چه بلایی داره سرمون میاد؟ چه بلایی داره سر گربه ای آشنا میاد؟ باری نشد که من جایی تکه ای از عکس نقشه زمین رو ببینم و اولین جایی رو که نگاه می کنم این گربه نباشه. اینگار همیشه می خوام چک کنم بببنم تو هر نقشه ای ایران رو چه رنگی می کشن...می خوام هر دفعه چک کنم ببینم دریای خزر چه قدر بزرگه. هر دفعه دنبال کویر لوت می گردم و با خودم میگم من بالاخره باید یک روزی برم دشت لوت و شب روی ماسه ها بخوابم و ستاره ها رو نگاه کنم. کی میتونم دوباره برم اهواز.برم شیراز پیش دختر عموم. من عاشق مردم رشت ام و اون لهجه و اون غذا هاشون. این قدر دلم میخواست یک بار با بابام برم چابهار. اسمش برام همیشه خیلی جالب بود و به نظر جای با صفایی میاومد. هر دفعه که نقشه ایران رو نگاه می کنم اینگار دارم عکس معشوق ام رو نگاه میکنم. دلم براش تنگ میشه و با افتخار نگاش می کنم. ولی به کسی نمیگم که چه قدر دوستش دارم و بهش افتخار میکنم چون میدونم فقط کسی که اون جا زندگی کرده میتونه حرف ام رو بفهمه. یک احساسی که نمیشه گفت چیه.همیشه فکر میکردم چه قدر ایرانی همه جای دنیا هست و اگر یک وقت یک اتفاقی بیافته و قرار باشه همه با هم متهد شیم چی میشه؟ چه قدر ایرانی ها تو همه کشورها پست های مهم دارن. فکر کن همشون با هم یک روز نرن سرکار. چی میشه؟ دنیا می فهمه؟ الان چند تا از ایرانی ها دارن گریه می کنن؟ بغض گلوشون رو گرفته و نمی دونن چیکاربکنن. همه در سکوت اند همه مات و مبهوت. حتی دیگه از نظریه و بحث های سیاسی خبری نیست. دیگه قضیه مرگ و زندگی .سیاست چند منه. دیگه قضیه ارزش آدمی ا. موسوی کدومه. دیگه قضیه سوختن گربه است . رای من چی میگه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر