمی رو دیدم که یک جورایی ازش خوشم اومد. یعنی احساس کردم آدم جالبیه و دوست دارم بیشتر باهاش حرف بزنم. (نه این که حتی بخواهم بیشتر بشناسمش فقط احساس کردم هم صحبت خوبیه و میتونم چیز جدید یاد بگیرم ازش). اون هم ظاهرا از من خوشش اومده بود. این رو خودم هم احساس کردم ولی اون به من چیزی نگفت و شبش به دوستم گفته بود. وقتی این رو دوستم بهم گفت من یک جورای انتظار داشتم یا تصور میکردم که فرداش بهم زنگ بزنه که با این یارو هم دیگر رو ببینیم چون این طرف فقط برای مسافرت اومده تو شهر و جمعه شب قبل از خدا حافظی گفت که حتما می خواهد هم دیگر رو ببینیم. حلا این که آیا انتظار من از دوستم زیاد بوده یا اینکه کم کاری از خودم بوده و باید بهش میگفتم که من هم مایلم اون رفیق رو ببینم. ولی یک مسعله دیگه هم هست و این که من همون شب داشتم با دوستم راجع به یک آدم جدید دیگه ای که دیده ام و دارم میرم باهاش بیرون حرف می زدم. حالا شاید به اون دلیل دیگه دوست من فکر کرده من لازم نیست آدم جدید دیگه ای ببینم. ولی گه قرار خدایی نکرده هر کی رو میبینم بکنم. نمی دونم نمیخواهم واقعا انتظاری از کسی داشته باشم و واقعا این جوری هم فکر نمی کنم. بیشتر خودم رو تقصیر کار میبینم و فکر میکنم اگر آدم چیزی می خواهد یا می خواهد به چیزی برسه خودش باید دنبالش بره و بخواهد بهش برسه و اگرنه بقیه که نمی تونن فکر آدم رو بخونن. و اصلا شاید دوستم فکر کرده که من احتمالا با این آدم جدید مشغولم و حوصله برنامه دیگه ندارم.
حا لا از این ها که که بگذریم مثعله جالب تر پیش می آد . که اصلا من برای چی این قدر دلم می خواست این آدم جدید رو باز ببینم. و ندیدنش این قدر عضیتم کرد.
قابل ذکر که این اتفاق ها در زمانی افتاد که ان نبود.