
هر وقت میرم سراغ یک وب لاگ جدید اولین کاری که می کنم اینکه می رم و پست های اولیشون رو می خونم. دلم می خواد بدونم بقیه هم وقتی تازه وب لاگ نویسی رو شروع کرده بودن مثل من بودن یا نه؟ اون ها هم بعضی وقت ها شک می کردن یا نه؟ تقریبا هم همین طور بود چند تا وب لاگی که خوندم همشون تو ماه های دوم سوم یه ذره شک می کنن. که اصلا این دنیای وب لاگ واقعی یا نه؟ من رو یک جورایی یاد second life می ندازه. البته من اصلا از اون خوشم نمی آد و به نظرم مفهومش واقعا خیلی ناراحت کننده است که آدم ها بشینن تو خونه و ازطریق کامپوتر برن تو دنیای مجازی و مثلا زمین و ساختمان و این چیز ها بخرن . نمی دونم شاید هم چون ازش اطلاعات کافی ندارم ازش خوشم نمی آد.
ولی حالا این هارو گفتم که بگم به نظرم فرق بین دنیای واقعی با مجازی خیلی زیاد نیست. یعنی آدم ها خیلی وقت ها توفکر هاشون گم می شن. و اصلا هر آدمی دنیاش رو اون جوری که می خواد می بینه . هر کس رابطه رو بر طبق معیارهای خودش می سنجه و قضاوت می کنه. واسه هر کس دوست داشتن, ترس ,تنهایی یک مفهومی داره . هر کس برداشتش از یک آهنگ از یک فیلم از یک نقاشی یه چیزیه و کی می تونه بگه کدوم درست کدوم غلط. ( این همون جاست که من منظور خانم Ayn Rand رو از objectivity نمی فهمم).
فیلم Synecdoche, New York بیشتر این قضیه رو نشون می ده. فیلم راجع به یک کارگردان تئاترکه می خواد یک نمایشی رو کارگردانی کنه که راجع به زندگی خودش. و خلاصه یواش یواش بین این دو تا دنیا (یعنی دنیای واقعی و دنیای توی تئاتر) گم می شه . بعد از فیلم وودی الن( Vicky Cristina Barcelona ) این دومین فیلم سال بود واسه من. البته به نظرم 10 دقیقه آخرش دیگه زیاد بود و یک مقدار قضیه رو لووس می کرد. یعنی فیلم بدون اون 10 دقیقه هم سنگین بود و تاثیر گذار دیگه احتیاج نداشت این قدر قضییه تاریک تموم بشه.
کارگردان این فیلم Charlie Kaufman همونی که فیلم adaptation رو نوشته. اگر با اون حال کردین از این هم خوشتون میاد. ولی به تازه عروس ها و تازه داماد ها که 100 % از زندگی شون راضی نیستن خیلی توصیه نمی کنم که این فیلم رو ببینن.
ولی حالا این هارو گفتم که بگم به نظرم فرق بین دنیای واقعی با مجازی خیلی زیاد نیست. یعنی آدم ها خیلی وقت ها توفکر هاشون گم می شن. و اصلا هر آدمی دنیاش رو اون جوری که می خواد می بینه . هر کس رابطه رو بر طبق معیارهای خودش می سنجه و قضاوت می کنه. واسه هر کس دوست داشتن, ترس ,تنهایی یک مفهومی داره . هر کس برداشتش از یک آهنگ از یک فیلم از یک نقاشی یه چیزیه و کی می تونه بگه کدوم درست کدوم غلط. ( این همون جاست که من منظور خانم Ayn Rand رو از objectivity نمی فهمم).
فیلم Synecdoche, New York بیشتر این قضیه رو نشون می ده. فیلم راجع به یک کارگردان تئاترکه می خواد یک نمایشی رو کارگردانی کنه که راجع به زندگی خودش. و خلاصه یواش یواش بین این دو تا دنیا (یعنی دنیای واقعی و دنیای توی تئاتر) گم می شه . بعد از فیلم وودی الن( Vicky Cristina Barcelona ) این دومین فیلم سال بود واسه من. البته به نظرم 10 دقیقه آخرش دیگه زیاد بود و یک مقدار قضیه رو لووس می کرد. یعنی فیلم بدون اون 10 دقیقه هم سنگین بود و تاثیر گذار دیگه احتیاج نداشت این قدر قضییه تاریک تموم بشه.
کارگردان این فیلم Charlie Kaufman همونی که فیلم adaptation رو نوشته. اگر با اون حال کردین از این هم خوشتون میاد. ولی به تازه عروس ها و تازه داماد ها که 100 % از زندگی شون راضی نیستن خیلی توصیه نمی کنم که این فیلم رو ببینن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر