چرا این قدر گیر می دم بهش؟ همش می گم یادته فلان کار و کردی ناراحتم کردی. انگار می خوام از کوتاهی خودم شونه خالی کنم. اگر خودم ارضه نداشتم زمان ام رو درست تنظیم کنم به اون بیچاره چه ربطی داره؟
دلم واسه "ب" تنگ شده. حسرت این رو می خورم که چرا یک روز دوتایی تک و تنها نشستیم با هم گپ بزنیم. از زندگی بگیم از فلسفه. الان چی کار داره می کنه؟ با اوضاع چه جوری داره کنار میاد؟ تلفنی که نمیشه از حال واقعی آدم ها خبردار شود .
وقتم رو درست تنظیم نکردم. نتونستم به اون کسایی که واقعا برام مهم اند و از ته قلب دوستشون دارم بگم که چه قدر دوستشون دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر