دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

بخش اول

باز دوباره یک چیز الکی مغزم رو به خودش مشغول کرده. باز دوباره یک کاری کردم یا بهتره بگم نکردم که خودم رفتم رو اعصاب خودم. البته شاید بعضی ها بگن این چیز ها در نهایت امر خیلی تفاوتی به وجود نمیاره. ولی خوب این دلیل من رو راضی نمی کنه. چون من کلا به نهایت امر کاری ندارم. و اکثر تصمیم گیری هایی که بنا شده کاری رو بکنم باعث شده که تجربه بیشتری بگیرم و گر چه بی خطر هم نبوده ولی زندگی رو جالب تر کرده. البته تمام این حرف ها در رابطه با آدم جدید دیدن یا جای جدید رفتن صدق می کنه.
جمعه یک آدمی رو دیدم که یک جورایی ازش خوشم اومد. یعنی احساس کردم آدم جالبیه و دوست دارم بیشتر باهاش حرف بزنم. (نه این که حتی بخواهم بیشتر بشناسمش فقط احساس کردم هم صحبت خوبیه و میتونم چیز جدید یاد بگیرم ازش). اون هم ظاهرا از من خوشش اومده بود. این رو خودم هم احساس کردم ولی اون به من چیزی نگفت و شبش به دوستم گفته بود. وقتی این رو دوستم بهم گفت من یک جورای انتظار داشتم یا تصور میکردم که فرداش بهم زنگ بزنه که با این یارو هم دیگر رو ببینیم چون این طرف فقط برای مسافرت اومده تو شهر و جمعه شب قبل از خدا حافظی گفت که حتما می خواهد هم دیگر رو ببینیم. حلا این که آیا انتظار من از دوستم زیاد بوده یا اینکه کم کاری از خودم بوده و باید بهش میگفتم که من هم مایلم اون رفیق رو ببینم. ولی یک مسعله دیگه هم هست و این که من همون شب داشتم با دوستم راجع به یک آدم جدید دیگه ای که دیده ام و دارم میرم باهاش بیرون حرف می زدم. حالا شاید به اون دلیل دیگه دوست من فکر کرده من لازم نیست آدم جدید دیگه ای ببینم. ولی گه قرار خدایی نکرده هر کی رو میبینم بکنم. نمی دونم نمیخواهم واقعا انتظاری از کسی داشته باشم و واقعا این جوری هم فکر نمی کنم. بیشتر خودم رو تقصیر کار میبینم و فکر میکنم اگر آدم چیزی می خواهد یا می خواهد به چیزی برسه خودش باید دنبالش بره و بخواهد بهش برسه و اگرنه بقیه که نمی تونن فکر آدم رو بخونن. و اصلا شاید دوستم فکر کرده که من احتمالا با این آدم جدید مشغولم و حوصله برنامه دیگه ندارم.
حا لا از این ها که که بگذریم مثعله جالب تر پیش می آد . که اصلا من برای چی این قدر دلم می خواست این آدم جدید رو باز ببینم. و ندیدنش این قدر عضیتم کرد.
قابل ذکر که این اتفاق ها در زمانی افتاد که ان نبود.

0 نظرات: