دلم میخواد تمام وقایع رو یادداشت کنم یا یه جوری ثبط کنم. ولی تا حالا که کاری نکردم. این قدر این روز هارو دوست دارم که میخوام تا ابد خاطراتش تو ذهنم بمونه. روحم شاید خیلی رو به راه نباشه ولی لااقل کی هست که روزهای زیبای بهاری رو باهاش قسمت کنم. یکی هست که وقتی احساس میکنم مسئولیت بزرکی روم و جان و توان ندارم کنارم باشه و بهم پشت گرمی بده. یکی هست که وقتی از غم دیگه حتی صدای گریم در نمیاد در گوشم با صدای گرم و مهربونش بگه از صمیم قلب عاشقمه.
شنبه هفته پیش اولین باری بود که این کلمه رو از زبونش میشنیدم. یک مهمونی جیپسی بزرگ بود خونه دوست های اون و چند تا از دوست های من هم که با اون گروه آشنان بودن. شب بدی نبود. من کلا دیگه حال و حوسله مهمونی ندارم ولی هر از چند وقتی خوبه.ساعت 3 صبح بود که با توجه به این که ساعت هارو اون شب جلو میکشیدن میشد 4 که ما اومدیم خونه. بعد از مدت ها یک کمکی برف بازی کرده بودیم و تمایل جنسی خیلی بالا رفته بود. تا رسیدم خونه مثل دوحیوان عاشق افتادیم به هم. من با تمام وجودم می خواستم ارزاش کنم. و اون رو میدیدم که با تمام وجودش دریافت میکرد. چه احساس خوبیه اون احساس. تو میدی و اون میگیره. اون ارزاع میشه و تو از ارزاع شدن اون لبریز میشی. کنار هم تو بغل هم جفت شده بودیم که تلفن من زنگ زد. خبربد. پلیس ب رو گرفته بود. همیشه خبر بد تر هم هست. حداقلا تصادف نکرده بود. ولی انگار عرق سرد نشست روم. دردسرش خیلی زیاد و میدونم مخصوصا با اوضاع و احوال ب الان دیگه بد تر نمی شد. خودم رو خیلی سرزنش کردم. ساید من باید بیشتر توجه میکردم. شاید خودخواهی کردم. ولی له هر حال دیگه از دست من کاری بر نمی اومد. فقط خسته بودم. خسته از این مثاعل که انگار تمومی نداره.
به ز گفتم الان که باهمیم احساس میکنم ضعیف تر از قبل ام. انگار وقتی تنهام میدونم باید بار مثاعل رو تنها بدوش بکشم . چاره ای ندارم جز اینکه قوی باشم و ظعف به خودم راه ندم.ولی الان که تو اومدی نا خوداگاه ضعییف تر شدم . روز تو و کمک تو و پشت گرمی تو حساب باز کردم. میدونم کار درستی نیست ولی نا خودآگاه ا. امیدوارم که پشیمون نشم.
اومد در گوشم گفت :از صمیم قلب عاشقتم.
ممنونم.
شنبه هفته پیش اولین باری بود که این کلمه رو از زبونش میشنیدم. یک مهمونی جیپسی بزرگ بود خونه دوست های اون و چند تا از دوست های من هم که با اون گروه آشنان بودن. شب بدی نبود. من کلا دیگه حال و حوسله مهمونی ندارم ولی هر از چند وقتی خوبه.ساعت 3 صبح بود که با توجه به این که ساعت هارو اون شب جلو میکشیدن میشد 4 که ما اومدیم خونه. بعد از مدت ها یک کمکی برف بازی کرده بودیم و تمایل جنسی خیلی بالا رفته بود. تا رسیدم خونه مثل دوحیوان عاشق افتادیم به هم. من با تمام وجودم می خواستم ارزاش کنم. و اون رو میدیدم که با تمام وجودش دریافت میکرد. چه احساس خوبیه اون احساس. تو میدی و اون میگیره. اون ارزاع میشه و تو از ارزاع شدن اون لبریز میشی. کنار هم تو بغل هم جفت شده بودیم که تلفن من زنگ زد. خبربد. پلیس ب رو گرفته بود. همیشه خبر بد تر هم هست. حداقلا تصادف نکرده بود. ولی انگار عرق سرد نشست روم. دردسرش خیلی زیاد و میدونم مخصوصا با اوضاع و احوال ب الان دیگه بد تر نمی شد. خودم رو خیلی سرزنش کردم. ساید من باید بیشتر توجه میکردم. شاید خودخواهی کردم. ولی له هر حال دیگه از دست من کاری بر نمی اومد. فقط خسته بودم. خسته از این مثاعل که انگار تمومی نداره.
به ز گفتم الان که باهمیم احساس میکنم ضعیف تر از قبل ام. انگار وقتی تنهام میدونم باید بار مثاعل رو تنها بدوش بکشم . چاره ای ندارم جز اینکه قوی باشم و ظعف به خودم راه ندم.ولی الان که تو اومدی نا خوداگاه ضعییف تر شدم . روز تو و کمک تو و پشت گرمی تو حساب باز کردم. میدونم کار درستی نیست ولی نا خودآگاه ا. امیدوارم که پشیمون نشم.
اومد در گوشم گفت :از صمیم قلب عاشقتم.
ممنونم.