شروع یک زندگی تازه رد خانه زرد. این قدر سریع یا بهتر بگم روان و درست همه چی پیش رفت که خیلی وقت نداشتم راجب بهش چیزی بنویسم یا به کسی چیزی بگم و دوستان و آشنایان رو خیلی در جریان بگذارم. شاید هم به همین دلیل خوب پیش رفت. چون از تجربیات و اشتباه های قبل درس گرفته بودم. به قول یکی از دوستان "نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه"
ما هیچ کدوم احساساتی و رمانتیک نیستیم و شاید این خاصییت باعث شود که با هم کانکت کنیم و بتونیم از کنار هم بودن لذت ببرم. جفتمون هیچ انتظاری از هم نداشتیم . نه این که از لحاظ مادی بخوایم برای هم کاری کنیم نه این که بخواهیم با کلمه های کلیشه مهبتمون رو نشون بدیم.
روز والنتاین 14 فبریه بود. برای من این روز اصلا مهم نیست و اگر بلاثفاق اون روز هم اتاقی من از شهر بیرون نرفته بود و من خونه تنها نبودم شاید اصلا اون شب هم دیگر رو نمیدیدیم. ولی به هر حال جریان تغییر کرد. اون اومد پیشم با سکوت خیلی حرف ها به هم زدیم. تا این که از من پرسید میخوام با هم توی یک خونه زندگی کنیم. انگار از روزی که من تصمیم گرفته بودم از خونه برم بیرون با این امید رفته بودم.
امروز 8 مارچ و تقریبا سه هفته از اون روز گذشته و ما یک دوره جدید رو با هم شروع کردیم.
امروز میز رو میاریم.
ما هیچ کدوم احساساتی و رمانتیک نیستیم و شاید این خاصییت باعث شود که با هم کانکت کنیم و بتونیم از کنار هم بودن لذت ببرم. جفتمون هیچ انتظاری از هم نداشتیم . نه این که از لحاظ مادی بخوایم برای هم کاری کنیم نه این که بخواهیم با کلمه های کلیشه مهبتمون رو نشون بدیم.
روز والنتاین 14 فبریه بود. برای من این روز اصلا مهم نیست و اگر بلاثفاق اون روز هم اتاقی من از شهر بیرون نرفته بود و من خونه تنها نبودم شاید اصلا اون شب هم دیگر رو نمیدیدیم. ولی به هر حال جریان تغییر کرد. اون اومد پیشم با سکوت خیلی حرف ها به هم زدیم. تا این که از من پرسید میخوام با هم توی یک خونه زندگی کنیم. انگار از روزی که من تصمیم گرفته بودم از خونه برم بیرون با این امید رفته بودم.
امروز 8 مارچ و تقریبا سه هفته از اون روز گذشته و ما یک دوره جدید رو با هم شروع کردیم.
امروز میز رو میاریم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر